تبليغاتX
کیتی
ستاره افغان یا ستاره رانشگر؟؟؟!!!

ستاره افغان یا ستاره رانشگر؟؟؟!!!

قابل توجه داوران محترم ستاره افغان اعم از استاد آرمان، خانم وجیهه و رانشگر نمی دانم رامشگر حالا هرچه

به هر حال نکته‎ی را که می‎خواهم در این نبشته خدمت این عزیزان اولا عموما یادآور شوم ذیلا خدمت شما تقدیم می‎دارم که به تعقیب آن نکته‎ی دومی را حادیث خواهم شد.

1ـ مردم افغانستان در گوشه و کنارش با رنج و درد تعصبات کورکورانه دست و پنجه نرم کرده‎اند. و تاریخ درخشان پنج هزار ساله این مملکت را بیش از سیاهی ته دیگ تاریک نموده‎اند. بناءً اگر نمی‎توانید پودر سفید کننده بر این سیاهی باشید، رنگ ته دیگ نگردید. که خود نیز در این سیاهی سیاه‎روی خواهید گردید.

نخست می‎خواهم از برنامه‎های خوب و مفید تلویزیون طلوع تقدیر و تشکر کنم و در ادامه از هنرمندان محبوب کشور، استاد آرمان و خانم وجیهه نیز تقدیر و تشکری نمایم چراکه تشویقات و امید دادن شما بزرگان باعث خواهد شد که نیروی آینده‎ساز این مملکت جسورانه و عصیانگر برای فردای خویش قدم بردارند.

اما نکاتی چند وجود دارد که ملت افغانستان را که پای این رسانه می‎نشینند و برنامه مورد علاقه‎شان را نگاه می‎کنند، از دیدن برنامه ستاره افغان و به ویژه عمل‎کرد داوران، باعث خواهد شد که این برنامه و همه دست‎اندرکارانش را به باد تمسخر گرفته و بی‎اعتماد گردند.

انسان‎ها با برداشت‎ها و باورهای متفاوت دارای درک و نقطه‎نظرات متفاوت می‎باشد. بناءً داورهای ستاره افغان به جای اینکه هر داور کار داوری کند عمل تقلیدی انجام می‎دهند. من نمی‎خواهم به جزئیات داوری اشاره کنم چرا که قلمم می‎شرمد و عاجز است و ناتوان. از طرف ملت افغانستان خود به وضوح مشاهده می‎نمایند. امیدوارم دیگر داورهای عزیز قدرت اراده و نظرات مستقلانه خویش را منتظر حرف از دهن بیرون نیامده، نمانند.

2ـ انتقاد است از رامشگر یا رانشگر، متاسفانه من اسم این داور عزیز را به نحو درستش تا هنوز دقت هم نکرده‎ام و هم ندیده‎ام بنابراین اگر یادآوری یک اسم در قالب دو اسم متفاوت باعث ناراحتی‎تان شده باشد پوزش می‎طلبم. بعد خدمت مبارک عرض شود، فکر نمی‎کنم ستاره افغان پروسه‎ای باشد که بخواهد روحیه جوانان این مملکت را تضعیف کنند؟؟؟!!! شما در قضاوت‎تان چنان برخورد می‎‎کنین که گویی طرف مقابل مبحث شما هستین و سعی دارید با به کرسی نشاندن حرف‎تان خواننده و دیگر داورها را از مفعولین زیر دسته‎تان قرار دهید که گویا خودتان همه‎کاره این پروسه می‎باشید. اگر چنین است که ما خبر نداریم، خوب خواهد بود که نه تنها من بلکه ملت افغانستان را آگاه سازید.

تاج الدین

|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ساعت 11:49 توسط تاج الدین «حسنی» |



ایران همچنان غرق در اعدام

ایران همچنان غرق در اعدام

در هفته‎های اخیر جمهوری اسلامی ایران کشور دوست و همسایه ما تعداد زیادی از هموطنان مان را به قتل رساند. هر چند که این دولت، تعداد این مقتولین را سه نفر اعلان کرد اما انچه که واضح است این که تعداد این شهدا بسیار بیشتر از این رقم می‎باشد. تعدادی از رسانه‎های ملی و بین‎المللی با تعداد زیادی از بازمانده‎گان این شهدا مصاحبه نمودند. دولت ما نیز با اعزام هیئت رسمی که در راس آن معین سیاسی وزارت خارجه کشور حضور داشتند نتوانست کاری از پیش برد  و قضیه به فراموشی سپرده شد. صرف وعده و وعید‎هایی از دولت ایران اخذ گردید تا تعداد دقیق زندانیان افغان را در زندان‎های این کشور معلوم نماید.

هر چند در این باره تعداد زیادی از اهل مطبوعات سخن گفتند اما از این که این همه گفتن‎ها نتوانست هیچ کاری از پیش ببرد تاسف‎آور است. در تمامی این جریانات یک چیز مشخص و هویدا است. آن این که در این جریان تمامن قدرت نمایی دولت ایران به همسایه‎گان و معترضین و حتی جامعه جهانی بوده است. حکومت ایران این پیام را به معترضین داخلی خویش رساند که در صورت ادامه اعتراضات باز هم می‎تواند قتل کند و از محکومیت جامعه جهانی و محافل حقوق بشری باکی ندارد. زیرا در طول ماه‎های اخیر درست بعد از انتخابات سراسر تقلب توسط حکومت این کشور اعتراضات زیادی به وجود آمد. از این میان این معترضین تعداد زیادی از آنان به طرق مختلف به قتل رسیدند و یا به بهانه‎های مختلف به جرم‎های بیهوده و بی‎پایه و اساس محکوم شناخته شدند. این اعدام‎ها در رسانه‎های خود این کشور انعکاس نیافت ولی در رسانه‎های بین‎المللی این امر را به صورت واضح و بسیار آشکار انعکاس دادند و پیام حکومت ایران به این صورت به گوش اتباعش رسید که چوبه‎ دار منتظر معترضینی است که باز هم صدای اعتراض خویش را بلند کنند و به اعتراض‎های نهاد‎های بین‎المللی هیچ ارزشی قایل نیست و نه تنها در مقیاس داخلی بلکه در مقیاس بین‎المللی نیز این توانمندی را دارد تا جوانان بیگناه را اعدام نماید و هیچ اعتراضی نیز نشود. کاری که با جوانان افغان صورت گرفت و در تمام این گیرو دار خون 45 جوان افغان به ناحق به زمین ریخت و قربانی کشمکش‎های سیاسی درون نظام ایران شد. کما این که در هفته اخیر نیز 5 تن از اتباع ایران توسط حکومت ایران اعدام گردیدند. این اعدام ها میرحسین موسوی رقیب سر سخت و جدی احمدی نژاد در انتخابات ریاست جمهوری و یکی از رهبران معترضین انتخابات موسوم به جنبش سبز آزادی مشکوک خوانده و  آن را به محکومیت تعداد زیادی از ایرانیان در  جریان انتخابات تشبیه کرده است که در آن‎ها عدالت رعایت نگردیده است.

اعدام‎های اخیر این کشور این نکته را به ساده‎گی اثبات می‎کند. دولت ایران در این اعدام‎ها و محکومیت‎ها سعی در آن دارد تا دولت و بدنه خویش را پاک‎سازی نماید. کسانی که اعدام می‎شوند که کاری نمی‎توانند و کسانی هم توانمندی کار را دارند به زندان‎های طویل‎المدت محکوم شده‎اند که تا ختم زمان اعدام‎شان کمتر کسی نام آن‎ها را به خاطر خواهد آورد. این پاکسازی‎ها در نظام‎های دیکتاتوری چیزی بوده کاملن عادی. و روند این پاکسازی همچنان ادامه دارد.

اما پیام دولت ایران به همسایه‎اش یعنی ما این است که به ساده‎گی می‎تواند ثبات را در این کشور به چالش کشد. این کشور در سه دهه اخیر همچنان در حال ویرانی منطقه بوده است تا خود به عنوان یک کشور مقتدر در منطقه تبارز نماید. به عبارت ساده‎تر دولت ایران سربلندی‎اش را در ویرانی همسایه‎گانش می‎داند. یعنی این که ایران می‎خواهد تا با این عمل از استفاده از خاک کشورمان در حمله احتمالی جامعه جهانی به ایران جلوگیری نماید. چیزی که رییس جمهور کرزی بارها به آن اشاره کرده است. اما این پیام باز هم قیمت گزافی داشته است. این پیامی بوده است که دولت ایران داده است ولی دولت ما و ملت ما باید از آن درس بگیرند که از لحاظ مذهبی، اقتصادی، سیاسی و... نباید به کشور ایران تکیه کنند که این توانمندی را دارد که در یک روز 45 تن از هموطنانمان را بیهوده به قتل برسانند و به ساده‎گی آن را انکار نمایند. از سوی دیگر این نکته را نیز نباید فراموش کرد که دولت‎مردان ما بایدبه خود بیایند و تمامی تلاش‎شان را به کار برند تا بار دیگر این چنین ماجراهایی به وقوع نپیوندد و سعی در این نمایند تا از نکات قوتی مانند واردات کالاهای ایرانی و آبهای ما که به خاک ایران سرازیر می‎شود نهایت استفاده را نمایند و اجازه ندهند تا ایران از این امتیازات به مفت استفاده نمایند تنها با این بهانه که تعدادی از مهاجران افغان را در خاک خود جای داده است. در واقع دولت ایران خود باعث این مهاجرت‎ها گردیده و به جرم حمایت از گروه‎های درگیر در جنگ داخلی در افغانستان باید غرامت جنگی بپردازد. چرا دولت ایران به گروه‎های مسلح تحت نام‎های گوناگون سلاح می‎داد و ایشان را تمویل می‎نمود؟ دلیلی جز این دیده نمی‎شود که این دولت قصد ویرانی این خاک را داشته است و قصد داشته تاحکومت دست نشانده خود را در این خاک به قدرت برساند.

اما به جامعه جهانی پیامی که ایران رساند این بود که این دولت نه به اسلام و حقوق بشر و نه به هیچ پیمان دیگری پایبند است و یکی حکومت مستبد و خود رای است که هر کاری که بخواهد می‎تواند انجام دهد. از این برداشت چنین استنباط می‎گردد که این کشور در راه رسیدن به سلاح هسته‎ای نیز همچنان یکه‎تازی خواهد کرد و به پیش خواهد رفت. این که جامعه جهانی چه تصمیمی می‎گیرد و آیا در این تصامیم جدی عمل خواهد کرد یا خیر نیز امری است که زمان آن را مشخص خواهد کرد. در طول چند سال گذشته که ایران همچنان در حال پیش‎برد کار‎های شیطانی خویش بوده است جامعه  جهانی کار خاصی را نتوانسته از پیش ببرد جز اینکه تعدادی قطعنامه را صادر نموده و همچنین برخی تحریم‎ها را نیز وضع نموده است. اما در کل این مسایل نتوانسته است به روند غنی‎سازی اورانیوم توسط حکومت ایران اسیب برساند و یا آن را متوقف نماید. حکومت ایران که در این شرایط چنین اعمال وحشیانه‎ای را مرتکب می‎شود مسلمن اگر به سلاح هسته‎ای مسلح شود دیگر جهان را به جنگ فرا می‎خواند و عملن جنگ جهانی سوم که اتمی می‎نماید آغاز خواهد شد. در دنیایی که در گوشه و کنار صحبت از نابودی سلاح‎های اتمی است ایران همچنان سعی در به دست آوردن این سلاح دارد تا به قول خویشتن بتواند اسرائیل را از صحنه جهان نابود کند. حکومتی که خود را عدالت مطلق معرفی می‎کند. حکومتی که خود را حکومت امام زمان معرفی می‎کند اما به طور فجیع و وحشیانه‎ای در حال تار و مار کردن انسان‎های بی‎دفاع خویش است که گاه مهاجر به دامش گرفتار می‎شود و گاه اتباع خودش. امیدواریم با این ضربه دولت‎مردان ما به خود آمده باشند و در مورد آینده و سرنوشت اتباع خویش که در ایران زنده‎گی می‎نمایند بی‎تفاوت نباشند و حتی جیره خوارانی که به قرانی سنگ ایران به سینه می‎زنند به خود آیند و برای وطن‎شان کمی نگران باشند نه نگران کسانی که دین را به عنوان وسیله‎ای برای عوام فریبی می‎شناسند و از آن به عنوان وسیله‎ای برای حفظ قدرت خویش استفاده می‎کنند.

|+| نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390 ساعت 9:22 توسط تاج الدین «حسنی» |



دیگر از آدرس قوم هزاره صحبت نکنید

 

دیگر از آدرس قوم هزاره صحبت نکنید

این عنوان مطلبی بود که یکی از دوستانم نوشته کرده بود، و وقتی مطلب ایشان را خواندم تا حدودی به خاطر این طور قضاوتش نسبت به رهبران هزاره‎ها بی‎تفاوت برخورد کردم و حتی کمی ناراحت شدم زیرا من معتقد بودم اینها هرچند که همیشه منافع ملت ما را فدای منافع شخصی‎شان کرده‎اند. اما این خوب نیست که ما یک چنین مطالبی را بر علیه آنها نوشته کنیم، اما الان نظرم نسبت به این موضوع کاملن عوض شده و این بار من می‎خواهم راجع به این مسئله از زبان پیرمردی که با هزاران درد و آه و افسوس با دلی از شکوه، از اینها شکایت می‎کرد.

می‎خواهم این موضوع را از زبان آن پیرمرد روی کاغذ بیارم، پیرمردی که سر و صورتش پر از گرد و خاک، خط‎های روی صورتش که نشانگر از بهارهای از دست رفته عمرش می‎بود. پیرمرد در صندلی‎های ردیف آخر تونس کنار من نشسته بود، با دیدن موتر پولیس که بدون توجه به قوانین و مقررات رانندگی و با استفاده از موقعیت‎اش هرج و مرج در شهر به راه می‎اندازند بدون اینکه از آنها کدام بازخواستی صورت گیرد. پیرمرد در جواب پسرک که گفت، «لازم است اینها قانون را در کشور پیاده کنند اما متاسفانه نه تنها که این کار را نمی‎کنند بلکه مسبب اصلی بی‎نظمی در کشور همین افراد می‎باشند،» گفت: «کدام قانون؟؟ کدام حکومت؟؟ قانونی که نمی‎تواند به درستی‎اش اجرا شود نمی‎تواند که قانون باشد و همین طور حکومتی که نمی‎تواند از خانه‎ شخصی‎اش محافظت کند و تروریستا به داخل خانه‎اش نفوس می‎کنند و در همانجا جانشان را می‎گیرند آیا می‎توان نام آن را حکومت گذاشت؟؟؟ حکومتی که سعی داره از مردم غریب که به زحمت می‎توانند نان شب‎شان را به دست بیاورند مالیات و کرایه دوکان می‎گیرد و بعد از مدتی می‎آیند که باید دوکانها را تخلیه کنید این در حالی است که دولت کرایه را تا آخر سال که با ما قرار داد کرده گرفته است و همین طور مالیات خود را ماه به ماه نیز از ما می‎گیرد اما حالا آمده که دوکانها را تخلیه کنین. ما فقط از دولت حق‎مان را می‎خواهیم یا جایی دیگری را برای ما پیدا کنند و یا اینکه کرایه‎ای را که به دولت پرداخته کرده‎ایم را پس مسترد کنند. به خاطر این موضوع وقتی به مراجع مربوطه مراجعه نمودیم متاسفانه هیچ‎کسی حاضر به جواب دادن در این رابطه به ما نشدند، بعد از اینکه کاملا از سوی دولت ناامید شدیم، گفتیم پیش بزرگان و رهبران خود برویم، انشاالله حتمن مشکل ما را حل خواهند کرد. قریب بر دو هفته شد، به هر دری زدیم که بلکه تانستیم یکی از اینها را از نزدیک بنگریم و مشکل‎مان را با آنها درمیان بگذاریم. متاسفانه در این مدت ما نتوانستیم که حتی آنها را ملاقات کنیم و نگهبانان دفترشان با ما برخورد بسیار بدی داشتند. از در خودیها نیز ناامید گشتیم از دروازه کسانی که همیشه سنگ سینه‎ی رهبری ما مردم غریب و بیچاره را به سینه‎شان می‎زنند بدون کدام دست‎آوردی به خانه برگشتیم. تا اینکه باالاخره به پیشنهاد یکی از دوستا رفتیم پیش دوستُم و خوشبختانه مشکل ما را خیلی سریع حل نمود.»

ملتی که در هر زمان و در هر برحه از زمان خودشان را سپر و سرباز اینها قرار داده‎اند اما در مقابل چی گیرشان آمده؟ به جز فراموشی از سوی همین اشخاص که توسط همین مردم در یک موقعیت سیاسی و اجتماعی رسیده‎اند و امروز همین مردم از سوی اینها به کام وحشت فراموشی سپرده شده است. یکی از همین رهبران نیمچه رهبر که به تازه‎گی به دوران رهبری رسیده و در حکومت فعلی از موقعیت نسبتا خوبی هم برخوردار می‎باشد برای افراد غریب و رعیت به هیچ وجه این زمینه فراهم نخواهد شد که بتواند ایشان را یکبار از نزدیک ملاقات نمایند و درد خویش را پیشش بنالد که اگر نفع خود را در آن می‎دید و یا منافع حزبش در آن موجود می‎بود، کاری می‎کرد. این حرفها را که می‎زنم می‎خواهم در قالب نامه در ادامه این نبشته خدمت شما ارائه بکنم تا شاید وجدان بیداری در بین آنها باشند که به زخم‎های ناسور این ملت ستمدیده مرحمی باشد. البته شخص که نامه را نوشته است نامش را به دلیل یکسری ملحوظات ذکر نمی‎کنیم.  

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام و احترام فراوان خدمت شما بزرگوار، جناب جلالتمأب رئیس دارالانشای شورای وزیران داکتر صاحب مدبر!

وقتی خواستم این نامه را نوشته کنم، یگانه راه منطقی و درست که به نظرم می‎رسید تا حداقل حرف‎هایم را به شما گفته باشم، تحریر نامه هذا بود. بنابراین اگر نوع بی‎ادبی به ساحت شما تلقی شود، امید دارم که در ناچار بودنم برای نوشتن این نامه مرا درک نمایید، پیشاپیش یک جهان تشکر می‎کنم.

اینکه گفته‎ام، ناچارم، دلیلی دارد که خدمت شما عرض می‎کنم: قریب بر دو ماه می‎شه که من تلاش دارم تا شما را از نزدیک ببینم، قبلا چندین بار حضورا جناب شما را ملاقات کرده‎ام البته با همکاری یکی از وکلای محترم، اما از آن زمان تا حال همیشه دنبال فرصتی بوده‎ام که این زمینه برایم مهیا شود، ولی متاسفانه در هر بار با در بسته مواجه گشته‎ام. نمی‎دانم مقصر کیست؟ در این مدت اول هر هفته یا به سکرتریت جناب شما تماس گرفته‎ام که برایم یک وقت ملاقات بگیره و یا هم به دفتر حزب که متاسفانه تا روز پنجشنبه و جمعه بنده چهار مرتبه به این آدرس تماس می‎گیرم، اما هربار با یک جواب ساده (امکانش نیست، امروز داکتر در دفتر نمیایه و...) خودم و تقاضای بی‎تقاضایم به هفته دیگر موکول می‎شوم. گاها رخ داده که با خود فکر کنم مشکل اصلی در کجاست که من نمی‎توانم موفق به این دیدار شوم در حالیکه کسانی را می‎شناسم که گفته: «مه در یک ماه 10 مرتبه موفق شده‎ام که ایشان ره بنگروم» با آگاهی اینکه مقایسه کردن خودم با شخص دیگر از لحاظ داشتن روابط اجتماعی کاری درستی نیست اما منی که با اولین حزب و یا نهادی که من با آن آشنا شدم و با تیم رهبری و حتی شخص جناب شما آشنا شدم همین حزب بوده و حتی بنا بود که در زمره کارمندان هفته‎نامه به عنوان کارمند ایفای وظیفه نمایم، قبول دارم که یک مدتی را از حزب فاصله گرفته بودم حزبی که من آب و نمکش را خورده‎ام اما این فاصله به معنای مخالفت نبوده بلکه از سر ناچاری، زمانی که نتوانستم یکی از کارمندان هفته‎نامه باشم بنابراین دنبال فرصت‎های شغلی دیگری گشتم تا اینکه توانستم در یکی از ارگانهای غیردولتی مصروفیت شغلی برای خود پیدا نمایم، اما در همین مدت من ارتباطم را با دفتر حزب نیز داشته‎ام.

باالاخره هفته گذشته روز شنبه توانستم که جناب سکرتریت شما را در اداره امور ملاقات کنم و وقتی در اداره امور رسیدم، هدفم از دیدن سکرتریت ملاقات با شما بود اما باز موفق به این کار نشدم. یگانه دست‎آوردم این بود که سکرتریت جناب شما به من وعده کرد که با ایشان در تماس باشم روز جمعه در دفتر حزب شما را می‎خواهم، هرچند زمان که در حال انتظار بسیار کشنده می‎باشد اما خوب به هر طریقی بود این روزها به هم وصل شد و هرکدام از پی هم درگذشتند و به روز جمعه وصل شدند، صبح وقت زنگ زدم گفتن یک دو ساعت بعد زنگ بزن معلوم می‎شه... دو ساعت بعد نیز تماس گرفتم اما افسوس از یک عمل که انسان آن را مطابق با آنچه که از دهانش رها شده، عملی  نمایند. دیدم علی‎رغم اینکه این بار خود ایشان به من قول داده بود اما باز همان جوابی را تسلیمم کرد که در این مدت شنیده بودم. (نه، امکانش نیست و...) واقعا ناراحت شدم و این بار با کمی ناراحتی به روی سکرتریت جناب شما تلفن را قطع کردم.

می‎خواهم کمی از گذشته حرف بزنم زمانی که من با چند تن از محصلین حضور شما آمدیم، شما این حرف را زدین: «ما فلانی و فلانی را با حزب‎شان قبول داریم و هیچ وقت در تضاد با آنها کار نمی‎کنیم، ما می‎خواهیم که اگر زمانی یکی از آن دو حزب و یا هر دو به هر دلیلی نتواند ادامه دهد ما بتوانیم یک جایگزینی مناسب و خوب باشیم.» بله، منم با شما موافق هستم که موجودیت احزاب در بین مردم خوب است زیرا به همان پیمانه که احزاب در کشور زیاد باشد به همان اندازه ما فعال خواهیم بود برای رسیدن به اهداف جمعی خویش البته احزاب که مبتنی با حرکت سالم در کنار هم فعالیت کنند. و همین طور یک حزب زمانی می‎تواند محبوب واقع شود و همه پلان‎هایش را مطابق با هدف خویش به موفقیت برساند که رهبر و رهبریت او بتواند در دل و جان رعیت نفوس کند حالا به هر طریقه‎ای، طوری که ملت با تمام وجود بتواند به این رهبریت اعتماد کند همان طوری که در یک مجموعه سازمانی هیچ رهبر و مدیری سازمان نمی‎تواند با اوامر از کارگران کار بگیرد بلکه باید با نفوس به قلب آنها این کار را انجام دهد.

حال بعد از این اگر این دیدار صورت گیرد که جای شکرش هست، اما اگر هم صورت نگیرد ملالی نیست زیرا می‎دانم پافشاری روی یک نقطه ثمره‎اش همان نقطه‎ای خواهد بود که در مرحله‎ای اول ایجاد شده است.

ببخشید که اگر مطالب و قدرت بیانم ضعیف است و شاید آن طور که شایسته باشد نتوانسته‎ام حرفم را بزنم بناءً عاجزانه خواهشمندم مرا ببخشید.

تا باشد دیگر افراد غریب این مملکت پشت دروازه‎های شما به حالت التماس‎گونه امروزش را برای یک ملاقات به فردا وصل نه‎نمایند.                                                           تمام

نتیجه‎گیری و تصمیم‎گیری نهایی را به عهده شما عزیزان می‎گذارم....................................

 

|+| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ساعت 15:5 توسط تاج الدین «حسنی» |



چرا دولت جلو سرازیر شدن آخوندهای اعزامی از سوی ایران را نمی‎گیرد؟؟؟

 

چرا دولت جلو سرازیر شدن آخوندهای اعزامی از سوی ایران را نمی‎گیرد؟؟؟

هر ساله به تعداد صدها تن از آخوندها از سوی دولت مجوس ایران، وارد خاک افغانستان می‎شوند و به بهانه تبلیغ در ماه مبارک رمضان سعی بر آن دارند که مردم را از طریق وابستگی دینی و عقیدتی تحریک کنند تا بیشتر خود را محبوب مردم بی‎خبر از هیچ، قرار دهند.

اینک که در آستانه حلول ماه مبارک رمضان قرار داریم سرازیر شدن این آخوندها بار دیگر کما فی‎السابق تکرار می‎شود و متاسفانه دولتی هم نداریم که دامنه فعالیت‎شان را کنترول نموده و اوسار مخربانه‎شان را بی‎سراوسار نماند. تا شاید این طوری گوشه از نگرانی‎های ایجاد شده در کشور، کاسته شود. البته جلوگیری از این چنین جریانات مستقیم مربوط به وزارت اطلاعات و فرهنگ می‎شود که متاسفانه این وزارت با توجه به کارهای زیادی که تا به حال انجام داده، از ثمره‎ی خستگی آن کارها چنان آرام خوابیده که گویی به خواب ابدی رفته است.

و این موضوع نه تنها به وزارت اطلاعات و فرهنگ مربوط می‎شه که بیشترین مسئولیت به گردن شورای علمای جمهوری اسلامی افغانستان می‎باشد، اگر مردم ما در مناسبت‎های دینی‎شان نیاز به علما دارند، چرا از علمای که در داخل کشور هستند استفاده صورت نمی‎گیرد که از سوی یک کشور بیگانه و به ظاهر دوست اما دشمن‎تر از دشمن، این آخوندا اعزام می‎شوند؟ متاسفانه علمای موجود در افغانستان به اشاره دست همان آخوندهای رقص می‎کنند که از ایران وارد افغانستان می‎شوند و منافع ملت افغانستان را نادیده گرفته و به هرآنچه که اربابان‎شان توصیه نموده‎اند عمل می‎نمایند.

این آخوندها در مقابل مبلغ ناچیزی که از سوی دولت ایران دریافت می‎نمایند راهی افغانستان می‎شوند، البته در مقابل ناچیز بودن مبلغ سفر خرچی‎شان، نامه‎ی را نیز مهر و مام کرده به اینها تحویل می‎دهند که می‎توانید با داشتن این نامه به عنوان نماینده مجتهدین خمس و زکات مردم را دریافت کنید، بزرگترین ضربه و صدمه این کاروان همین است که پول مردم فقیر و غریب کشور وارد ایران شود. این در حالی است که ایران به هزاران نوع برنامه روی مهاجرین افغانی پیاده می‎کنند که به هیچ وجه نتوانند با خود پولی به افغانستان ببرند. دلیل اینکه هر دو ماه یکبار کارتهای هویت برای مهاجرین صادر می‎کنند چه می‎تواند باشد؟ غیر از اینکه در هر بار تعویض کارت به اصطلاح هویت مهاجرین به مبلغ دو صد هزار تومان و حتی چهار صد هزار تومان دریافت می‎نماید. این برنامه ایران را هر انسانی می‎تواند بفهمد که چرا برنامه رایانه‎ها اجرا شد و شهروندان ایرانی‎ها که در مقابل گران شدن مواد خوراکه و غیره از دولت‎شان پول دریافت می‎نمایند اما وای به حال مهاجرین بدبختی که یک عدد نان را باید به قیمت 500 تومان بخرند. دلیل این چه می‎تواند باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به هر حال تا این افراد خودفروخته جلوشان گرفته نشوند، همیشه به نحوی نقطه ضعفی را در بین آحاد جامعه خواهیم داشت و از همان نقطه ضربه نیز خواهیم خورد، پس این موضوع متوجه وزارت اطلاعات و فرهنگ می‎باشد که هرچه سریعتر جلو آنها را بگیرند و نگذارند که عرق مردم خارج از این مرز و بوم به چندرغازی فروخته شود.

 

|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 ساعت 17:7 توسط تاج الدین «حسنی» |



ایران القاعده را نسبت به نیروهای بین‎المللی ترجیح می‎دهد!

 

ایران القاعده را نسبت به نیروهای بین‎المللی ترجیح می‎دهد!

هرچند پرداختن به مساله مداخله و خرابکاری ایران در افغانستان کدام تازه‎گی ندارد زیرا هر انسان افغانی می‎داند که ایران گاه و نا‎گاه در امور کشوری افغانستان مداخله‎هایی علنی و غیر‎علنی را انجام داده است که هیچ جای تردید نیست. اما اینکه اگر ایران موضوع مداخله‎اش را در افغانستان منکر است، معنایش این است که ایران با تجاهل عارفانه در پی یک بهانه و توطئه دیگر در افغانستان است.

 هرچند در این اواخر ایران به صورت مستقیم و علنی در امور داخلی افغانستان مداخله نکرده است چون یکی از پلان‎های دراز‎مدت ایران در قبال کشور همسایه‎اش افغانستان این است که در افغانستان به صورت متمرکز و نقشه‎مند خرابکاری‎هایی را انجام دهد، وقتی در رسانه‎های غربی و افغانی  سخن از مداخله و خرابکاری‎های ایران در افغانستان به میان می‎آید،  ایران فقط این سخن را شمشیر خود می‎سازد که رسانه‎های غربی و افغانی ایران را بد‎نام می‎سازد. اما اگر مساله مداخله ایران در افغانستان را اندکی جدی‎تر بررسی کنیم و به موضوع دقیق شویم می‎بینیم که بسیاری سلاح‎های که از نزد طالبان به دست می‎آید، ساخت ایران است و این سلاح‎هایی است که ایران در خدمت طالبان قرار می‎دهد. نمونه بارزی از خرابکاری‎های ایران در افغانستان است. البته قرار دادن سلاح و تسلیحات نظامی در خدمت طالبان و القاعده به معنای این است که ایران القاعده را نسبت به نیروهای بین‎المللی ترجیح می‎دهد و یا اینکه ایران نمی‎خواهد موقف سیاسی و اقتصادی‎اش را در افغانستان از دست بدهد. چون اگر افغانستان به یک کشور آرام و سر‎زمین صلح تبدیل شود به باور مقامات ایرانی ایران نمی‎تواند مولفه‎های قدرت اقتصادی و سیاسی خود را در منطقه به نمایش بگذارد. چنانچه هر وقت مساله صلح در افغانستان رونق گرفته است و یا سخن از بهبود مسایل اقتصادی مطرح شده است، ایران کوشیده است که سیل مهاجرین افغانی را از ایران خارج کند و به یک باره‎گی برای افغانستان از لحاظ مسایل مادی و اقتصادی ایجاد مشکل نماید. این همه نمونه‎های مداخله علنی ایران در مسایل سیاسی و اقتصادی افغانستان است. و این را می‎رساند که ایران نه تنها یک همسایه خوب و یک کشور هم‎فرهنگ و هم‎زبان خوب برای افغانستان نیست، بلکه گرگی است در لباس گوسفند که همواره به بهانه‎های مختلف و از راه‎های مختلف کوشیده است منافع سیاسی واقتصادی خویش را در افغانستان جستجو کند.

 اینکه ایران با غرب خصوصاً آمریکا دشمن دیرینه است و هر کدام یک دیگر را متهم می‎کنند. اما ناگفته نماند که ایران دیروز با طالبان هم دشمن بود، و امروز کمک‎های زیادی را به طالبان می‎کند و این به این معنا است که سیاست‎گذاران ایرانی نه دوست دارند و نه دشمن فقط دنبال منافع شخصی خود‎شان هستند. و بودن نیروهای بین‎المللی در افغانستان هم یک بهانه است. ایران نه تنها در حال حاضر در امور سیاسی افغانستان مداخله می‎کند بلکه از گذشته‎های دور به این سو ایران همواره منافع سیاسی و اقتصادی خود را در افغانستان جستجو کرده و در افغانستان مشکل خلق نموده است.

 

|+| نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 ساعت 15:12 توسط تاج الدین «حسنی» |



اغاز دیگر
سلام دوستان نهایت گرامی و خوب امید که خوب و سر حال باشید مدتی بود که اصلن حال و حوصله نوشتن و وصل شدن به اینترنت ره نداشتم و امروز نمی دانم خورشید کابل از کجا طلوع کرده که من امروز سری از دنیای مجازی ای زدم که همیشه تنهایی هایم را در خود می بلعید. خوش باشین
|+| نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389 ساعت 12:56 توسط تاج الدین «حسنی» |



مبهم گویی و ...

ابهام گویی و ...

سلام عرض می‎کنم خدمت فرد فرد شما عزیزان دل!

این روزها دغدغه‎های زیادی دارم و اصلن حوصله نوشتن ندارم، الان هم که دارم این پست را نوشته می‎کنم ساعت یازده شب است و یادم افتاد تا از پنجره‎ای به نام کیتی یادی کنم اخه خیلی وقت است از آن سر نزده بودم.

الان هم می‎خواهم راجع به آدمای مغرور چند کلمه بنویسم، چون چند روز پیش یکی از معلمین خوبم بهم اشاره کرد که: «مغرور شده‎ام...» راستش با اینکه از تکبر و غرور بسیار نفرت دارم اما فکر می‎کنم حق با ایشان باشه آخه من هم انسانم و اشتباه در وجودم هست، از آنجا که غرور مقدمه‎ی‎ست برای شکست. بنابراین امیدوارم این مرض جذام هیچ انسانی را اسیر نکند.

یادداشت: از شما که از آن دور دست‎ها قدم رنجه نمودین یک جهان سپاس، امیدوارم به قول خودتان «همیشه شاد باشیم...» خیلی قشنگ گفته بودین این تنها جمله‎ای بود که از انسانی مثل شما توقع داشتم. مد نظر (او، ایشان، آنها، من و تو) نیست بلکه همه است.

..................................................................

نکته: در صفحات فیس بوک با چند جمله‎ای خیلی نامحترمانه و تمسخرآمیز برخوردم که مرا وادار کرد تا در موردش چیزی نوشته کنم و در مقابل ایشان هم جواب مرا داد اما این بار لحن توهین‎آمیزتر نسبت به من، بالاخره بحث من و ایشان یک روز و یک شب ادامه پیدا کرد و نمی‎دانم که من‎بعد باز ادامه پیدا خواهد کرد یا نه اما مایلم آخرین صحبت‎های که بین من و ایشان رد و بدل شده است را در اینجا هم بگذارم.

حسینی: حسنی جان!

شما اول چند ترمی بیا پیش خودم تا تاریخ افغانستان رو البته کمی برات توضیح بدم تا در مورد همین هویت خرکی خودت دچار نفرت شی.. به خاطری که هیچ چیز را نادانسته تحلیل و تجزیه می کنید و مغز فندقی خود ره کمی از کار می اندازید.

 .................................................................

حسنی: عجب!!!

خوب شد فهمیدم که تو هم به هیچ می‎بالی

خوب آقای حسینی عزیز، دگه باید از این حرفهای که بین من و شما رد و بدل شده نتیجه‎گیری کنیم. به کرسی قضاوت نشستن کاری است دشوار اگر من به این کرسی بنشینم بدون شک پله تراوز را طرف خود می‎کشانم و همین طور متعاقبن جناب شما این کار را خواهید کرد کما که دنیا به همین اساس تا به حال چرخیده.

به هر حال اگر فکر می‎کنید با خواندن چند تا کتاب می‎توانید ملتی را با تمسخر مورد خطاب قرار دهید کاملن در اشتباه هستین. دوست خوبم من نمی‎گویم که از شما دانسته‎تر هستم و یا علمیتم از شما زیاد می‎باشد. اما علم چه است؟ چیزی است که ما کسب می‎کنیم مثل یک دهقان که برای به دست آوردن حاصل خوب از کشاورزی‎اش روز و شب سخت کار می‎کند. فکر نمی‎کنم شما وقتی برای به دست آوردن علم تلاش می‎کنید و یا کرده‎اید هدف نهایی‎تان این باشد که دیگران را مورد تمسخر خویش قرار دهید؟

اگر همین طوره پیشنهاد می‎کنم دو ترمی بری پیش همان دهقان تا یک چیزایی یاد بگیری. جسارت مرا ببخشی دوست عزیز!

|+| نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389 ساعت 23:33 توسط تاج الدین «حسنی» |



زخمی که هرگز از بین نخواهد رفت

زخمی که هرگز از بین نخواهد رفت!

نشرشده در مجله پیک عدالت شماره ۵۲

زمانی که از افغانستان به قصد مهاجرت خارج شدم خوب یادم هست که تمام ولایات‎ کشور ناامن بود و از هر گوشه‎اش صدای گلوله و ناله شنیده می‎شد. آن روزها به نام هرآنچه که بزرگان ما باهم می‎جنگیدند یک بهانه برای‎شان بود اما آنچه که نتیجه خودخواهی و دیکتاتوری آنها نصیب جامعه می‎شد، قربانی کردن انسانهای بیگناه بود. هیچ قدرتی سالم و مبتنی بر عدالت وجود نداشت تا در مقابل آن هیولای وحشت عرض اندام نمایند، زیرا تمام‎شان حرص و طمع قدرت را داشتند و برای رسیدن به این قدرت انسانیت و مسلمانیت که هیچ، بلکه برادر با برادر در پی نابودی هم بر می‎خاستند.

زمان گذشت و بر آن شد تا دیگر ملت ستمدیده ما بیش از این خون نگریند و آسمان کشورشان اشک خون به دامان جاری نباشد. همه و همه چیز به یکباره رنگ دیگری به خود گرفت. همه به معنی همه کسانیکه تا به حال به خاطر وضعیت نابسامان کشورشان بی‎هویت بودند و حالا با ورق خوردن صفحه‎ی دیگری از فصل گذرهای زندگی‎شان، دیگر نمی‎خواستند بی‎هویت زندگی کنند. بنابراین همه به امید فردای عاری از دنیای تاریک گذشته‎شان آغازی از نو نمودند. غافل از اینکه آنهایی که دیروز در لباس هیولای وحشت زخم‎های ناسوری را بر پیکر ملت و جامعه ما وارد می‎ساختند هنوز هم در هرم قدرت هستند. با این تفاوت که این بار فقط لباس‎شان عوض شده و چوکی‎شان، اما افکار و اندیشه قدیمی‎شان هنوز پابرجاست. زخمی که اینها بر پیکر ملت و جامعه زدند، هرگز از بین نمی‎رود و نخواهد رفت.

مصداق این حرف را می‎توانید به عنوان نمونه از زبان مادری که خوشبختی نسبی‎اش را از آن گرفتند، ذیلا مرور نمایید.

    بشقاب‌ها را روي ميز غذاخوري آشپزخانه چيدم، سرم را از پنجره آشپزخانه بيرون بردم و گفتم‌: «بچه‌ها غذا حاضر است‌.» دو دختر شش و چهار ساله‌ام ليلا و ليلي دوان دوان به سمت آشپزخانه آمدند و خواهرزاده‌ي چهار ساله‌ام هم كه از شب گـذشته در خانه‌ي مـا بـود به دنبـال‌شان نمايان شد. لبخـندي زدم و گـفتم‌: «حـدس بزنيد براي‌تان چه پخته كرده‌ام‌!» و همگي يك صدا گفتند: «ماكاراني!!!» حدس‌شان هم درست بود. پاييز چند سال پيش بود. بچه‎ها را از آشپزخانه بیرون کردم و از همه‎شان خواستم که در اتاق غذاخوری بروند. آن روزها گشت‎گذار در شهر کابل ریسکی بود که اگر مجبوری نمی‎بود، هیچ‎کس حاضر به انجامش نمی‎شد. اما شوهرم این خطر را به خاطر به دست آوردن دو لقمه‎نان هر روز به جان می‎خرید و به دوکان خوراکه‎فروشی‎اش می‎رفت و چون بعضی روزها اوضاع خیلی خراب می‎شد زود به خانه بر می‎گشت ولی همیشه ساعت 3 بجه خود را به خانه می‎رساند.

غذای بچه‎ها را در بشقاب‎ها ریختم و در ته دیگ برای شوهرم مثل همیشه مقدار ماکارانی گذاشتم. در حالی که غذا را پیش بچه‎ها می‎گذاشتم با دخترها مشغول گپ زدن بودم. پسر نه ماهه‎ام که هنوز خیلی خُرد بود، انگار دوست داشت در صحبت‎های ما شرکت کند غان و غون می‎کرد و دست‎هایش را تکان می‎داد. دوباره به آشپزخانه برگشتم زیر کتری را روشن کردم تا آب به جوش بیاید و برای پسرم شیر خشک درست کنم. بعد برای شوهرم در فلاکس چای آماده کنم. ناگهان صدای فریاد دختر بزرگم لیلا را شنیدم: «مادر! مادر، پدر...!» با خود گفتم امروز که وضعیت شهر خوب بود، چه شده که او اینقدر زود به خانه برگشته. بعد کمی هراسان به طرف دروازه برگشتم و در کمال ناباوری دیدم که شوهرم به جای اینکه روی پاهایش ایستاده باشد روی کراچی با یک بغلش افتاده است و خون‎هایش از کراچی به زمین می‎ریزد، پوست صورتش از درد قرمز شده بود و به سختی نفس می‎کشید. وحشت‎زده از خود پرسیدم: «آیا واقعن این همسر من است؟» ولی به محض آنکه متوجه شدم که همسرم توسط اصابت یک راکت که نمی‎دانم از سوی کدام یک از طرفین جنگ شلیک شده بود هر دو پایش را از دست داده بود. دست و پای خود را گم کرده بودم. باورم نمی‎‎شد چنین اتفاقی وحشتناکی افتاده باشد. دوان دوان به خانه برگشتم تا چادری‎ام را سر کنم. در حالیکه مانند دیوانه‎ها جیغ می‎کشیدم و می‎گریستم همراه کسی که شوهرم را با کراچی آورده بود تا شفاخانه انتقال دادیم.

دخترانم را از یاد برده بودم ناگهان دیدم دختر بزرگم در حالی که اشک می‎ریخت و برادرش در بغلش بود از دنبالمان می‎آید. تا خود را به شفاخانه رساندیم یک قرن گذشت، فورا به طرف داکتری که داشت به طرف اتاقش می‎رفت دویدم و هق هق‎کنان گفتم: «داکتر شوهرم... شوهرم... به دادش برسید...» ناگهان آدمای زیادی دور کراچی جمع شدند و شوهرم را به اتاقی بردند که داکتر هدایت می‎کرد. تازه متوجه شده بودم که صدای جیغ‎هایم آن‎قدر بلند بوده که همه را متوجه خود کرده بودم. شوهرم بیهوش بود. یکی از داکترها به طرف من آمد و گفت: «خیلی دیر رساندید خون زیادی از دست داده، چطور شد که این اتفاق برایش افتاد....؟» چون ضعف کرده بودم و متوجه نبودم که در کجا هستم. اندیشه‎ی زجری که شوهرم متحمل شده بود عذابم می‎داد. او گفت: «به هر حال برای اتفاقی که برای شوهرتان رخ داده خیلی متاسفم، باید بدانید که هر دو پایش قطع می‎شود.» اشک ریزان گفتم: «لطفن کمکش کنید. شوهرم را از دست ندهم!» فکر اینکه دیگر همسرم نمی‎توانست با پاهایش راه برود، دیوانه‎ام کرده بود. در این شهر پر از هیولاهای وحشی با سه تا فرزند قد و نیم‎قد چه کار باید می‎کردم.

حالا از آن وقت چندین سال می‎گذرد. آن روز لعنتی زندگی خوب و آرامم را از من گرفت و برای همیشه زندگی‎ام را نابود ساخت، خدا می‎داند در این چند سال برای زنده ماندن چه زجری که کشیدیم. شوهرم روی صندلی چرخ‎دار در روی جاده‎ها کارت تلفن می‎فروشد و پسرمان که وقتی به دنیا آمد از فرط خوشحالی در پوست نمی‎گنجیدیم، حالا باید صندلی چرخ‎دار پدرش را این سو و آن‎سو ببرد.

 

|+| نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389 ساعت 15:27 توسط تاج الدین «حسنی» |



هق هق های بی پناه
هق هق های بی پناه

 
از خدا می خواهم آنچه که شایسته توست به تو هدیه بدهد!نه آنچه را که آرزو داری!زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار...

عشق نه دادنی است نه گرفتنی!عشق شریک شدنی است!

ارزش محبت به استمرار آن است نه به اندازه آن!

به آرامش رسیدن نه با فراموش کردن بدست می آید نه با غرق کردن خود در زندگی!

بهای دوست نه به زیبایی اوست نه به دارایی اوست!تنها به وفاداری اوست!

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر!ولی از این دردناک تر این است که ندادنی باید صبر کنی یا فراموش!

زندگی چیست؟اگر خنده است چرا گریه می کنیم!اگر گریه است چرا می خندیم!اگر عشق است چرا به آن نمی رسیم؟اگر عشق نیست چرا عاشقیم؟شریعتی

منو بگیر از این روزای در به در

از این روزا از این شبای بی ثمر

منو ببر به خاطرات رفته مون

روزایی که تو جا گذاشتی پشت سر

تو کوچه ها نمی شه بی تو پرسه زد

خیابونا غریب و غم گرفته اند

کجا برم؟چرا نمی رسم به تو

کجایی پس چرا نمی رسی به من

حالا که نیستم اشکاتو کی پاک کنه

کی عاشقونه می نویسه اسم تو

چقدر حرف مونده و نمی شنوی

چقدر راه مونده و نمی کشم

ببین کجای قصه پس زدی منو

محاله بی پناه تر از این بشم

غریبگی نکن دلم غریبه نیست

همونه که برات ستاره چیده بود

بگو که یادته بگو که یادته

همون که گفتی از خدا رسیده بود

تو شونه تو نمی سپری به هق هقم

نمی گی عاشقی نمی گم عاشقم!

یادداشت: ندیده و نخوانده مثل بچه های کوچک اصرار به دانستنش می کردم، تشکر!!!!!!!!!

در ضمن فکر نمی کنم لیاقت اون گفته ها را داشته باشم. اما باز هم از شما به خاطر حسن نیت تان یک جهان سپاسگزارم!

(برگرفته از وبلاگ تو خدایی اگر به خود آیی ...)

|+| نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389 ساعت 20:12 توسط تاج الدین «حسنی» |



اون روزها......

اون روزها......

تا به حال لحظه‎های آخر زندگی‎ی انسانی را به نظاره بنشسته‎اید؟

اون روزها در دیار مهاجرت به سر می‎بردم و به اصطلاح در مملکت جمهوری اسلامی، در یکی از روزها از طریق دوستان اطلاع یافتم که در فلان جای خانمی را می‎خواهد سنگسار نماید. راستش اون موقع درک این طور مسایل برایم سخت بود. یادم هست وقتی او را از ماشین پیاده کردند، هرکس به زعم اینکه ثوابی را مستحق شوند سنگی را به دست گرفته بودند و منتظر بودند تا او را به محل اصلی انتقال دهند. و ایستادم که ای کاش نمی‎ایستادم و با همین چشمان قاصرم دیدم که چگونه انسانی تحت عنوان اجرای قوانین اسلامی جان شیرینش را از دست می‎داد.

آن روز با صدای کمک خواستن اون دختر آسمان چشمان من بارانی شده بود و خوب به یاد دارم. شب خوابم نمی‎برد و همه‎اش آخرین لحظات زندگی اون دختر در ذهنم تداعی می‎شد. الانم وقتی اون روز را در خاطرم مرورم می‎کنم بدنم به لرزه می‎افتد. مدتی پیش این اتفاق در افغانستان نیز تکرار شد و ما دل به این خوش هستیم که در کانون گرم خانوادگی و در اجتماع جایگاه نرم و چربی داریم و هیچ‎ دردی را احساس نمی‎کنیم زیرا ما فقط از دور دست به آتش داریم.

نمی‎دانم در پشت تمام اینها چه چیزی وجود دارد که ما همه از آن بیخبریم. آیا مصداق آیه شریفه که می‎گوید: «کل نفس ذائقه الموت» همین است که یک عده انسان پست و پلید گرد هم جمع شوند و با سنگ و کلوخ پیکر نحیف یک زن را نشانه گیرند؟؟؟!!! و آیا مصداق آیه شریفه این بوده: «ان اکرمکم عندالله اتقکم....؟». همه بر این واقفیم که گاهی در این جامعه آفت زده ما و بربریت ما انسان مجبور می‎شود برای نجات از این بربریت پا به فرار بگذارد. انسانی که حتی در جامعه خانوادگی جایگاهی ندارد، آیا درست است که او را این چنین سنگلاخی کنیم؟

گفته‎‎اند نگاه انسان خیلی پر رمز و راز است و هزاران حرف ناگفته در خود دارد، اون روز من نگاه ملتمسانه و معصومانه اون خانم را دیدم که به این سو و آن سو از وحشی‎گری و ددمنشی انسانها هاج و واج مانده بود، خانمی که بیش از هجده سال عمرش را زندگی نکرده بود و حالا باید مغزش و خونابه کفن او حدیث ختم زندگی‎اش محسوب می‎شد.

|+| نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389 ساعت 8:47 توسط تاج الدین «حسنی» |



هیچ وقت از یاد نخواهیم رفت اگر بخواهیم

هیچ وقت از یاد نخواهیم رفت اگر بخواهیم

سلام به تو که در آن سوی مرزها هستی و روایت‎گر انسان واقعی! (مولایی)

مدتی‎ست احوالی ندارم امیدوارم که در صحت و سلامت کامل قرار داشته باشی و زندگی بر وفق مرادت بگذرد. هرچند که در این گذرها خم و پیچ‎هایی نیز قرار دارد، اما من متیقین هستوم که از پس همه‎شان بر می‎آیی!

پس بدروووووووووووووووود صمیمانه‎ام را همراه با تمنای بهترین تمناها پذیرا باشید.

|+| نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389 ساعت 18:14 توسط تاج الدین «حسنی» |



نامه یازدهم

نامه یازدهم

سلام عزیزم!

مثل همیشه و قبل از همه چیز می‎خواهم بگویم، دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده!

الان که دارم می‎نویسم خورشید با رخ زرد خیمه نیلگون را وداع می‎کند و من هم‎چنان در فراق تو اشک می‎ریزم. تا به حال تمام دلتنگی‎هایم را در پستوخانه دلم پنهان کرده بودم، تا یک روزی، در یک‎جایی به تو بگویم، اما دیگر نمی‎خواهم از آن روزها بگویم و بنویسم. چونکه می‎خواهم برای همیشه تو را با خود داشته باشم.

می‎دانی وقتی به تو می‎اندیشم چنان در افکارم غرق می‎شوم که انگار تو در مقابل من نشسته‎ای و من دارم با تو راز دل می‎گویم. راز دردهای ناگفته که می‎ترسم نتوانم بیشتر از این آنها را با خود نگه دارم.

شنیدی که گفته‎اند ویرانگر تمام خاطره‎ها زمان است و همین‎طور ویرانگر پیوند دو انسان با همدیگر، فاصله است. یگانه دشمن من و تو تا حال همین فاصله‎ها بوده و دوست آسمانی‎ام را شکر می‎گویم که عشقت مثل درختی در وجودم جوانه زده است و من این چنین عاشقانه دوستت دارم.

نامه داره تمام می‎شه، مثل تمام نامه‎ها

اما تو مثل آسمان عاشقی و بی انتها

تقدیم به تو که خوشبختی هایم را مدیون تو خواهم بود!

|+| نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389 ساعت 18:15 توسط تاج الدین «حسنی» |



مگر ما پیرو قرآن نیستیم؟
 
مگر ما پیرو قرآن نیستیم؟
ما همیشه وقتی کسی می خواست در مورد داشته های دینی اش چیزی بداند وقتی چیزی نداشتیم که او را قانع سازیم می گوییم توطئه شیاطین و اجنه باعث شده که این چنین بگوید و این چنین سئوال کند در حالی که هیچ دینی مخالف این نیست که در موردش جستجو و تحقیق ...شوه حتی همین دین ما. شما از هدایت قران برای تربیت انسانها گفتین و همین طور تفکر و تدبر در باره ایات الهی بکنند و انها را در زندگی شان به کار گیرند.
می خواستم این سئوال را از شما بکنم، کشور ما یک کشور اسلامی است اگر بینش افراد مسلمان نامسلمان وجود داره باور داریم که قریب بر اکثرشان مسلمان هستن اما این چه رازی است که تا به امروز مردم ما به آن رستگاری نرسیده اند که شما آن را می گویید.؟
مگه شما و من مسلمان و پیرو قران نیستیم که امروز به هیچ گونه رستگاری نرسیدیم ؟
واقعیت این حکایت تلخ در کجا نهان شده است که اکثر جوانان روی گردان از دین شان هستند، بدون شک یکی از گزینه های هر جوانی را می تانه عقده ای به بار بیاره و نسبت به اسلام بدبین کنه این است که تو که خود را مفسر دین می دانی نتانی به سئوالات او در مورد دین جواب دهی و نتانی او را قانع سازی. چون تنها جوابی که تو به عنوان یک فرد آگاه در امورات اسلامی و شرعی این است که این سوالها را نکنید، اگر این کار را بکنید در واقع کفر گفتین.
یادت باشه باز هم می گم ما پیش از آنکه مسلمان باشیم به گفته خود همین قرآن انسان هستیم. حالا شما برایم بگویید کشور ما یک کشور اسلامی است در مدت سه دهه گذشته و هم اکنون که دم از بهترین دموکراسی زده می شه انسانی بر دیگری ظلم می کنند، حالا با انجام این چنین اعمالی آیا مصداق آیه شریفه خواهد بود که می گوید: «عبدی اطعنی اجعک مثلی؟
|+| نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389 ساعت 13:10 توسط تاج الدین «حسنی» |



نمی‎دانم چه بگویم

نمی‎دانم چه بگویم

با درک اوضاع افغانستان به اندازه توان و استعداد خودم، همیشه می‎گفتم باید محتاطانه قدم برداشت و اینقدر به مسایل که مربوط به جامعه فلک‎زده ما می‎شه خوشبینانه برخورد نکنید. افغانستان بعد از سه دهه خونین و خانمانسوز دارای بافت‎های اجتماعی متفاوتی است که هر کدام از این بافت‎ها تفاوت خاصی خودش را دارد. و باید این لایه‎ها را از آدرس خودشان به طور مستقیم شناخت نه از آدرس کسی دیگر!

حتی تا آخرین لحظه روز مبارزات انتخاباتی این حرف را زدم و از آن که بگذریم کابل که آمدم گفتم، باید خیلی مواظب باشین دل به تلفن‎ها و حرف‎های که دروغ بیش نخواهد بود، نبندید.  کسانی ره که امروز شما و ملت افغانستان از آنها نفرت دارید. و علی‎رغم این نگاه بدبینانه نسبت به آنها، آنها هنوز نام رهبری ملتی را با خود یدک می‎کشند. و اگر به طور غیرمستقیم چراغ سبز نشان دادند باید به خاطر رسالت و آرمانی که داشتی با آنها نزدیکی می‎کردی و از نزدیک ملاقاتهایی را می‎داشتی.

همیشه نگران این بودم که مبادا از آدرس هزاره یعنی قومم کسی به عنوان زعیم ملت در خانه ملت انتخاب شود که او خود منکر هزاره بودنش هست چه رسد به اینکه هویت هزاره بودن را ارزش بدهد. و همین قضیه داره به وقوع می‎پیوندد.

حالا چه بگویم و چه دارم که بگویم، نمی‎دانم یا قلمم توانایی نگارش و قدرت تشخیص را ندارد و یا خود از کشتی سرنوشت قومم پرت شده‎ام و هیچ‎گونه علاقه‎ای به گفتن از خود را ندارم. گفته بودم این راه را تا آخر با شما هستم و حالا هم متعهد به گفته‎ام می‎باشم. اما نه به ادامه راهی که رفتیم!!!!!!!!!!!!!!

|+| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389 ساعت 16:45 توسط تاج الدین «حسنی» |



زن هنوز به عنوان جنس دوم در جامعه ما مطرح است.
زن هنوز به عنوان جنس دوم در جامعه ما مطرح است.

http://www.paik-ad.com/artical/203.html 

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این چرا می تواند چرایی باشد که ذهن هر انسان آگاهی را به سوی خود فرا خواند. و لحظه ای تعمق نماید که واقعن چرا؟

 

|+| نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 ساعت 18:16 توسط تاج الدین «حسنی» |



نامه در دل شب

سلام!

مثل همیشه باید بگویم خیلی دلم برایت تنگ شده، گاهی هم دلم می‎شکند و سیل اشک از چشمانم جاری می‎شود. مثل امشب که دلم گرفت و سیر گریه کردم. تنها کسی که می‎تواند مرهمی بر این دلشکستگی‎هایم باشد، تویی...!  

نمی‎دانم پرواز من طولانی شده و یا که این فاصله سرد، مثل خوره افتاده به جانم و سعی داره مرا بیشتر در فراق تو بسوزاند. هرچند این خواسته خودم بوده اما نمی‎توانم بر خواسته خود جامعه عمل بپوشانم. و از طرفی چاره‎ای ندارم.

هر صبح و شام رد پایت را گرفته تا به شالیزار خنده‎هایت می‎رسم و تا آنجا که گریه امانم را می‎گیرد و باز دلم می‎شکند.

خدایا کی شود فردای دیدار

یکی باشد اشک مرا خریدار

|+| نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 ساعت 8:47 توسط تاج الدین «حسنی» |



ماحصل واقعیت های تلخ

ماحصل واقعیت های تلخ

تاج الدین حسنی، نشر شده در مجله پیک عدالت

انتخابات پارلمانی 1389 برگزار شد اما واقعیت‎های که در روز رأی‎دهی در اکثر ولایات کشور رخ داد، بار دیگر بستری را فراهم ساخت تا سرنوشت ملت افغانستان به باد تمسخر گرفته شود. تک تک آحاد جامعه در قبال این سرنوشت مسئول هستند، و باید چنان محتاطانه قدم بر می‎داشتند که خدای ناکرده فردا از عمل‎شان پشیمان نشوند. که در آن صورت پشیمانی هیچ دردی را دوا نمی‎کند.

ولایت دایکندی هم از این واقعیت تلخ مستثنی نبود. می‎خواهم عین واقعیت را که با چشم سر دیدم برای‎تان ذکر کنم. همه مستحضر هستید و می‎دانید که به دلیل نبود اشتغال در کشور، عده‎ای از جوانان و پدران ما برای پیدا نمودن لقمه‎نانی در کشورهای همسایه به سر می‎برند. اما کارتهای رأی‎دهی‎شان در خانه هست و دیدم که افرادی این کارت‎ها را جمع‎آوری نموده و با هماهنگی با ناظرین از این کارت‎ها استفاده کردند. و به نفع کاندید مورد نظرشان استفاده نمودند. اما این واقعیت‎های تلخ تنها در این زمینه منحصر نبود. بلکه گزینه‎های تلخ‎تر دیگری نیز وجود داشت که متاسفانه در این زمینه کمیسیون مستقل انتخابات جمهوری اسلامی افغانستان به طور مستقیم قاصر شناخته می‎شود.  در حالیکه این چنین استنباط می‎گردد که کمیسیون محترم مستقل انتخابات بخش از بودجه خود را به کارهای اختصاص می‎دهد که مردم را تشویق کند تا از پروسه استقبال نموده و همه در این امر سرنوشت‎ساز سهیم شوند. اما از طرف دیگر با ایجاد فاصله بین محلات رأی‎دهی و کم فرستادن اوراق رأی‎دهی، به همه نشان داد که حرف‎های‎شان، صرف جنبه تبلیغی داشته و هرآنچه که مردم استقبال کنند یا نکنند مهم نیست. چراکه آنها مسئولیت درست و نادرست خود را انجام داده‎اند و چون در قبال مسئولیت آنها هیچ‎گونه دادخواهی وجود ندارد. بنابراین پروسه چنان پیش می‎رود و برگزار می‎شود که عده‎ای از مردم، آرزوی رأی دادن از آنها سلب می‎شوند. کما که این‎چنین بی‎توجهی‎ها، در دیگر مسایل کشوری مانند بازسازی و غیره به وضوح دیده می‎شود. اما کسی نیست تا دادخواهی بکند.

هرچند مردم دایکندی با آگاهی و درک بالا از کاندیدان و همین‎طور آگاهی از جایگاه سیاسی پارلمان در کشور، در این دور از آزمون انتخاباتی نشان داد که دیگر سرنوشت‎شان را به دست افراد ناشایست و بی‎لیاقت نخواهد سپرد. اما تداوم همان واقعیت‎های تلخ می‎تواند نتیجه تصمیم مردم دایکندی را برعکس به نمایش بگذارد. و پارلمانی را تشکیل دهد که همه از وکلای دور قبلی ولسی‎جرگه به نیکی یاد نموده و آرزو می‎کردند ای کاش این بار هم همان افراد در پارلمان راه می‎یافتند. و به نمایندگی از آنها در خانه ملت باقی می‎ماندند.

اما حقایق که از  روز 27 سنبله 1389 تا به امروز کم و بیش جریان دارد و اذهان را به تعجب وامی‎دارد. بیشتر متوجه کمیسیون مستقل انتخابات خواهد بود. بنابراین ملت افغانستان امیدوار است کمیسیون مستقل انتخابات آیینه‎تمام‎نمای خواست‎های برحق‎شان شوند و چنان مسئولانه در برابر این آزمون مردمی قدم بردارند که همه مردم به شفاف بودن آن واقف باشند. و نگذارند با دخالت‎های این و آن افراد مزدور و خودباخته به نمایندگی از مردم در خانه ملت، قرار بگیرند که در آن صورت او در قبال ملت افغانستان هیچ‎گونه تعهدی نخواهد داشت و بیشتر سعی خواهند کرد تا در خدمت اربابان گرگ‎صفتان خویش قرار بگیرند. پس مردم افغانستان چشم‎انتظار است تا کمیسیون مستقل انتخابات با شفافیت تمام آخرعاقبت این امر مهم را طبق خواسته‎ی‎شان انجام دهد.

 

|+| نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389 ساعت 8:50 توسط تاج الدین «حسنی» |



باید به آسمان فرستادن‎شان، وگرنه زمین، زمین‎گیرشان می‎کنند!

باید به آسمان فرستادن‎شان، وگرنه زمین، زمین‎گیرشان می‎کنند!

واقعا مانده‎ام از کجا شروع کنم، نمی‎دانم چه بگویم و چه بنویسم، همیشه زیبایی یک متن در کنار هم چیدن کلمات به طور درستش هست اما من نمی‎دانم چرا وقتی می‎خواهم راجع به زیبایی‎ها و خوبی‎های این جهان پر رمز و راز چیزی را بنویسم قلمم عاجز است و توانایی آن را ندارد که کلمات را به ترتیب و به زیبایی واقعی‎اش کنار هم بچیند.

نمی‎دانم تو می‎دانی یا نه، اما شاید به نظر من تنها دلیلش این باشد که واقعیت خوبی یک شخص می‎تواند تا آن حد بزرگ و خوب باشد که هیچ‎کس و هیچ قلمی یارای گفتن از او را نداشته باشند. حالا در مقابل قلم ناقص من انسانی هست که خوبی‎اش همان‎طوری که گفتم بزرگتر از کلمات و جملات هست که در زبان من جاری و ساری است.

همیشه پایبند به این شعار بوده‎ام که انسان بودن و انسان ماندن برایم کافی است اما مثل اینکه خیلی کوته‎فکر بوده‎ام به خاطر اینکه انسانهای والای هم‎ وجود دارد که فرامرز، پیوند انسانی دارند، من حتی نتوانسته‎ام همین انسان بودن و انسان ماندن را در حیطه خودم داشته باشم برای اینکه گاهی انسانی از دستم آرزده خاطر می‎شوند. و من چگونه می‎توانم بگویم: «انسانم آرزوست»؟

همای عزیز، قبلا دوستانی داشتم از شیراز و دیگر جاهای ایران، و حالا هم با آنها هم از طریق اینترنت و هم از طریق تلفن ارتباط دارم. و الان خیلی خوشحال هستم که با شخص مثل شما آشنا هستم که الحق خلیفه الله روی زمین هستین و به عنوان یک انسان آیینه‎تمام‎نمای بی‎مرزترین انسانها هستید. یکی از دوستانم که ایشان هم از ایران بودند همیشه شعارش این بود: «باید اهل بی‎مرزترین دریا بود» حالا باورم شده که در این دنیای وانفسا انسانهایی هستند که باید به آسمان فرستادن‎شان چرا که حیف است در زمین، زمین‎گیر شوند.

یادداشت: امیدوارم زمین با تمام بدی‎هایی که در آن وجود دارد روزی پر شود از انسانهای خوب!

ب، ت: این روزا دیر به دیر سر می زنید اما باز هم جای شکرش باقیست که میایین!

|+| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 ساعت 18:24 توسط تاج الدین «حسنی» |



نام بردن از قوم خاص به معنی انکار قوم دیگر نخواهد بود.

نام بردن از قوم خاص به معنی انکار قوم دیگر نخواهد بود.

رضا کوهزاد چقدر کوته فکری، اگر کمی به اون کله بی فکرت فشار بیاری متوجه خواهی شد که دیگر بس است این موضوعات کش دادنش.
عصر به این روشنی شما هنوز اندر خم یک کوچه هستین. من هم یک هزاره هستوم اما به این باور هستوم که اگر برادر هموطنم گفت افغان در اینجه معنی این را نمی ده که هزاره انکار شده بلکه در سطح ملی حرف زده شده ولی متاسفم که گاها بعضا از ماها اگاهانه و یا شاید نااگاهانه ارزش واقعی دو ملت را به باد تمسخر می گیریم.
دوست خوبم اگر این بار مورد تمسخر قرار بگیریم اعم از هزاره، پشتون، تاجیک ، ازبیک و غیره، باید خدمت بعرضم که برای هیچ کدام شان جای تمسخری باقی نخواهد ماند.

اگر همچنان ادامه بدهیم، چنان مورد تمسخر قرار بگیریم که دیگر جای تمسخری باقی نخواهد ماند. کسانی که این چنین می اندیشند یقینن درد و رنجی ره که مردم افغانستان در این چند دهه کشیده، به طور درست درک نکرده اند. بهترتر بگویم یعنی از دور دست در آتش داشته اند. اینها نمی تواند ممثل درد و رنج واقعی یک ملت واقع شوند.

بنابراین باید بیشتر مسئله انسانیت و هموطن بودنمان برای ما ارزش داشته باشد تا دیگر مسایل، ما مسایل هزاره گی ام را دوست دارم چون هویتم هزاره بودن است اما بدین معنی نیست که من سایر اقوام را قبول نداشته باشم.

|+| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 ساعت 13:56 توسط تاج الدین «حسنی» |



(به نظر شما به طور کلی دخترا باهوشترن یا پسرا؟؟؟)
http://www.facebook.com/photo.php?fbid=151764978192474&set=a.128699873832318.10122.100000769181987&ref=nf#!/

(به نظر شما به طور کلی دخترا باهوشترن یا پسرا؟؟؟)

با سلام خانم حسینی باید خدمت شما عرض کنم، اولا که مقایسه بین دو انسان از هر جنسیتی که باشد خوب نیست به خاطر اینکه من می گم ما پیش از اینکه مرد و زن باشیم و یا مسلمان، مسیحی و یهود باشیم انسان هستیم بنابراین لازمه ازمون مقایسه بین هم کاری خوبی نخواهد بود. اما از آنجای که شاید در پشت این حرف شما کدام اغراض مغراض نباشد بنابراین عیب ندارد.شخصا به طور قطعیت چیزی گفته نمی تواانم چرا که جنس مونث در کشورهای عقب مانده و حتی در کشورهای در حال رشد نتوانسته ان طور که شایسته و بایسته است جایگاهش را بشناسد و حتی در همین کشور ما تا هنوز قریب بر اکثر دخترخانما نمی توانند به مکتب بروند و یا به مدرسه بروند بنابراین نمی شه گفت که اونا باهوشترن به خاطر اینکه مردسالاری به اوج خود رسیده و به هیج وجه نگذاشته است تا یک خانم استعداد و هوش خود را در معرض نمایش قرار دهد.
به طور کلی در کشورهای در حال رشد و عقب مانده پسرا بهتر توانسته خودشان را در جایگاه واقعی شان برساند و در اجتماع جایگاهی برای خود پیدا نمایند. پس نتیجه می گیریم که این قشر از انسان پیشتر از نیم دیگر خود حرکت کرده و می کند.

اما من خودم به این باور هستم که انسان، انسان هست حق هیچ گونه برتری از دیگری را ندارد بنابراین مکمله یک هوش خوب و استعداد خوب انسانیت است.

امیدوارم آنروز فرا رسد که هیج مرز بین انسانها وجود نداشته باشد.

|+| نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389 ساعت 21:53 توسط تاج الدین «حسنی» |