|
به كي بگويم؟ تاج الدين حسني. نشر شده در مجله پيك عدالت خوانندهگان عزیز، از آنجایی که بعد از گذشت هفت یا هشت سال حکومت منتخب، هنوز ما قادر به تأمین امنیت پایتخت کشور خود نیستیم. گاه و بیگاه خانههای مردم مورد گلولهباران قرار میگیرند، از کجا و کی این کار را میکند؟ خدا میداند. داستانی را که پیش رو دارید ماجرای زنی است که در یکی از گوشههای شهر کابل زندگی میکرد. او بعد از یک ناکامی در زندگیاش توانسته بود امید تازهای به زندگیاش بخشد و قصر زندگیاش را دوباره از نو شروع به ساختن بکند. اما به یک دفعه تمام آمالها و آرزوهایش زیر خاک و خاکستر شد... تلفن كه زنگ زد حسابی به خود رسیدهگی کرده بود و دراز كشيده بود روي تخت خواب، رمان "حریم عشق" نیمه باز در دستش بود: "امیدوارم وقتی از بستر بیماری بر میخیزی و ببینی که من آن ماجرا را که تو را آن قدر پژمرده کرد به تحریر در آوردم، خوشحال بشی..." زن كتاب را بست و گوشي تلفن را برداشت: «كجا؟ چهار راهی دهبوری؟ قبول». تلفن قطع شد، زن گوشي را گذاشت، لبخندي بر لبانش نشست، دو ماه بود كه او را ميشناخت، چهرهاي سوخته و چشماني كه مثل دو تا تيله سياه برق ميزد، خانه و كاشانهاش را در جنگهای داخلی از دست داده بود و ديگر چيزي نداشت، نه زني و نه بچهاي، در کابل زندهگی میکرد، یک موتر تونس خريده بود و با او مسافرکشی ميكرد، او را يك روز نزدیکای شب که خیلی عجله داشت وقتي كنار خیابان منتظر موتر ايستاده بود، تا خانهاش را دربست گرفته بود، از همین آغاز باهم آشنا شدند. اين آشنايي براي زني كه يك سال از ماجراي طلاقش ميگذشت و شوهرش او را مجبور کرده بود که طلاقش را بگیرد، چون همیشه او را لت و کوب میکرده، حادثهاي بود، حادثهاي خوش... اينبار ميخواست او را به خانه بياورد. تا امشب براي خودش زندگي كند، سه ماه براي شناختن مردي كه هميشه در كنارت مينشيند و آرام و ساكت به حرفهايت گوش ميدهد كافي است. ديگر پنهانگردی معنايي ندارد، وقتي ميتواني در خانهات بنشيني و چای بخوري و حرفي بزنی... مرد تمام اطراف کابل را به خوبی ميشناخت و همیشه با زن میرفت کارته سخی و تمام خيابانها را. اولين بار كه ميخواستند جايي براي نشستن پيدا كنند، مرد او را به کارته سخی برده بود. در ادامه مطلب بخوانيد.
|











.jpg)
