تبليغاتX
کیتی
داستان به كي بگويم؟

به كي بگويم؟

تاج الدين حسني. نشر شده در مجله پيك عدالت

خواننده‎گان عزیز، از آنجایی که بعد از گذشت هفت یا هشت سال حکومت منتخب، هنوز ما قادر به تأمین امنیت پایتخت کشور خود نیستیم. گاه و بی‎گاه خانه‎های مردم مورد گلوله‎باران قرار می‎گیرند، از کجا و کی این کار را می‎کند؟ خدا می‎داند.

داستانی را که پیش رو دارید ماجرای زنی است که در یکی از گوشه‎های شهر کابل زندگی می‎کرد. او بعد از یک ناکامی در زندگی‎اش توانسته بود امید تازه‎ای به زندگی‎اش بخشد و قصر زندگی‎اش را دوباره از نو شروع به ساختن بکند. اما به یک دفعه تمام آمال‎ها و آرزوهایش زیر خاک و خاکستر شد... 

تلفن كه زنگ زد حسابی به خود رسیده‎گی کرده بود و دراز كشيده بود روي تخت خواب، رمان "حریم عشق" نیمه باز در دستش بود: "امیدوارم وقتی از بستر بیماری بر می‎خیزی و ببینی که من آن ماجرا را که تو را آن قدر پژمرده کرد به تحریر در آوردم، خوشحال بشی..." زن كتاب را بست و گوشي تلفن را برداشت: «كجا؟ چهار راهی دهبوری؟ قبول». تلفن قطع شد،‌ زن گوشي را گذاشت، لبخندي بر لبانش نشست، دو ماه بود كه او را مي‌شناخت، چهره‌اي سوخته و چشماني كه مثل دو تا تيله سياه برق مي‎زد، خانه و كاشانه‌اش را در جنگ‎های داخلی از دست

داده بود و ديگر چيزي نداشت، نه زني و نه بچه‌اي، در کابل زنده‎گی می‎کرد، یک موتر تونس خريده بود و با او مسافرکشی مي‎كرد، او را يك روز نزدیکای شب که خیلی عجله داشت وقتي كنار خیابان منتظر موتر ايستاده بود، تا خانه‎اش را دربست گرفته بود، از همین آغاز باهم آشنا شدند. اين آشنايي براي زني كه يك سال از ماجراي طلاقش مي‌گذشت و شوهرش او را مجبور کرده بود که طلاقش را بگیرد، چون همیشه او را لت و کوب می‎کرده، حادثه‌اي بود، حادثه‌اي خوش...

اين‌بار مي‌خواست او را به خانه بياورد. تا امشب براي خودش زندگي كند، سه ماه براي شناختن مردي كه هميشه در كنارت مي‌نشيند و آرام و ساكت به حرفهايت گوش مي‌دهد كافي است. ديگر پنهان‎گردی معنايي ندارد، وقتي مي‌تواني در خانه‌ات بنشيني و چای بخوري و حرفي بزنی...

مرد تمام اطراف کابل را به خوبی مي‌شناخت و همیشه با زن می‎رفت کارته سخی و تمام خيابان‌ها را. اولين بار كه مي‌خواستند جايي براي نشستن پيدا كنند، مرد او را به کارته سخی برده بود.

در ادامه مطلب بخوانيد.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 8:7
روز اخر

سلام دوستان خوب و نازنينم!

الان كه دارم اين پست را نوشته مي كنم ساعت هفت و نيم صبح است. و قرار ست ساعت هشت حركت كنم به طرف دايكندي. راستش يك چيز را الان كه در جريان گذاشتن همين پست برايم رخ داد را خدمت تان عرض كنم. جالب است اينكه كيبورد كامپيوتر خراب شده بود و به سختي توانستم كه اين چند جمله را نوشته كنم.

انشاالله از انجا كه برگردم مطمئنا حرفهاي زيادي براي گفتن خواهم داشت.

اين دفعه داستان به كي بگويم؟ را هم مي گذارم منتظر نظرات و انتقادات تان هستم.

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 8:2
سومین نامه ام

سلام، علی‎الوعده اومدم که رسم به جا بیارم.

سومین‎ نامه‎

مثل هميشه آغاز همه نامه‎هايم مي‎گويم كه دلم برايت تنگ شده

كاش بودي. كاش بودي و حرفهايم را مي‎شنيدي.

كاش مي‎دانستي چقدر بي‎تو سخت است و چه تنها مي‎شوم

تو كه خوبي‎هايت تمام نشدني است و لبخندت هميشه مهربان.

افسوس كه سهم من همه دلتنگي است....

افسوس كه غصه‎هايم هميشگي ست

و هيچ‎گاه باز نخواهي گشت تا دوباره معناي زندگي را بياد بياورم.

و نمي‎داني بعد از تو شاد زيستن را از ياد برده‎ام...

كاش فرصتي برايم بود. هر چند كوچك...

فرصتي براي با تو بودن.

مي‎دانم كه ديگر نخواهي بود و همين روزي ....

اما آنقدر خوبي كه نمي‎شود تو را دوست نداشت

سختی‎های دیروز را تحمل کردم، امروز را هم تحمل می‎کنم اما فردا را بهت قول نمی‎دم. چون تنها چیزی که به طور مطلق و برای همیشه ما از آن بی‎خبریم او فرداست که چه رخ خواهد داد. اما برای آمدن فردا هیچ وقت نگران نیستم بلکه امیدوارتر از همیشه انتظار فردا را می‎کشم. ممکن است در پس یکی از همین فرداها فردایی من و تو باشه.

با تقدیم احترام

تاج الدین «حسنی»

 

 نوت: اگر برگشت از این سفر در کار باشه، بدروووووووووود تا دروووووووووووود دیگر!

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 10:28
سلام دوستان خوب و نازنینم!

سلام دوستان خوب و نازنینم!

راستش امروز اومدم که بگم می‎خواهم یک سفری بسیار پر مخاطره بروم برای یک هفته، امیدوارم چنین سفرای برای همه‎تان در زندگی اتفاق بیفتد.

دلیل خاطره‎انگیز بودن این سفر این است که این بار دوتا از بهترین دوستانم قرار است ازدواج بکند، این خنده‎دار است که بگم فقط به خاطر عروسی دوستام می‎رم. نه، از همه اینا مهمتر برادری دارم که دست تنها هست. باید به دیدنشان بروم.

وقت رفتن داستان جدیدم را که قرار است در شماره 27 مجله پیک عدالت نشر شود، خدمت‎تان می‎گذارم البته منتظر نظرات و انتقادات‎تان هستم.

سلام جداگانه به تو، آری به تو که با وجود دغدغه‎هایم، که وجودم را سراسر غصه و درد می‎نماید. وقتی به تو می‎اندیشم که برای با تو بودن هنوز می‎توانم امیدوار باشم، تمام غصه‎ها و دردهایم را فراموش می‎کنم.

سومین نامه‎ام را هم قبل از رفتن کما فی‎السابق اینجا می‎گذارم به امید آنکه روزی گذرت افتد و بخوانی‎اش.

با تقدیم احترام

تاج الدین «حسنی»

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 12:34
دومین نامه ای از نامه هایم که بدون قاصد ماند.

دومین نامه ای از نامه هایم که بدون قاصد ماند

امروز اومدم دومین نامه‎ام را هم برات اینجا بگذارم، به امید آنکه قدم رنجه نمایی و شمه‎ای از این نامه را بخوانی و از احساسم نسبت به خودت آگاه شوی!

سلام

مهربانم دلم برايت تنگ شده. هر روز بيشتر از روز قبل دلم تنگ مي‎شود

و نمي‎دانم اين دلتنگي‎ها تا كجا و تا به كي ادامه دارند...

كاش مي‎شد كه باشي. شايد توقع زيادي است. ولي آنقدر عزيزي كه نمي‎شود

به تو فكر نكرد. نمي‎شود ترا دوست نداشت. نمي‎شود بي‎تو بود.

باور كن نمي‎شود! اگر بي‎تو مي‎شد خيلي پيشتر از اينها شده بود.

همان روزهايي كه از جدایی‎مان مي گفتيم. و مي‎خواستيم كمتر باشيم يا اصلا نباشيم

به تو گفته بودم بي‎تو نمي‎توانم ولي تو باز هم از جدایی‎مان مي‎گفتي

از ترسي كه هيچگاه نتوانستم آن طور كه تو مي‎گويي بفهممش.

من فقط دانسته بودم تو يعني همه چيز... اما تو باز هم از حرف از دوری‎مان مي‎گفتي...

وقتی این حرفا را می‎زدی گويي همه دنيايم تيره و تار مي‎شد...

همه چيز پوچ و بي‎معنا...

عزيزترينم دلتنگي‎هايم را فقط اينجا با تو مي‎گويم تا بداني (كه مي‎داني)

هميشه و هميشه دوستت خواهم داشت...

نمی‎دانم که چه وقت خواهی دانست و چه وقت خواهی فهمید که من چقدر دوستت دارم.

شاید همین امروز بفهمی و شاید هم هیچ وقت نفهمی، اما همین قدر بدان که با تمام وجود و از ته دل دوستت خواهم داشت و دارم.

با تقدیم احترام

تاج الدین «حسنی»

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 9:25
اولین نامه

اولین نامه که هیچ قاصدی حاضر نشد اونو به تو برسونه

سلام

دلم تنگ شده مثل هميشه!و شايد بيشتر از هميشه...

امشب چقدر دلم هواي با تو بودن دارد.

چاره اي نيست جز اينكه اينجا با تو حرف بزنم.

حرفهايي كه حتي نمي خواني اما مي داني! مي داني چه درد بزرگي ست

نبودنت! ولي همچنان  مي خواهي كه نباشي...

روزي در اين فاصله ها خواهم مرد.بسي دور از تو و مهرباني هايت...

اين زندگي بي معناي بي تو را نمي خواهم.

وقتي قرار است تو نباشي مي خواهم هيچ چيز نباشد.

وقتي قرار است زيبا ترين لبخند دنيا را نبينم اين زندگي به چه درد مي خورد؟

و چقدر بي ارزش است هر ثانيه اي كه بي تو مي گذرد.

بايد باور كنم ديگر نخواهي آمد.بايد باور كنم ديگر نخواهم بود.

و تو خوب مي داني چقدر دوستت دارم...

 با تقدیم احترام

تاج الدین حسنی

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 7:7
میان بد و بدتر کدام را انتخاب می کنیم؟

میان بد و بدتر کدام را انتخاب می کنیم؟

جواب: بد را انتخاب می کنیم نه بدتر را، پس رای ما کرزی صاحب، نه محترم طبیب دندان عبدالله

اگر ما هفت روز قبل از برگزاری دور دوم انتخابات حرف از تغییر گسترده در دولت بزنیم هم انتخابات صدمه می بیند و هم به خیر کشور نخواهد بود.

این مطلب را محترم حامدکرزی رئیس جمهوری اسلامی افغانستان در مصاحبه با رادیوی بی بی سی اظهار نموده افزود: وزرا و مامورینی را که داکترعبدالله کاندید ریاست جمهوری خواهان برکناری شان شده است، کار خلاف قانون مرتکب نشده اند.آنها در مطابقت با طرزالعمل ها و آنچه قانون برای شان تعیین کرده است، به کار خود ادامه می دهند.

بگزارش شبکه اطلاع رسانی افغانستان ( afghanpaper ) به نقل از اطلاعیه دفتر سخنگوی رییس جمهور، حامدکرزی در مورد ایجاد تغییرات گفت: پیش از برگزاری انتخابات دور اول یک تعداد از مسوولین بلند رتبه دولت علناٌ به طرفداری بعضی کاندید ها و مخالفت با کاندیداتوری من موضع گرفتند، اما من آوردن تغییرات را لازم ندانستم و خواستم که آنها آزادی داشته باشند تا برای کاندید دلخواه شان مبارزه انتخاباتی کنند و رای بدهند. حالا هم من فکر می کنم که آوردن تغییرات به خیر انتخابات و حالت کشور ما نیست.

حامدکرزی در این مصاحبه همچنان گفت: آرزوی من اینست که من و داکتر عبدالله در اتحاد و برادری وبا امید نیک بختی مردم افغانستان بطرف دور دوم انتخابات برویم و از ملت افغانستان رای بخواهیم و هرکسی که برنده شد، برایش تبریک بگوییم تا حکومت آینده را تشکیل دهد.

حامدکرزی در پاسخ به سوالی راجع به اینکه اگر خواست های داکتر عبدالله برآورده نشود و در دور دوم انتخابات شرکت نکند، چه پیش خواهد آمد، گفت: برگزاری دور دوم را قانون به وضاحت حکم کرده است و به هرصورت باید برگزار شود، از دایر شدن انتخابات هیچ گریز کرده نمی توانیم. در عین حال هر کاندید حق دارد که در انتخابات اشتراک کند و یا نکند این مساله به رضایت کاندید تعلق دارد و من امیدوار هستم که داکتر عبدالله به انتخابات حاضر شود اگر او برنده شد من برایش تبریک می گوییم و اگر من برنده او باید برای من تبریک بگوید.

منبع: شبکه اطلاع رسانی افغانستان

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 11:13
چرا چیزی را که فکر می‎کنیم راحت به دست می‎آید هرگز به دست آورده نمی‎توانیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام دوستان خوبم

چرا چیزی را که فکر می‎کنیم راحت به دست می‎آید هرگز به دست آورده نمی‎توانیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می‎خواهم در مورد چیزی نوشته کنم که شاید هر کدام ما یک بار اونو تجربه کرده باشیم و اون این است: چرا بعضی مواقع چیزی را که فکر می‎کنیم برای به دست آوردن آن انرژی و یا خون دل خوردن زیاد لازم نیست به عبارت دیگر یعنی خیلی راحت می‎شه اونو به دست آورد اما نمی‎تونیم و اونو از دست می‎دهیم اما گاها چیزی که خیلی برای ما مهم است و برای به دست آوردنش حاضریم دست به هر کاری بزنیم و باز هم فکر اینکه اونو از دست می‎دهیم آزارمان می‎دهد. اما به راحتی که هیچ فکرشو هم نمی‎کنیم اونو به دست می‎آوریم.

این اتفاق همه جوره‎اش تا به حال برایم رخ داده اما امتحان امروز، یعنی روز پنجشنبه خیلی آشفته‎ام کرد می‎دونین چه اتفاقی افتاد، مضمون کامپیوتر داشتیم، وقتی سر جلسه نشستم هیچ وقت مثل دیگر مضمونا نگران نبودم، تا اینکه ورقات امتحان به دستم رسید نگاهی به سئوالات انداختم، راحت بود یعنی سئوالاتی بود که برای جواب دادن‎شان چیزی در ذهن داشتم اما نمی‎دونم چه شد، با اینکه چهار پنج تا سئوال را حل کرده بودم، رویم را برگرداندم و می‎خواستم در مورد یک سئوال از استاد کمی تشریح بخواهم البته در فارسی و استاد طوری تشریح کرد که هیچی بارم نشد. مثل بعضی از سیاست‎مداران ما که وقتی پشت مایک قرار می‎گیره در بین هر جمله که ادا می‎کنه از دو یا سه تا کلمه انگلیسی هم استفاده می‎کنه و استاد هم همین کار را کرد.

دوباره برگشتم تا از استاد بپرسم که استاد خیلی سربالا جواب داد که: همون یک بار که گفتم بسه اگر بلد نیستی پارچه را بدی.

برای یک لحظه فکر کردم استاد با این حرف‎شان منو خرد کرد، چون او می‎دانست که تا به حال در امتحانات مضمون کامپیوتر توانسته بودم بهترین نمرات را ازش بگیرم. برا همین پارچه‎ام را از وسطش تا کردم و دادم به دست استاد و از صنف بیرون شدم.

وقتی دوستانم را که برای به دست آوردن یک نمره چقدر دست و پا می‎زدند، می‎دیدم خیلی پشیمان شده بودم که چرا احساساتی برخورد کردم، یعنی خیلی خودمو سرزنش کردم اما سنگ رها شده بود و دیگر قابل برگشت نبود.

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 11:48
پرنده آزاد

پرنده آزاد

معصومه حسنی، نشر شده در مجله پیک عدالت  

 کاش می‎توانستم هر چند برای لحظه‎ای کنارت باشم تا بتوانم کمی از غم‎های دلت را تسکین دهم!

كاش مي‎توانستي كنارم باشي و...

اما افسوس که این روزگار غدار،  بی‎وفاتر از این حرفهاست...

دردهایت را خوب، آه خوب! می‎دانم!

در دل هر لحظه، از غمت، می‎خوانم!

احساس می‎کنم...

 احساساتم زنجیری نامرئی شده است

 و تو را محصور کرده است!

 انگار توان رها شدن را نداری

متأسفم!

واقعا متآسفم!!!

سعی می‎کنم رها کنم خویش را از غم این احساس ... تا تو رها شوی!

پرنده‎ی آزادم (ببخشید اشتباه شد خیلی وقت است که می‎دانم، نمی‎توانم از میم مالکیت استفاده کنم، می‎دانم خیلی وقت است تو را باخته‎ام! خیلی وقت است بالهای پرواز من شکسته است!! می‎دانم)!

افسوس!!!!

اما... تو پرواز کن!

زنده‎گی کن برای خودت!

بی‎خیال من و غم‎هایم...

بی‎خیال!

همان خواب و خیالهای خوش...

 همان خاطرات مبهم شیرین... مرا کفایت می‎کند!

  صفحه شعر

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 13:53
موقتی

موقتی

سلام دوستان خوبم، ببخشید وقت نهار شده باید برم نان بخورم، تازه از جلسه امتحان اومدم خیلی خسته هستم در ضمن در این چند روز حسابی مریض شده‎ام و وقتی از سر جلسه نان خوردن برگشتم یک مطلب قشنگ و مشنگ نوشته می‎کنم شاید هم یک داستان، داستان خودم، یا داستان دختر تاجکستانی که تمام آرزوهایش را فدای پسری می‎کند که وجود او سراسر دروغ بوده، دختر تاجکستانی با اینکه در کشور خود رئیس بخش جراحی بیمارستان نظامی بوده با این حال با پسره قول ازدواج می‎ده و قبول می‎کنه که همراهش به افغانستان بیایه اما...... ادامه ماجرا را اگر گرگ اجل مهلت داد اپش می‎کنم.

نوت: این نوت رو  که می بینید می خواستم در این قسمت یک چیزی غیر از این نوشته کنم که الان نوشته کردم. اما خوب پس منصرف شدم، آخه ممکنه کما فی السابق با سر بخورم به در و دیوار.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 11:50
هیچ‎کس را یارای فهم آخرین لحظات زندگی نیست!

هیچ‎کس را یارای فهم آخرین لحظات زندگی نیست!

روزها به سرعت باد می‎گذرد و شب هم از پی‎اش، زندگی به مثل رودخانه‎ای جاری جریان دارد گاهی خوش و گاهی غم، گاهی لبخند بر لب و گاهی اشک در چشمان به راستی که چه رازی در این نهفته است، هیچ‎کس را یارای فهم این راز نیست. کاش می‎شد حداقل در آن لحظه‎های آخر عمر و در آن ثانیه‎های آخر، لحظه‎ها و ثانیه‎های آخر زندگی را می‎فهمیدیم.

انگار همین دیروز بود، من و شمس‎الدین برادرم، باهم به کوه جرس گرفتن رفتیم. با در آوردن ادای صدای مادرشون تمام بچه‎های جرس، از لابلای سنگ‎زارها بیرون آمده بودند. همان موقع شمس‎الدین با تقلید از صدای من می‎خواست شکل صدای ماده جرس را در بیاره اما تقلید صداش آنقدر خراب بود که تمام بچه‎های جرس دوباره مخفی شدن، عصبانی شدم یک سنگ تیز را از زمین برداشتم و به طرفش پرتاب کردم. وقتی سنگ به طرف شمس‎الدین می‎رفت، حس ششم بهم اخطار داد که نباید این کار را می‎کردم اما دگه سنگ رها شده بود و هرچه خودمو کج و معوج کردم تا هدف سنگ تغییر کنه اما نشد سنگ مستقیم به پیشانی شمس‎الدین اصابت کرد و وقتی خودم را به او رساندم صورتش غرق در خون پیشانی‎اش شده بود. با حالت غریبانه و نوازشگر یک ریز پشت سر هم بهش می‎گفتم: «آخه چرا تو این کار را کردی؟!، مگه من به تو نگفته بودم که از جات تکان نخور».

اون از من کوچکتر است اما فعلا نقش بزرگ خانه را به عهده داره، و قریب یک ماه می‎شه که عروسی کرده. آنقدر با خانمش ساده و خوب رفتار می‎کنه که گاهی اوقات مرا هم وادار می‎کنه تا رفتارش را برای خود الگو قرار بدم. با اینکه دیدگاه هرکس و برخورد با این موضوع از هرکس متفاوته، و هرکس در چوکات قانون خود به آن نگاه می‎کنه و برخورد می‎کنه.

دیروز همراه برادرم تلفنی صحبت کردم او بسیار سرش شلوغ است، می‎گفت، فردا آشار کردم که شالی‎‎ها (برنج) را درو کنم، باهاش شوخی کردم و گفتم: «کمک نمی‎خواهی؟» خیلی ساده و صمیمانه گفت: «شما فقط بیایین تاج سر ما باشین» ازم خواستن که برای ده روز برم پیش شان، قول ندادم اما برای خودمم بد نیست یک مدتی را تجدید خاطره و هوا بکنم. نمی‎دانین چقدر دلم برای هوای صاف و منظره‎های زیبای آنجا تنگ شده، دو طرف کوه‎های سر به فلک کشیده و از وسط هم یکی از شاخه‎های بزرگ دریای هلمند می‎گذره، تمام اینها دست به دست هم داده یک جای بسیار زیبا و دیدنی را به وجود آورده، دروغ نیست که نامش را گذاشته «جنت الهزاره»، دعا کنین بعد از امتحانات شرایط بر وفق مرادم پیش بره! کی می‎دونه شاید یکی از همین روزا، روز آخر زندگی دنیوی من باشه، چرا که هیچ‎کس را یارای فهم آخرین لحظات زندگی نیست.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 8:38
و باز هم قضاوت زودهنگام

و باز هم قضاوت زودهنگام

خانم جوانی در سالن منتظر نوبت پروازش بود.
از آنجایی که باید ساعات بسیاری را در انتظار می‌ماند، کتابی خرید. البته بسته‌ای بیسکویت هم با خود آورده بود. او روی صندلی دسته داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست، تا در آرامش استراحت و مطالعه کند.

در کنار او مردی نشست و مجله‌اش را باز کرد و مشغول خواندن شد. بعد از مدتی، زن بسته‌ی بیسکویت را باز کرد و اولین بیسکویت را برداشت و مشغول خوردن شد. مرد هم بیسکویت دیگری برداشت و مشغول خوردن شد.

در این هنگام احساس خشمی به آن خانم دست داد، اما هیچ چیز نگفت. فقط با خود فکر کرد: "عجب رویی داره! اگر امروز از دنده چپم بلند شده بودم، چنان نشانش می‌دادم که دیگه همچین جرأتی به خودش نده!"

هر بار که او بیسکویتی برمی‌داشت، مرد نیز با بیسکویتی دیگر از خود پذیرایی می‌کرد. این عمل او را عصبانی‌تر می‌کرد، اما نمی خواست از خود واکنشی نشان دهد. وقتی که یک بیسکویت باقی مانده بود، با خود فکر کرد: "حالا این مردک چه خواهد کرد ؟" سپس، با کمال خشم و تعجب دید که مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نیمه آن را به او داد.

"بله؟! دیگه خیلی رویش را زیاد کرده بود." تحمل او هم به سر آمده بود. بنابراین، کیف و کتابش را برداشت و به سمت دیگر سالن رفت.

وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، در نهایت تعجب دید که بسته بیسکویتش، دست نخورده آنجاست. تازه یادش آمد که اصلا بسته بیسکویت را از کیفش در نیاورده بود. خیلی از خودش خجالت کشید!! متوجه شد که کار زشت در واقع از جانب او سر زده بود. مرد بسته بیسکویتش را بدون اینکه خشمگین، عصبانی یا دیوانه شود با او تقسیم کرده بود، ...

و اکنون دیگر زمانی باقی نبود که او در مورد رفتار خود توضیحی دهد ... یا عذر خواهی کند!

چـــــــــهار چیـــز  هـــرگــز قـــابل جـبـــران نیـسـت:
حـرفــی کـــــه از دهــان خـــارج شـــده باشـد.
فـرصتی کــــه از دست رفــته بـــاشــد.
زمــانی که سـپـری شــده بــاشد!
سنگی کـه پرتاب شده باشد.

 دوستان عزیز، تا که خود با چشمان خود ندیدی و با گوش های خود نشنیدی هیچ وقت به کرسی قضاوت ننشنید، شاد و کامگار باشین.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 18:57
هنر خواستن

 هنر خواستن

م، حسنی، نشر شده در مجله پیک عدالت

  قسمت كليدي براي به دست آوردن هر چيزي دانستن نحوه صحيح درخواست آن است. راه‎ها و فنون مختلفي براي بيان منظور به صورت واضح و متقاعد كننده وجود دارد. در اين مقاله قواعدي بيان مي‎شود كه به شما در آموزش نحوه صحيح درخواست كمك زيادي مي‎كند.

1ــ قبل از خواستن چيزي؛ تكليف خود را روشن كنيد.

قبل از هر كاري بايد بدانيد و مطمئن باشيد چه مي‎خواهيد. اين اولين مرحله و مهمترين مرحله از خواستن است. قبل از اينكه حتي يك كلمه بگوييد فكر كنيد دقيقاً چه مي‎خواهيد. متقاضيان ناموفق اغلب اين قسمت را ناديده مي‎گيرند. اگر با اين روش جلو برويد در حين اينكه مي‎خواهيد درخواست خود را مطرح كنيد كلمات گيج كننده را بيان خواهيد كرد و در صحبت‎هاي شما شك و دو دلي نمايان خواهد شد. نتيجه چنين تقاضايي گيج شدن مخاطب شماست.

2ــ احساسات منفي طرف مقابل را تحريك نكيند.

يكي ديگر از موقعيت‎هاي آشفته‎اي كه بعضي افراد دچار آن مي‎شوند. اين است كه تقاضاي كار يا چيزي را مي‎كنند كه واقعاً به آن احتياج ندارند. بهتر است كه

واسته خود را به گونه‎اي مطرح كنيد كه مخاطب شما اين احساس را پيدا نكند كه شما با او لجبازي مي‎كنيد.

به عنوان مثال به جاي اينكه بگويند: «من اين جمعه احتياج به استراحت دارم» مي‎گويند: «اين جمعه نمي‎خواهم كار كنم.» يا به جاي اينكه بگويند: «لطفاً اين فورم‎ها را پر كنيد» مي‎گويند: « دلم نمي‎خواهد وقتي برگشتم اين فورم‎ها پر نشده باشد»! با اين گونه جملات مخاطب شما به سمت احساسات منفي كشيده مي‎شود. و عملاً شما او را به سمتي سوق داده‎ايد كه بر سختي با روحيه مثبت كار شما را انجام دهد.

  3ــ بدانيد از كه بخواهيد.

براي اينكه به هدف خود برسيد بايد بدانيد كه از چه كسي درخواست كنيد. اگر بايد سلسله مراتب را رعايت كنيد اين كار را بكنيد. و اگر به دنبال شخصي براي انجام كار خود هستيد ابتدا ببينيد آيا خودتان مي‎توانيد آن را انجام دهيد. فكر كنيد از كسي كه درخواست مي‎كنيد توانايي انجام آن را دارد؟

  4ــ بدانيد چه موقع بخواهيد.

هميشه براي هر تقاضاي يك موقعيت بهتر وجود دارد. شايد آن موقعيت بهتر اكنون باشد و شايد يك روز ديگر. ولي اولين چيزي كه به آن بايد توجه كنيد

اين است كه درخواست خود را به صورت خصوصي مطرح كنيد يا در جمع. بعضي افراد وقتي از آنها تقاضايي را در جمع مطرح مي‎كنيد گيج مي‎شوند مخصوصاً اگر مسأله خصوصي در ميان باشد.

هنگام مطرح كردن تقاضاي خود توجه كنيد كه آيا او در آرامش و راحتي باشد. اين عامل هم مي‎تواند در نحوه پاسخ دادن وي به درخواست شما مؤثر باشد.

  5ــ زياد توضيح ندهيد.

به جاي اينكه سعي در توضيح بيش از حد و توجيه تقاضاي خود داشته باشيد. درخواست خود را واضح و مختصر بيان كنيد.

  6ــ با التماس چيزي را درخواست نكنيد.

به سادگي بگوييد «من به مرخصي نياز دارم» يا بگوييد «من بايد 2 روز مرخصي بروم» بدين روش قبول درخواست شما گارانتي مي‎شود.

7ــ ناله نكنيد.

با ناله كردن فقط ضعف خود را نشان مي‎دهيد. پس بهتر است به سادگي و به اندازه نياز صحبت كنيد.

8ــ بله يعني بله

يك بار كه جواب مثبت گرفتيد تشكر كنيد و آنجا را ترك كنيد. بعضي افراد بعد از گرفتن جواب مثبت شروع به تفسير و توجيه مي‎كنند و اين دقيقاً كاري است كه نبايد انجام دهند.

با رعايت 8 قانون فوق «هنر خواستن» را آموخته‎ايد. حال بهتر است اين قوانين را به كار گيريد تا اثر آن را خود مشاهده كنيد.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 4:40
قلم و کاغذ

 

قلم و کاغذ

 نشر شده در مجله پیک عدالت

قلم و کاغذ زندگی من است

البته به بهانه تو!

            وقتی قلم به دست می‎گیرم

            می‎خواهم هرچه واژه‎ هست روی کاغذ نثار تو

            کنم، اما ...

دیگر نمی‎توانم، شاید کاغذ و قلم زیبایی قبلی را ندارد، هرچه می‎نویسم مچاله می‎کنم می‎ریزم دور و از هرچه نامه هست متنفرم!

اما نه! می‎بینم که نمی‎توانم بدون قلم و کاغذ زندگی کنم

حال با جوهری از خون خود در قدم‎گاه آشتی شعر صلح می‎نویسم.

ای میهن عزیزم،

تاج الدین حسنی

26/2/ 1385 ـ قم

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 4:29
ساعت ۵ عصر و وزارت زراعت

 ساعت ۵ عصر و وزارت زراعت

سلام دوستان عزیز،

مدت‎ها پیش با یکی از دوستان بحث‎مان شد و ایشان از ارباب رجوع‎شان و دسیپلین مدیریت ارباب‎شان بسیار تعریف و تمجید کرده بود، من آن روز به خاطر که ایشان فکر نکنن که خیلی لجوج و یک دنده‎ام، سکوت کردم و سکوتم ممکن نشانه رضایتم هم بوده باشه اما امروز خودم با چشم خودم دیدم و افسوس خوردم که جوانان تحصیل کرده چنان افکار و اندیشه‎شان به دفاع از گندکاری‎های ارباب‎شان آماده و مسلط هست که گویی خود حقیقت در مقابل چشمانت نشسته.

ماجرا از این قرار است که یکی از دوستانم با من تماس گرفت و گفت: «کارم در وزارت زراعت بند است و الان سه ماهه که من در کابلم، هرچه سفرخرچی داشتم تمام شده» باالاخره تصمیم بر آن شد که یکبار وزیر زراعت را ببینیم. ساعت پنج بعد از ظهر روز شنبه وزیر به ما وقت داد که خدمت‎شون بریم، تقریبا دو سال پیش به بهانه‎ای به وزارت زراعت اومده بودم اما بعد از آن تا به حال اتفاق نیفتاده بود، و روز شنبه وقتی وارد شدم تقریبا کاملا همه جا تغییر کرده بود به طور کلی بگم جای قشنگی شده.

کسی که ما را تا اتاق انتظارگاه را راهنمایی کرد نامش عبدالرحیم زی بود، ایشون برخوردی مودبانه‎ای داشت اما بعد از رفتن‎شون دوستم گفت: «کارای مره که تا به حال تال داده همین آدم هست» همین عبدالرحیم زی وقتی دوست ما را دید می‎گه کارای تو که درست شده فردا بیا استخدام ببر دگه تمام کارایش شده نمی‎خواهد که برین پیش وزیر، به نظر شما ما به کدام حرف آقای عبدالرحیم زی باید اعتماد می‎کردیم، حال آنکه تا به حال کار این بنده خدا را ایشون بودن که معطل کردن، اگر بازخواستی وجود می‎داشت باید پرسیده می‎شد، چرا و به چه دلیل؟

راستش دلیل داشت اما دلیل که باید مرا که سه ماه در کابل در یک حالت بد گذروندم، مجاب می‎کرد و برایم قانع کننده می‎بود، نداشت. چرا کاری را که مراحل قانونی خود را طی کرده نمی‎گذاره از راه درستش مراحل خود رو طی کنه، و آدمو مجبور می‎کنه که دست به واسطه و... شوه.

تازه یکی از کارمندان این وزارت فکر می‎کنم معاش ماهانه که از اونجا می‎گیره مکفی خانواده‎اش نیست البته این یکی در تمام اداره‎جات افغانستان وجود داره و هست. یگانه راهی که به فکرشون می‎رسه تا تلافی این معاش کم را بکنه گرفتن رشوه از مراجعین‎شان هست. وقتی این دوست ما می‎خواسته از یکی از همین شمپتای وزارت  امضایش رو بگیره دربان بوده و یا منشی‎اش به هر حال از ایشون تقاضای پول کرده بوده، که اگر این مبلغ را به من بدی، من همین امروز کاراتو خلاص می‎کنم.

خلاصه باید گفت هیچ کدام از وزارت‎خانه‎های ما مستحق تعریف و تمجید نیست باید قبول کنیم و به امید اون باشیم که روزی برسه این خانه وزارت‎ها، به جای دفاع دروغین از خود، در عمل از خود دفاع نمایند، اون وقت من، او، ایشان و غیره از پایین‎ترین سطح توده اجتماعی قبول داریم و می‎فهمیم که حق با کی هست.

در ضمن این ساعت پنج عصر ما هم به تاریکی مطلق شب گروید،

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 9:22
فریاد بزن........ دارم

 

 

من اگر اشک به دادم نرسد

       مي شکنم اگر از ياد تو يادي نکنم

           مي شکنم بر لب کلبه ي محصور وجود

                          من در اين خلوت خاموش سکوت

                                  اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم

                             اگر از هجر تو آهي نکشم تک و تنها مي شکنم

 

 

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 7:50
دیدار آخر!

دیدار آخر!

سلام دوستان عزیز، یک سئوال دارم که تقریبا احمقانه است، با این وجود می‎خواهم نظر شما را هم بدونم و سئوال این است: آیا تا به حال اتفاق افتاده که دیدار آخر داشته باشی؟!

مطمئنم که برای فرد فردتون این اتفاق رخ داده برای همین این سئوال را اینجا طرح کردم که کمکم کنید تا در مقابل اتفاقات بعد از این دیدار آخر، بتونم تحمل کنم، آخه منم دیداری داشتم آخرین دیدار!

وقتی او داشت می‎رفت من بی‎باورانه او را بدرقه می‎کردم هیچ‎کس از دل من و اون خبر نداشت که چه می‎گذره؟ به اطرافیانم نگاه می‎کردم هیچ‎کس به اندازه من از رفتن او نگران نبود چون همه امید داشتن که روزی همدیگر را خواهند دید اما من او می‎دونستیم که این آخرین فرصتی است که همدیگر را می‎بینیم، از وقتی شنیده بودم که می‎خواهد بره به همه چیز فحش می‎دادم، مثل یک آدم عصبی نسبت به همه چیز بدبین شده بودم، با این حال روز آخر پذیرفتم که دگه می‎ذارمش کنار و کتابی را هم برایش خریده بودم به همین عنوان «دگه می‎ذارمت کنار» که می‎خواستم وقت رفتن بهش بدهم، اما احساسم این اجازه را به من نداد و کتاب را پاره پاره کردم و توی سطل زباله انداختم.

 

دیدار آخر

یک شب آیم

من دوباره

بر در کاشانه تو

می‎نشینم بار دیگر

روبروی خانه‎ی تو

تا بیایی می‎شناسم

سایه‎ات را روی شیشه

چون به ایوان می‎خرامی

نازنین‎تر از همیشه

خیره می‎گردد دمی ناآشنا

چشم تو بر پیکر لرزان من

می‎کنی بیگانگی و می‎دود

اشک من بر گونه‎ی سوزان من

گرچه نشناسی دگر این خسته ژولیده مو را

پیش رو می‎بینی اکنون قصه سنگ و سبو را

بر تن ره می‎نویسم آمدم من بار آخر

تا بشوید هستی‎ام را گریه دیدار آخر

محمد علی شیرازی

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 7:35
برادر خوب، هرازچندی به همسرت بگو: دوستت دارم

از لابلای دفترچه ام

برادر خوب!

ـ هرازچندی به همسرت بگو: دوستت دارم!

ـ واژه «دوست داشتن» را فقط برای او هزینه کن!

ـ کاری کن که به تو ایمان بیاره!

ـ تو باید تکیه‎گاه خوبی برایش باشی!

ـ از عشقت برای او هزینه کن، نه فقط از ثروتت!

ـ زیبایی همسرت را ستایش کن!

ـ کارهایی که از قدرتش خارجه، به او واگذار نکن!

ـ او گل خوشبوی بهاری است، پژمرده‎اش نکن!

ـ انتظار نداشته باش همسرت مثل تو باشه!

ـ با بحث و جدل او را خسته نکن!

ـ اقتدار و صلابت را جایگزین خشونت کن!

ـ همدردی و همدلی او را آرام می‎کند!

ـ قبل از انتقاد از او تعریف کن!

ـ اگر به او احترام بگذاری، به زندگی امیدوار می‎شه!

ـ از دست‎پختش تعریف کن!

ـ مسخره‎اش نکن!

ـ حسادت او را با تحقیر بر نیانگیز!

ـ اگر گفت: تو منو دوست نداری، بلافاصله به او بگو: به اندازه دنیا دوستت دارم!

ـ اگر گفت: من بدبختم که با تو ازدواج کردم!

ـ اگر گفت: دلم گرفته بین این خانه!

ـ بگو: در اولین فرصت آماده مسافرت باش!

ـ اگر گفت: تو خیلی بدی، بگو: در عوض تو خیلی خوبی!

ـ اگر گریه کرد، خیلی دسپاچه نشو، فقط نوازشش کن!

ـ اگر گفت: از دست بچه‎ها و اولادداری خسته شدم!

ـ بگو: برت حق می‎دهم، تو خیلی صبوری! از تو متشکرم!

ـ اگر اخم کرد، برش بگو: اخم نکن، زشت می‎شی!

ـ اگر با تو قهر کرد، بگو: قهرت هم مثل مهرت قشنگه!

ـ اگر از مادر و خواهرت شکایت کرد، فقط شنونده خوبی باش!

ـ اگر گفت: من خواستگارای زیادی داشتم!

ـ با لبخند بگو: پس من خیلی آدم خوش شانسی هستم که تو را به چنگ آوردم!

ـ اگر گفت: تو زشتی، برش بگو در عوض تو زیبایی!

ـ اگر گفت: تو زشتی، برش بگو: زیبایی مرد در عقل اوست!

ـ اگر گفت: طلاق می‎خواهم، اما این بار حتما به خودت، به کارهایت فکر کن!

دل آرامی که داری دل در او بند

دیگر چشم از همه عالم فرو بند

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 9:56
مسئله اینه که، عشق چیه؟؟؟؟؟!!!!

مسئله اینه که، عشق چیه؟؟؟؟؟!!!!

سهراب می‎گه تا شقایق هست زندگی باید کرد

شقایق سمبول عشقه و داغ عشق به سینه داره پس تفسیر این شعر سهراب این است که تا عشق هست و درد عاشقی، زندگی معنا داره وقتی عشقی نباشه زندگی هم بی‎مفهوم و پوچه.

حالا مسئله اینه که عشق چیه؟

هر کس عشق را یه جور معنا می‎کنه و بسته به معنایی که خودش داره عاشق می‎شه .

یک قصه بیش نیست غم  عشق وای عجب

کز هر زبان می‎شنوم نا مکرر است

اما خوب این روزها عشق‎ها به قول نیما:

مثه کشک و دوغه و در نتیجه تمام زندگی دروغه . عشق شده اینترنتی- ایمیلی مجنون نشسته چت کنه با لیلی

راست می‎گه این روزا عشق شده لق لقه‎ی زبان خیلی‎ها به هر که می‎رسن می‎گن عاشقتم  می‎میرم برات فردا یکی دیگه را می‎بینن و همین حرف‎ها را بهش می‎زنن. خلاصه عشق هزاره‎ی سوم خیلی با هزاره‎ی دوم متفاوته. عاشقای امروزی حتی حاضر نیستن یک لحظه هم منتظر معشوقشون  بمونن.

دیگه نه فرهاد کوهکنی هست و نه مجنون بیابان گردو نه ........

زعشق نا تمام ما جمال یار مستغنی‎ست

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

بعضی‎ها هم اصلا عشق و یه جور دیگه می‎بینن عشق به فرزند عشق به مردم عشق به خدا و .........

این عشق‎ها هم هر کدام زیبایی خودشو داره

دل می‎رود زدستم صاحبدلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

مهم عاشق بودن و احساس قشنگی که وقتی فکر می‎کنی عاشقی، داری.

می دونین عشق قشنگترین موهبت خدا به بنده‎هایش‎ست.

چه قیامتست جانا که به عاشقان نمودی

دل  و جان فدای رویت بنما عذار ما را

اما هر کسی توان درک این احساس قشنگ را نداره خیلی‎ها می‎آید و می‎رن و ادعای عاشقی هم می‎کنن بدون اونکه حتی یک لحظه عشق واقعی را تجربه کرده باشن.

پس اگه جزو کسایی هستیم که خدا این موهبت را بهمون هدیه کرده و ما هم توان درک و تجربه‎ی اونو داریم  از این امانت خوب نگهداری کنیم و به بهانه‎های بیخود اونو از خودمون نرونیم.

ساقیا بر خیز و در ده جام را

خاک بر سر کن غم ایام را

همیشه عاشق باشید.

وقت رفتن من هم

با تو گویم رازی

از درون قلبم

از ین احساسم

و پس از آن  هم بدرود

راستی به نظر شما عشق یعنی چی؟

عشق فراموش کردن خود در وجود کسی است ک همیشه و در همه حال ما را به یاد دارد .

البته گاهی در عشق بیوفایی هم هست:

و عشق یعنی تو...

مطمئن باش ضربهات کاری بود...

دل من سخت شکست...

و چه زشت به من و سادگیام خندیدی...

به منو عشقی پاک که پر از یاد تو بود...

**یکی از دوستا بهم زنگ زده بود و گفت که: عید و تعطیلاتش برات خوش می گذره؟ گفتم برای ادم مثل من عید و تعطیلاتش هیچ مفهومی نداره، و ایشون هم با آه پر از درد گفت: مثل من!

از همین جا به همون دوستم می گم، با اینکه خیلی خرسند هستوم که وجه مشترک داریم اما آرزو دارم که هیچ وقت مثل من نباشی و کسی دیگری هم مثل من نباشه!**

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 9:48
عید سعید فطر مبارکباد

نخست از همه چیز عید سعید فطر را به پیشگاه حضرت مهدی موعود ارواحنا له الفدا و به تمام هموطنان عزیز و شما دوستان نهایت گرامی، اخصا کسانی که این پنجره را لایق یکبار دیدن می‎داند، تبریک و شادباش می گویم!

مقاله زیر به مناسبت فرا رسیدن عید سعید فطر در یکی از محافلی که از سوی محصلین ولایت دایکندی گرفته شده بود به خوانش گرفته شده است، که امیدوارم با نظرات سازنده‎تان مرا یاری رسانید.

*****************************************

 سلام دوستان عزیزم، امیدوارم پس از یک ماه روزه‎داری اینک، با روح شاداب، قلبی مملو از نور و عاطفه و مهربانی که به استقبال عید می‎روی، به استقبال ماه شوال می‎روی، همچنان با کوله‎بار پر از امید که ماحصل همین ماه مبارک بوده به پیشواز ماه‎های دیگر بروید.

صدای پای عید می‎آید، و دل هر مومنی بر سر دو راهی آمدن عید رمضان و رفتن ماه رمضان بلاتکلیف است، از آمدن آن یک دل‎شاد باشد، یا از رفتن این یک محزون؟

بله صدای پای عید می‎آید، نمی‎دانم شاد باشم و یا غمگین، از رفتن رمضان بگویم یا از آمدن عید، هر کدام یکی از دیگری عزیزتر است، من که گیج و حیران در بین واژه‎‎ها واقعا نمی‎دانستم چه کار کنم، بنابراین فکر کردم این قلم شاید کمکم کند، این شما و هر آنچه را که قلم در دل داشته.

روز عید روز فرخنده‎ای هست برای همه مسلمان‎ها، شاید برای همه آدمیان، عید فطر، عید پایان یافتن رمضان نیست، عید برآمدن انسان نو از خاکسترهای خویشتن خویش است، چو نان ققنوس که از خاکستر خویش دوباره متولد می‎شود، رمضان کوره‎ای است که هستی انسان را می‎سوزاند و آدمی نو با جان تازه از آن سر بر می‎آورد.

عید سعید فطر شادی و دست افشانی بر رفتن رمضان نیست، برآمدن روز نو، و انسان نو است بناست که رمضان با سحرها و افطارهایش، با شب‎های قدر و مناجات‎هایش از ما آدمی دیگر بسازد. اگر در عید فطر در نیابیم که از نو متولد شده‎ایم، اگر تازگی را در روح خود احساس نکنیم، عید فطر عید ما نیست از این روست که در دعای قنوت نماز عید فطر می‎خوانیم: «اسئلک بح هذاالیوم الذی جعلته للمسلمین عیدا و لمحمد صلی الله علیه و آله ذخرا و مزیدا،» از تو خواهیم به حق این روز که آن را برای مسلمانان عید قرار دادی و برای محمد و آل او ذخیره و فزونی ساختی.

اما چیزی که قلم را وادار به نوشتن و اذهان را به تفکر وا می‎دارد درس‎هایی است که باید از آن آموخت، در روز عید چند اصل وجود دارد که همه انسان‎ها به آن توجه می‎کنند.

الف، توجه به مستمندان و راه ماندگان و فقیران جامعه

ب، الزامی است که هرکس در خانه خود باشد، زیرا باید فطریه و همه نفقه‎خواران خویش را به فقرا بپردازند.

ج، صله رحم، یکی از سنت‎های حسنه‎ دیگری که در این روز وجود دارد، تجدید ارتباط با خانواده، اقوام، دوستان و .... می‎باشد.

دشمنی‎ها در روز عید کنار زده می‎شود همه و همه در کنار هم از عید تجلیل می‎نمایند، عید مختص قشر خاصی نبوده، بلکه همه در عید خود را سهیم می‎بینند در خوشحالی و این جشن با شکوه شریک می‎شوند، به این پدیده اجتماعی و دینی اگر عمیق شویم متوجه خواهیم شد که عید فطر به صورت غیرمستقیم یک نوع پیام می‎دهد که باید با فقر مبارزه گردد، مخصوصا این فقری که در اکثر کشورهای عقب مانده گریبانگیر مردم شده است، فقر شدیدی که جامعه‎ای افغانستان را می‎فشارد، فقری که زمینه‎ای دهها فلاکت و بدبختی مردم را فراهم آورده است، فقری که در این رزوها، هزاران هموطن ما را در افغانستان می‎آزارد، فقری که انسان‎های آزاده‎ای را اسیر خود کرده است که هنمی‎توانند اندک پولی تهیه نمایند تا همگام با دیگران در این خوشحالی و جشن خود را شریک احساس کنند و نمی‎توانند کفش و کلاه و لباسی که لازمه‎ای عید است برای اطفال خود تهیه نمایند چه بسا که آرزو می‎کنند که ای کاش عیدی در کار نبود.

برای خواندن ادامه مطلب، روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط تاج الدین «حسنی» در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 و ساعت 5:47
....................................
Rashida.tk ....................................... دیگر نمی خواهم پیش از وقوع چیزی در زندگی ام، در مورد آن تبصره بکنم و یا پیش گویی و الا با هر بار طلوع در زندگیم غروب از پهلوی آن امیدهایم را ناامید خواهد کرد.