ستاره افغان یا ستاره رانشگر؟؟؟!!!
قابل توجه داوران محترم ستاره افغان اعم از استاد آرمان، خانم وجیهه و رانشگر نمی دانم رامشگر حالا هرچه
به هر حال نکتهی را که میخواهم در این نبشته خدمت این عزیزان اولا عموما یادآور شوم ذیلا خدمت شما تقدیم میدارم که به تعقیب آن نکتهی دومی را حادیث خواهم شد.
1ـ مردم افغانستان در گوشه و کنارش با رنج و درد تعصبات کورکورانه دست و پنجه نرم کردهاند. و تاریخ درخشان پنج هزار ساله این مملکت را بیش از سیاهی ته دیگ تاریک نمودهاند. بناءً اگر نمیتوانید پودر سفید کننده بر این سیاهی باشید، رنگ ته دیگ نگردید. که خود نیز در این سیاهی سیاهروی خواهید گردید.
نخست میخواهم از برنامههای خوب و مفید تلویزیون طلوع تقدیر و تشکر کنم و در ادامه از هنرمندان محبوب کشور، استاد آرمان و خانم وجیهه نیز تقدیر و تشکری نمایم چراکه تشویقات و امید دادن شما بزرگان باعث خواهد شد که نیروی آیندهساز این مملکت جسورانه و عصیانگر برای فردای خویش قدم بردارند.
اما نکاتی چند وجود دارد که ملت افغانستان را که پای این رسانه مینشینند و برنامه مورد علاقهشان را نگاه میکنند، از دیدن برنامه ستاره افغان و به ویژه عملکرد داوران، باعث خواهد شد که این برنامه و همه دستاندرکارانش را به باد تمسخر گرفته و بیاعتماد گردند.
انسانها با برداشتها و باورهای متفاوت دارای درک و نقطهنظرات متفاوت میباشد. بناءً داورهای ستاره افغان به جای اینکه هر داور کار داوری کند عمل تقلیدی انجام میدهند. من نمیخواهم به جزئیات داوری اشاره کنم چرا که قلمم میشرمد و عاجز است و ناتوان. از طرف ملت افغانستان خود به وضوح مشاهده مینمایند. امیدوارم دیگر داورهای عزیز قدرت اراده و نظرات مستقلانه خویش را منتظر حرف از دهن بیرون نیامده، نمانند.
2ـ انتقاد است از رامشگر یا رانشگر، متاسفانه من اسم این داور عزیز را به نحو درستش تا هنوز دقت هم نکردهام و هم ندیدهام بنابراین اگر یادآوری یک اسم در قالب دو اسم متفاوت باعث ناراحتیتان شده باشد پوزش میطلبم. بعد خدمت مبارک عرض شود، فکر نمیکنم ستاره افغان پروسهای باشد که بخواهد روحیه جوانان این مملکت را تضعیف کنند؟؟؟!!! شما در قضاوتتان چنان برخورد میکنین که گویی طرف مقابل مبحث شما هستین و سعی دارید با به کرسی نشاندن حرفتان خواننده و دیگر داورها را از مفعولین زیر دستهتان قرار دهید که گویا خودتان همهکاره این پروسه میباشید. اگر چنین است که ما خبر نداریم، خوب خواهد بود که نه تنها من بلکه ملت افغانستان را آگاه سازید.
تاج الدین
ایران همچنان غرق در اعدام
در هفتههای اخیر جمهوری اسلامی ایران کشور دوست و همسایه ما تعداد زیادی از هموطنان مان را به قتل رساند. هر چند که این دولت، تعداد این مقتولین را سه نفر اعلان کرد اما انچه که واضح است این که تعداد این شهدا بسیار بیشتر از این رقم میباشد. تعدادی از رسانههای ملی و بینالمللی با تعداد زیادی از بازماندهگان این شهدا مصاحبه نمودند. دولت ما نیز با اعزام هیئت رسمی که در راس آن معین سیاسی وزارت خارجه کشور حضور داشتند نتوانست کاری از پیش برد و قضیه به فراموشی سپرده شد. صرف وعده و وعیدهایی از دولت ایران اخذ گردید تا تعداد دقیق زندانیان افغان را در زندانهای این کشور معلوم نماید.
هر چند در این باره تعداد زیادی از اهل مطبوعات سخن گفتند اما از این که این همه گفتنها نتوانست هیچ کاری از پیش ببرد تاسفآور است. در تمامی این جریانات یک چیز مشخص و هویدا است. آن این که در این جریان تمامن قدرت نمایی دولت ایران به همسایهگان و معترضین و حتی جامعه جهانی بوده است. حکومت ایران این پیام را به معترضین داخلی خویش رساند که در صورت ادامه اعتراضات باز هم میتواند قتل کند و از محکومیت جامعه جهانی و محافل حقوق بشری باکی ندارد. زیرا در طول ماههای اخیر درست بعد از انتخابات سراسر تقلب توسط حکومت این کشور اعتراضات زیادی به وجود آمد. از این میان این معترضین تعداد زیادی از آنان به طرق مختلف به قتل رسیدند و یا به بهانههای مختلف به جرمهای بیهوده و بیپایه و اساس محکوم شناخته شدند. این اعدامها در رسانههای خود این کشور انعکاس نیافت ولی در رسانههای بینالمللی این امر را به صورت واضح و بسیار آشکار انعکاس دادند و پیام حکومت ایران به این صورت به گوش اتباعش رسید که چوبه دار منتظر معترضینی است که باز هم صدای اعتراض خویش را بلند کنند و به اعتراضهای نهادهای بینالمللی هیچ ارزشی قایل نیست و نه تنها در مقیاس داخلی بلکه در مقیاس بینالمللی نیز این توانمندی را دارد تا جوانان بیگناه را اعدام نماید و هیچ اعتراضی نیز نشود. کاری که با جوانان افغان صورت گرفت و در تمام این گیرو دار خون 45 جوان افغان به ناحق به زمین ریخت و قربانی کشمکشهای سیاسی درون نظام ایران شد. کما این که در هفته اخیر نیز 5 تن از اتباع ایران توسط حکومت ایران اعدام گردیدند. این اعدام ها میرحسین موسوی رقیب سر سخت و جدی احمدی نژاد در انتخابات ریاست جمهوری و یکی از رهبران معترضین انتخابات موسوم به جنبش سبز آزادی مشکوک خوانده و آن را به محکومیت تعداد زیادی از ایرانیان در جریان انتخابات تشبیه کرده است که در آنها عدالت رعایت نگردیده است.
اعدامهای اخیر این کشور این نکته را به سادهگی اثبات میکند. دولت ایران در این اعدامها و محکومیتها سعی در آن دارد تا دولت و بدنه خویش را پاکسازی نماید. کسانی که اعدام میشوند که کاری نمیتوانند و کسانی هم توانمندی کار را دارند به زندانهای طویلالمدت محکوم شدهاند که تا ختم زمان اعدامشان کمتر کسی نام آنها را به خاطر خواهد آورد. این پاکسازیها در نظامهای دیکتاتوری چیزی بوده کاملن عادی. و روند این پاکسازی همچنان ادامه دارد.
اما پیام دولت ایران به همسایهاش یعنی ما این است که به سادهگی میتواند ثبات را در این کشور به چالش کشد. این کشور در سه دهه اخیر همچنان در حال ویرانی منطقه بوده است تا خود به عنوان یک کشور مقتدر در منطقه تبارز نماید. به عبارت سادهتر دولت ایران سربلندیاش را در ویرانی همسایهگانش میداند. یعنی این که ایران میخواهد تا با این عمل از استفاده از خاک کشورمان در حمله احتمالی جامعه جهانی به ایران جلوگیری نماید. چیزی که رییس جمهور کرزی بارها به آن اشاره کرده است. اما این پیام باز هم قیمت گزافی داشته است. این پیامی بوده است که دولت ایران داده است ولی دولت ما و ملت ما باید از آن درس بگیرند که از لحاظ مذهبی، اقتصادی، سیاسی و... نباید به کشور ایران تکیه کنند که این توانمندی را دارد که در یک روز 45 تن از هموطنانمان را بیهوده به قتل برسانند و به سادهگی آن را انکار نمایند. از سوی دیگر این نکته را نیز نباید فراموش کرد که دولتمردان ما بایدبه خود بیایند و تمامی تلاششان را به کار برند تا بار دیگر این چنین ماجراهایی به وقوع نپیوندد و سعی در این نمایند تا از نکات قوتی مانند واردات کالاهای ایرانی و آبهای ما که به خاک ایران سرازیر میشود نهایت استفاده را نمایند و اجازه ندهند تا ایران از این امتیازات به مفت استفاده نمایند تنها با این بهانه که تعدادی از مهاجران افغان را در خاک خود جای داده است. در واقع دولت ایران خود باعث این مهاجرتها گردیده و به جرم حمایت از گروههای درگیر در جنگ داخلی در افغانستان باید غرامت جنگی بپردازد. چرا دولت ایران به گروههای مسلح تحت نامهای گوناگون سلاح میداد و ایشان را تمویل مینمود؟ دلیلی جز این دیده نمیشود که این دولت قصد ویرانی این خاک را داشته است و قصد داشته تاحکومت دست نشانده خود را در این خاک به قدرت برساند.
اما به جامعه جهانی پیامی که ایران رساند این بود که این دولت نه به اسلام و حقوق بشر و نه به هیچ پیمان دیگری پایبند است و یکی حکومت مستبد و خود رای است که هر کاری که بخواهد میتواند انجام دهد. از این برداشت چنین استنباط میگردد که این کشور در راه رسیدن به سلاح هستهای نیز همچنان یکهتازی خواهد کرد و به پیش خواهد رفت. این که جامعه جهانی چه تصمیمی میگیرد و آیا در این تصامیم جدی عمل خواهد کرد یا خیر نیز امری است که زمان آن را مشخص خواهد کرد. در طول چند سال گذشته که ایران همچنان در حال پیشبرد کارهای شیطانی خویش بوده است جامعه جهانی کار خاصی را نتوانسته از پیش ببرد جز اینکه تعدادی قطعنامه را صادر نموده و همچنین برخی تحریمها را نیز وضع نموده است. اما در کل این مسایل نتوانسته است به روند غنیسازی اورانیوم توسط حکومت ایران اسیب برساند و یا آن را متوقف نماید. حکومت ایران که در این شرایط چنین اعمال وحشیانهای را مرتکب میشود مسلمن اگر به سلاح هستهای مسلح شود دیگر جهان را به جنگ فرا میخواند و عملن جنگ جهانی سوم که اتمی مینماید آغاز خواهد شد. در دنیایی که در گوشه و کنار صحبت از نابودی سلاحهای اتمی است ایران همچنان سعی در به دست آوردن این سلاح دارد تا به قول خویشتن بتواند اسرائیل را از صحنه جهان نابود کند. حکومتی که خود را عدالت مطلق معرفی میکند. حکومتی که خود را حکومت امام زمان معرفی میکند اما به طور فجیع و وحشیانهای در حال تار و مار کردن انسانهای بیدفاع خویش است که گاه مهاجر به دامش گرفتار میشود و گاه اتباع خودش. امیدواریم با این ضربه دولتمردان ما به خود آمده باشند و در مورد آینده و سرنوشت اتباع خویش که در ایران زندهگی مینمایند بیتفاوت نباشند و حتی جیره خوارانی که به قرانی سنگ ایران به سینه میزنند به خود آیند و برای وطنشان کمی نگران باشند نه نگران کسانی که دین را به عنوان وسیلهای برای عوام فریبی میشناسند و از آن به عنوان وسیلهای برای حفظ قدرت خویش استفاده میکنند.
دیگر از آدرس قوم هزاره صحبت نکنید
این عنوان مطلبی بود که یکی از دوستانم نوشته کرده بود، و وقتی مطلب ایشان را خواندم تا حدودی به خاطر این طور قضاوتش نسبت به رهبران هزارهها بیتفاوت برخورد کردم و حتی کمی ناراحت شدم زیرا من معتقد بودم اینها هرچند که همیشه منافع ملت ما را فدای منافع شخصیشان کردهاند. اما این خوب نیست که ما یک چنین مطالبی را بر علیه آنها نوشته کنیم، اما الان نظرم نسبت به این موضوع کاملن عوض شده و این بار من میخواهم راجع به این مسئله از زبان پیرمردی که با هزاران درد و آه و افسوس با دلی از شکوه، از اینها شکایت میکرد.
میخواهم این موضوع را از زبان آن پیرمرد روی کاغذ بیارم، پیرمردی که سر و صورتش پر از گرد و خاک، خطهای روی صورتش که نشانگر از بهارهای از دست رفته عمرش میبود. پیرمرد در صندلیهای ردیف آخر تونس کنار من نشسته بود، با دیدن موتر پولیس که بدون توجه به قوانین و مقررات رانندگی و با استفاده از موقعیتاش هرج و مرج در شهر به راه میاندازند بدون اینکه از آنها کدام بازخواستی صورت گیرد. پیرمرد در جواب پسرک که گفت، «لازم است اینها قانون را در کشور پیاده کنند اما متاسفانه نه تنها که این کار را نمیکنند بلکه مسبب اصلی بینظمی در کشور همین افراد میباشند،» گفت: «کدام قانون؟؟ کدام حکومت؟؟ قانونی که نمیتواند به درستیاش اجرا شود نمیتواند که قانون باشد و همین طور حکومتی که نمیتواند از خانه شخصیاش محافظت کند و تروریستا به داخل خانهاش نفوس میکنند و در همانجا جانشان را میگیرند آیا میتوان نام آن را حکومت گذاشت؟؟؟ حکومتی که سعی داره از مردم غریب که به زحمت میتوانند نان شبشان را به دست بیاورند مالیات و کرایه دوکان میگیرد و بعد از مدتی میآیند که باید دوکانها را تخلیه کنید این در حالی است که دولت کرایه را تا آخر سال که با ما قرار داد کرده گرفته است و همین طور مالیات خود را ماه به ماه نیز از ما میگیرد اما حالا آمده که دوکانها را تخلیه کنین. ما فقط از دولت حقمان را میخواهیم یا جایی دیگری را برای ما پیدا کنند و یا اینکه کرایهای را که به دولت پرداخته کردهایم را پس مسترد کنند. به خاطر این موضوع وقتی به مراجع مربوطه مراجعه نمودیم متاسفانه هیچکسی حاضر به جواب دادن در این رابطه به ما نشدند، بعد از اینکه کاملا از سوی دولت ناامید شدیم، گفتیم پیش بزرگان و رهبران خود برویم، انشاالله حتمن مشکل ما را حل خواهند کرد. قریب بر دو هفته شد، به هر دری زدیم که بلکه تانستیم یکی از اینها را از نزدیک بنگریم و مشکلمان را با آنها درمیان بگذاریم. متاسفانه در این مدت ما نتوانستیم که حتی آنها را ملاقات کنیم و نگهبانان دفترشان با ما برخورد بسیار بدی داشتند. از در خودیها نیز ناامید گشتیم از دروازه کسانی که همیشه سنگ سینهی رهبری ما مردم غریب و بیچاره را به سینهشان میزنند بدون کدام دستآوردی به خانه برگشتیم. تا اینکه باالاخره به پیشنهاد یکی از دوستا رفتیم پیش دوستُم و خوشبختانه مشکل ما را خیلی سریع حل نمود.»
ملتی که در هر زمان و در هر برحه از زمان خودشان را سپر و سرباز اینها قرار دادهاند اما در مقابل چی گیرشان آمده؟ به جز فراموشی از سوی همین اشخاص که توسط همین مردم در یک موقعیت سیاسی و اجتماعی رسیدهاند و امروز همین مردم از سوی اینها به کام وحشت فراموشی سپرده شده است. یکی از همین رهبران نیمچه رهبر که به تازهگی به دوران رهبری رسیده و در حکومت فعلی از موقعیت نسبتا خوبی هم برخوردار میباشد برای افراد غریب و رعیت به هیچ وجه این زمینه فراهم نخواهد شد که بتواند ایشان را یکبار از نزدیک ملاقات نمایند و درد خویش را پیشش بنالد که اگر نفع خود را در آن میدید و یا منافع حزبش در آن موجود میبود، کاری میکرد. این حرفها را که میزنم میخواهم در قالب نامه در ادامه این نبشته خدمت شما ارائه بکنم تا شاید وجدان بیداری در بین آنها باشند که به زخمهای ناسور این ملت ستمدیده مرحمی باشد. البته شخص که نامه را نوشته است نامش را به دلیل یکسری ملحوظات ذکر نمیکنیم.
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام و احترام فراوان خدمت شما بزرگوار، جناب جلالتمأب رئیس دارالانشای شورای وزیران داکتر صاحب مدبر!
وقتی خواستم این نامه را نوشته کنم، یگانه راه منطقی و درست که به نظرم میرسید تا حداقل حرفهایم را به شما گفته باشم، تحریر نامه هذا بود. بنابراین اگر نوع بیادبی به ساحت شما تلقی شود، امید دارم که در ناچار بودنم برای نوشتن این نامه مرا درک نمایید، پیشاپیش یک جهان تشکر میکنم.
اینکه گفتهام، ناچارم، دلیلی دارد که خدمت شما عرض میکنم: قریب بر دو ماه میشه که من تلاش دارم تا شما را از نزدیک ببینم، قبلا چندین بار حضورا جناب شما را ملاقات کردهام البته با همکاری یکی از وکلای محترم، اما از آن زمان تا حال همیشه دنبال فرصتی بودهام که این زمینه برایم مهیا شود، ولی متاسفانه در هر بار با در بسته مواجه گشتهام. نمیدانم مقصر کیست؟ در این مدت اول هر هفته یا به سکرتریت جناب شما تماس گرفتهام که برایم یک وقت ملاقات بگیره و یا هم به دفتر حزب که متاسفانه تا روز پنجشنبه و جمعه بنده چهار مرتبه به این آدرس تماس میگیرم، اما هربار با یک جواب ساده (امکانش نیست، امروز داکتر در دفتر نمیایه و...) خودم و تقاضای بیتقاضایم به هفته دیگر موکول میشوم. گاها رخ داده که با خود فکر کنم مشکل اصلی در کجاست که من نمیتوانم موفق به این دیدار شوم در حالیکه کسانی را میشناسم که گفته: «مه در یک ماه 10 مرتبه موفق شدهام که ایشان ره بنگروم» با آگاهی اینکه مقایسه کردن خودم با شخص دیگر از لحاظ داشتن روابط اجتماعی کاری درستی نیست اما منی که با اولین حزب و یا نهادی که من با آن آشنا شدم و با تیم رهبری و حتی شخص جناب شما آشنا شدم همین حزب بوده و حتی بنا بود که در زمره کارمندان هفتهنامه به عنوان کارمند ایفای وظیفه نمایم، قبول دارم که یک مدتی را از حزب فاصله گرفته بودم حزبی که من آب و نمکش را خوردهام اما این فاصله به معنای مخالفت نبوده بلکه از سر ناچاری، زمانی که نتوانستم یکی از کارمندان هفتهنامه باشم بنابراین دنبال فرصتهای شغلی دیگری گشتم تا اینکه توانستم در یکی از ارگانهای غیردولتی مصروفیت شغلی برای خود پیدا نمایم، اما در همین مدت من ارتباطم را با دفتر حزب نیز داشتهام.
باالاخره هفته گذشته روز شنبه توانستم که جناب سکرتریت شما را در اداره امور ملاقات کنم و وقتی در اداره امور رسیدم، هدفم از دیدن سکرتریت ملاقات با شما بود اما باز موفق به این کار نشدم. یگانه دستآوردم این بود که سکرتریت جناب شما به من وعده کرد که با ایشان در تماس باشم روز جمعه در دفتر حزب شما را میخواهم، هرچند زمان که در حال انتظار بسیار کشنده میباشد اما خوب به هر طریقی بود این روزها به هم وصل شد و هرکدام از پی هم درگذشتند و به روز جمعه وصل شدند، صبح وقت زنگ زدم گفتن یک دو ساعت بعد زنگ بزن معلوم میشه... دو ساعت بعد نیز تماس گرفتم اما افسوس از یک عمل که انسان آن را مطابق با آنچه که از دهانش رها شده، عملی نمایند. دیدم علیرغم اینکه این بار خود ایشان به من قول داده بود اما باز همان جوابی را تسلیمم کرد که در این مدت شنیده بودم. (نه، امکانش نیست و...) واقعا ناراحت شدم و این بار با کمی ناراحتی به روی سکرتریت جناب شما تلفن را قطع کردم.
میخواهم کمی از گذشته حرف بزنم زمانی که من با چند تن از محصلین حضور شما آمدیم، شما این حرف را زدین: «ما فلانی و فلانی را با حزبشان قبول داریم و هیچ وقت در تضاد با آنها کار نمیکنیم، ما میخواهیم که اگر زمانی یکی از آن دو حزب و یا هر دو به هر دلیلی نتواند ادامه دهد ما بتوانیم یک جایگزینی مناسب و خوب باشیم.» بله، منم با شما موافق هستم که موجودیت احزاب در بین مردم خوب است زیرا به همان پیمانه که احزاب در کشور زیاد باشد به همان اندازه ما فعال خواهیم بود برای رسیدن به اهداف جمعی خویش البته احزاب که مبتنی با حرکت سالم در کنار هم فعالیت کنند. و همین طور یک حزب زمانی میتواند محبوب واقع شود و همه پلانهایش را مطابق با هدف خویش به موفقیت برساند که رهبر و رهبریت او بتواند در دل و جان رعیت نفوس کند حالا به هر طریقهای، طوری که ملت با تمام وجود بتواند به این رهبریت اعتماد کند همان طوری که در یک مجموعه سازمانی هیچ رهبر و مدیری سازمان نمیتواند با اوامر از کارگران کار بگیرد بلکه باید با نفوس به قلب آنها این کار را انجام دهد.
حال بعد از این اگر این دیدار صورت گیرد که جای شکرش هست، اما اگر هم صورت نگیرد ملالی نیست زیرا میدانم پافشاری روی یک نقطه ثمرهاش همان نقطهای خواهد بود که در مرحلهای اول ایجاد شده است.
ببخشید که اگر مطالب و قدرت بیانم ضعیف است و شاید آن طور که شایسته باشد نتوانستهام حرفم را بزنم بناءً عاجزانه خواهشمندم مرا ببخشید.
تا باشد دیگر افراد غریب این مملکت پشت دروازههای شما به حالت التماسگونه امروزش را برای یک ملاقات به فردا وصل نهنمایند. تمام
نتیجهگیری و تصمیمگیری نهایی را به عهده شما عزیزان میگذارم....................................
چرا دولت جلو سرازیر شدن آخوندهای اعزامی از سوی ایران را نمیگیرد؟؟؟
هر ساله به تعداد صدها تن از آخوندها از سوی دولت مجوس ایران، وارد خاک افغانستان میشوند و به بهانه تبلیغ در ماه مبارک رمضان سعی بر آن دارند که مردم را از طریق وابستگی دینی و عقیدتی تحریک کنند تا بیشتر خود را محبوب مردم بیخبر از هیچ، قرار دهند.
اینک که در آستانه حلول ماه مبارک رمضان قرار داریم سرازیر شدن این آخوندها بار دیگر کما فیالسابق تکرار میشود و متاسفانه دولتی هم نداریم که دامنه فعالیتشان را کنترول نموده و اوسار مخربانهشان را بیسراوسار نماند. تا شاید این طوری گوشه از نگرانیهای ایجاد شده در کشور، کاسته شود. البته جلوگیری از این چنین جریانات مستقیم مربوط به وزارت اطلاعات و فرهنگ میشود که متاسفانه این وزارت با توجه به کارهای زیادی که تا به حال انجام داده، از ثمرهی خستگی آن کارها چنان آرام خوابیده که گویی به خواب ابدی رفته است.
و این موضوع نه تنها به وزارت اطلاعات و فرهنگ مربوط میشه که بیشترین مسئولیت به گردن شورای علمای جمهوری اسلامی افغانستان میباشد، اگر مردم ما در مناسبتهای دینیشان نیاز به علما دارند، چرا از علمای که در داخل کشور هستند استفاده صورت نمیگیرد که از سوی یک کشور بیگانه و به ظاهر دوست اما دشمنتر از دشمن، این آخوندا اعزام میشوند؟ متاسفانه علمای موجود در افغانستان به اشاره دست همان آخوندهای رقص میکنند که از ایران وارد افغانستان میشوند و منافع ملت افغانستان را نادیده گرفته و به هرآنچه که اربابانشان توصیه نمودهاند عمل مینمایند.
این آخوندها در مقابل مبلغ ناچیزی که از سوی دولت ایران دریافت مینمایند راهی افغانستان میشوند، البته در مقابل ناچیز بودن مبلغ سفر خرچیشان، نامهی را نیز مهر و مام کرده به اینها تحویل میدهند که میتوانید با داشتن این نامه به عنوان نماینده مجتهدین خمس و زکات مردم را دریافت کنید، بزرگترین ضربه و صدمه این کاروان همین است که پول مردم فقیر و غریب کشور وارد ایران شود. این در حالی است که ایران به هزاران نوع برنامه روی مهاجرین افغانی پیاده میکنند که به هیچ وجه نتوانند با خود پولی به افغانستان ببرند. دلیل اینکه هر دو ماه یکبار کارتهای هویت برای مهاجرین صادر میکنند چه میتواند باشد؟ غیر از اینکه در هر بار تعویض کارت به اصطلاح هویت مهاجرین به مبلغ دو صد هزار تومان و حتی چهار صد هزار تومان دریافت مینماید. این برنامه ایران را هر انسانی میتواند بفهمد که چرا برنامه رایانهها اجرا شد و شهروندان ایرانیها که در مقابل گران شدن مواد خوراکه و غیره از دولتشان پول دریافت مینمایند اما وای به حال مهاجرین بدبختی که یک عدد نان را باید به قیمت 500 تومان بخرند. دلیل این چه میتواند باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به هر حال تا این افراد خودفروخته جلوشان گرفته نشوند، همیشه به نحوی نقطه ضعفی را در بین آحاد جامعه خواهیم داشت و از همان نقطه ضربه نیز خواهیم خورد، پس این موضوع متوجه وزارت اطلاعات و فرهنگ میباشد که هرچه سریعتر جلو آنها را بگیرند و نگذارند که عرق مردم خارج از این مرز و بوم به چندرغازی فروخته شود.
ایران القاعده را نسبت به نیروهای بینالمللی ترجیح میدهد!
هرچند پرداختن به مساله مداخله و خرابکاری ایران در افغانستان کدام تازهگی ندارد زیرا هر انسان افغانی میداند که ایران گاه و ناگاه در امور کشوری افغانستان مداخلههایی علنی و غیرعلنی را انجام داده است که هیچ جای تردید نیست. اما اینکه اگر ایران موضوع مداخلهاش را در افغانستان منکر است، معنایش این است که ایران با تجاهل عارفانه در پی یک بهانه و توطئه دیگر در افغانستان است.
هرچند در این اواخر ایران به صورت مستقیم و علنی در امور داخلی افغانستان مداخله نکرده است چون یکی از پلانهای درازمدت ایران در قبال کشور همسایهاش افغانستان این است که در افغانستان به صورت متمرکز و نقشهمند خرابکاریهایی را انجام دهد، وقتی در رسانههای غربی و افغانی سخن از مداخله و خرابکاریهای ایران در افغانستان به میان میآید، ایران فقط این سخن را شمشیر خود میسازد که رسانههای غربی و افغانی ایران را بدنام میسازد. اما اگر مساله مداخله ایران در افغانستان را اندکی جدیتر بررسی کنیم و به موضوع دقیق شویم میبینیم که بسیاری سلاحهای که از نزد طالبان به دست میآید، ساخت ایران است و این سلاحهایی است که ایران در خدمت طالبان قرار میدهد. نمونه بارزی از خرابکاریهای ایران در افغانستان است. البته قرار دادن سلاح و تسلیحات نظامی در خدمت طالبان و القاعده به معنای این است که ایران القاعده را نسبت به نیروهای بینالمللی ترجیح میدهد و یا اینکه ایران نمیخواهد موقف سیاسی و اقتصادیاش را در افغانستان از دست بدهد. چون اگر افغانستان به یک کشور آرام و سرزمین صلح تبدیل شود به باور مقامات ایرانی ایران نمیتواند مولفههای قدرت اقتصادی و سیاسی خود را در منطقه به نمایش بگذارد. چنانچه هر وقت مساله صلح در افغانستان رونق گرفته است و یا سخن از بهبود مسایل اقتصادی مطرح شده است، ایران کوشیده است که سیل مهاجرین افغانی را از ایران خارج کند و به یک بارهگی برای افغانستان از لحاظ مسایل مادی و اقتصادی ایجاد مشکل نماید. این همه نمونههای مداخله علنی ایران در مسایل سیاسی و اقتصادی افغانستان است. و این را میرساند که ایران نه تنها یک همسایه خوب و یک کشور همفرهنگ و همزبان خوب برای افغانستان نیست، بلکه گرگی است در لباس گوسفند که همواره به بهانههای مختلف و از راههای مختلف کوشیده است منافع سیاسی واقتصادی خویش را در افغانستان جستجو کند.
اینکه ایران با غرب خصوصاً آمریکا دشمن دیرینه است و هر کدام یک دیگر را متهم میکنند. اما ناگفته نماند که ایران دیروز با طالبان هم دشمن بود، و امروز کمکهای زیادی را به طالبان میکند و این به این معنا است که سیاستگذاران ایرانی نه دوست دارند و نه دشمن فقط دنبال منافع شخصی خودشان هستند. و بودن نیروهای بینالمللی در افغانستان هم یک بهانه است. ایران نه تنها در حال حاضر در امور سیاسی افغانستان مداخله میکند بلکه از گذشتههای دور به این سو ایران همواره منافع سیاسی و اقتصادی خود را در افغانستان جستجو کرده و در افغانستان مشکل خلق نموده است.
ابهام گویی و ...
سلام عرض میکنم خدمت فرد فرد شما عزیزان دل!
این روزها دغدغههای زیادی دارم و اصلن حوصله نوشتن ندارم، الان هم که دارم این پست را نوشته میکنم ساعت یازده شب است و یادم افتاد تا از پنجرهای به نام کیتی یادی کنم اخه خیلی وقت است از آن سر نزده بودم.
الان هم میخواهم راجع به آدمای مغرور چند کلمه بنویسم، چون چند روز پیش یکی از معلمین خوبم بهم اشاره کرد که: «مغرور شدهام...» راستش با اینکه از تکبر و غرور بسیار نفرت دارم اما فکر میکنم حق با ایشان باشه آخه من هم انسانم و اشتباه در وجودم هست، از آنجا که غرور مقدمهیست برای شکست. بنابراین امیدوارم این مرض جذام هیچ انسانی را اسیر نکند.
یادداشت: از شما که از آن دور دستها قدم رنجه نمودین یک جهان سپاس، امیدوارم به قول خودتان «همیشه شاد باشیم...» خیلی قشنگ گفته بودین این تنها جملهای بود که از انسانی مثل شما توقع داشتم. مد نظر (او، ایشان، آنها، من و تو) نیست بلکه همه است.
..................................................................
نکته: در صفحات فیس بوک با چند جملهای خیلی نامحترمانه و تمسخرآمیز برخوردم که مرا وادار کرد تا در موردش چیزی نوشته کنم و در مقابل ایشان هم جواب مرا داد اما این بار لحن توهینآمیزتر نسبت به من، بالاخره بحث من و ایشان یک روز و یک شب ادامه پیدا کرد و نمیدانم که منبعد باز ادامه پیدا خواهد کرد یا نه اما مایلم آخرین صحبتهای که بین من و ایشان رد و بدل شده است را در اینجا هم بگذارم.
حسینی: حسنی جان!
شما اول چند ترمی بیا پیش خودم تا تاریخ افغانستان رو البته کمی برات توضیح بدم تا در مورد همین هویت خرکی خودت دچار نفرت شی.. به خاطری که هیچ چیز را نادانسته تحلیل و تجزیه می کنید و مغز فندقی خود ره کمی از کار می اندازید.
.................................................................
حسنی: عجب!!!
خوب شد فهمیدم که تو هم به هیچ میبالی
خوب آقای حسینی عزیز، دگه باید از این حرفهای که بین من و شما رد و بدل شده نتیجهگیری کنیم. به کرسی قضاوت نشستن کاری است دشوار اگر من به این کرسی بنشینم بدون شک پله تراوز را طرف خود میکشانم و همین طور متعاقبن جناب شما این کار را خواهید کرد کما که دنیا به همین اساس تا به حال چرخیده.
به هر حال اگر فکر میکنید با خواندن چند تا کتاب میتوانید ملتی را با تمسخر مورد خطاب قرار دهید کاملن در اشتباه هستین. دوست خوبم من نمیگویم که از شما دانستهتر هستم و یا علمیتم از شما زیاد میباشد. اما علم چه است؟ چیزی است که ما کسب میکنیم مثل یک دهقان که برای به دست آوردن حاصل خوب از کشاورزیاش روز و شب سخت کار میکند. فکر نمیکنم شما وقتی برای به دست آوردن علم تلاش میکنید و یا کردهاید هدف نهاییتان این باشد که دیگران را مورد تمسخر خویش قرار دهید؟
اگر همین طوره پیشنهاد میکنم دو ترمی بری پیش همان دهقان تا یک چیزایی یاد بگیری. جسارت مرا ببخشی دوست عزیز!
زخمی که هرگز از بین نخواهد رفت!
نشرشده در مجله پیک عدالت شماره ۵۲
زمانی که از افغانستان به قصد مهاجرت خارج شدم خوب یادم هست که تمام ولایات کشور ناامن بود و از هر گوشهاش صدای گلوله و ناله شنیده میشد. آن روزها به نام هرآنچه که بزرگان ما باهم میجنگیدند یک بهانه برایشان بود اما آنچه که نتیجه خودخواهی و دیکتاتوری آنها نصیب جامعه میشد، قربانی کردن انسانهای بیگناه بود. هیچ قدرتی سالم و مبتنی بر عدالت وجود نداشت تا در مقابل آن هیولای وحشت عرض اندام نمایند، زیرا تمامشان حرص و طمع قدرت را داشتند و برای رسیدن به این قدرت انسانیت و مسلمانیت که هیچ، بلکه برادر با برادر در پی نابودی هم بر میخاستند.
زمان گذشت و بر آن شد تا دیگر ملت ستمدیده ما بیش از این خون نگریند و آسمان کشورشان اشک خون به دامان جاری نباشد. همه و همه چیز به یکباره رنگ دیگری به خود گرفت. همه به معنی همه کسانیکه تا به حال به خاطر وضعیت نابسامان کشورشان بیهویت بودند و حالا با ورق خوردن صفحهی دیگری از فصل گذرهای زندگیشان، دیگر نمیخواستند بیهویت زندگی کنند. بنابراین همه به امید فردای عاری از دنیای تاریک گذشتهشان آغازی از نو نمودند. غافل از اینکه آنهایی که دیروز در لباس هیولای وحشت زخمهای ناسوری را بر پیکر ملت و جامعه ما وارد میساختند هنوز هم در هرم قدرت هستند. با این تفاوت که این بار فقط لباسشان عوض شده و چوکیشان، اما افکار و اندیشه قدیمیشان هنوز پابرجاست. زخمی که اینها بر پیکر ملت و جامعه زدند، هرگز از بین نمیرود و نخواهد رفت.
مصداق این حرف را میتوانید به عنوان نمونه از زبان مادری که خوشبختی نسبیاش را از آن گرفتند، ذیلا مرور نمایید.
بشقابها را روي ميز غذاخوري آشپزخانه چيدم، سرم را از پنجره آشپزخانه بيرون بردم و گفتم: «بچهها غذا حاضر است.» دو دختر شش و چهار سالهام ليلا و ليلي دوان دوان به سمت آشپزخانه آمدند و خواهرزادهي چهار سالهام هم كه از شب گـذشته در خانهي مـا بـود به دنبـالشان نمايان شد. لبخـندي زدم و گـفتم: «حـدس بزنيد برايتان چه پخته كردهام!» و همگي يك صدا گفتند: «ماكاراني!!!» حدسشان هم درست بود. پاييز چند سال پيش بود. بچهها را از آشپزخانه بیرون کردم و از همهشان خواستم که در اتاق غذاخوری بروند. آن روزها گشتگذار در شهر کابل ریسکی بود که اگر مجبوری نمیبود، هیچکس حاضر به انجامش نمیشد. اما شوهرم این خطر را به خاطر به دست آوردن دو لقمهنان هر روز به جان میخرید و به دوکان خوراکهفروشیاش میرفت و چون بعضی روزها اوضاع خیلی خراب میشد زود به خانه بر میگشت ولی همیشه ساعت 3 بجه خود را به خانه میرساند.
غذای بچهها را در بشقابها ریختم و در ته دیگ برای شوهرم مثل همیشه مقدار ماکارانی گذاشتم. در حالی که غذا را پیش بچهها میگذاشتم با دخترها مشغول گپ زدن بودم. پسر نه ماههام که هنوز خیلی خُرد بود، انگار دوست داشت در صحبتهای ما شرکت کند غان و غون میکرد و دستهایش را تکان میداد. دوباره به آشپزخانه برگشتم زیر کتری را روشن کردم تا آب به جوش بیاید و برای پسرم شیر خشک درست کنم. بعد برای شوهرم در فلاکس چای آماده کنم. ناگهان صدای فریاد دختر بزرگم لیلا را شنیدم: «مادر! مادر، پدر...!» با خود گفتم امروز که وضعیت شهر خوب بود، چه شده که او اینقدر زود به خانه برگشته. بعد کمی هراسان به طرف دروازه برگشتم و در کمال ناباوری دیدم که شوهرم به جای اینکه روی پاهایش ایستاده باشد روی کراچی با یک بغلش افتاده است و خونهایش از کراچی به زمین میریزد، پوست صورتش از درد قرمز شده بود و به سختی نفس میکشید. وحشتزده از خود پرسیدم: «آیا واقعن این همسر من است؟» ولی به محض آنکه متوجه شدم که همسرم توسط اصابت یک راکت که نمیدانم از سوی کدام یک از طرفین جنگ شلیک شده بود هر دو پایش را از دست داده بود. دست و پای خود را گم کرده بودم. باورم نمیشد چنین اتفاقی وحشتناکی افتاده باشد. دوان دوان به خانه برگشتم تا چادریام را سر کنم. در حالیکه مانند دیوانهها جیغ میکشیدم و میگریستم همراه کسی که شوهرم را با کراچی آورده بود تا شفاخانه انتقال دادیم.
دخترانم را از یاد برده بودم ناگهان دیدم دختر بزرگم در حالی که اشک میریخت و برادرش در بغلش بود از دنبالمان میآید. تا خود را به شفاخانه رساندیم یک قرن گذشت، فورا به طرف داکتری که داشت به طرف اتاقش میرفت دویدم و هق هقکنان گفتم: «داکتر شوهرم... شوهرم... به دادش برسید...» ناگهان آدمای زیادی دور کراچی جمع شدند و شوهرم را به اتاقی بردند که داکتر هدایت میکرد. تازه متوجه شده بودم که صدای جیغهایم آنقدر بلند بوده که همه را متوجه خود کرده بودم. شوهرم بیهوش بود. یکی از داکترها به طرف من آمد و گفت: «خیلی دیر رساندید خون زیادی از دست داده، چطور شد که این اتفاق برایش افتاد....؟» چون ضعف کرده بودم و متوجه نبودم که در کجا هستم. اندیشهی زجری که شوهرم متحمل شده بود عذابم میداد. او گفت: «به هر حال برای اتفاقی که برای شوهرتان رخ داده خیلی متاسفم، باید بدانید که هر دو پایش قطع میشود.» اشک ریزان گفتم: «لطفن کمکش کنید. شوهرم را از دست ندهم!» فکر اینکه دیگر همسرم نمیتوانست با پاهایش راه برود، دیوانهام کرده بود. در این شهر پر از هیولاهای وحشی با سه تا فرزند قد و نیمقد چه کار باید میکردم.
حالا از آن وقت چندین سال میگذرد. آن روز لعنتی زندگی خوب و آرامم را از من گرفت و برای همیشه زندگیام را نابود ساخت، خدا میداند در این چند سال برای زنده ماندن چه زجری که کشیدیم. شوهرم روی صندلی چرخدار در روی جادهها کارت تلفن میفروشد و پسرمان که وقتی به دنیا آمد از فرط خوشحالی در پوست نمیگنجیدیم، حالا باید صندلی چرخدار پدرش را این سو و آنسو ببرد.
عشق نه دادنی است نه گرفتنی!عشق شریک شدنی است!
ارزش محبت به استمرار آن است نه به اندازه آن!
به آرامش رسیدن نه با فراموش کردن بدست می آید نه با غرق کردن خود در زندگی!
بهای دوست نه به زیبایی اوست نه به دارایی اوست!تنها به وفاداری اوست!
صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر!ولی از این دردناک تر این است که ندادنی باید صبر کنی یا فراموش!
زندگی چیست؟اگر خنده است چرا گریه می کنیم!اگر گریه است چرا می خندیم!اگر عشق است چرا به آن نمی رسیم؟اگر عشق نیست چرا عاشقیم؟شریعتی

منو بگیر از این روزای در به در
از این روزا از این شبای بی ثمر
منو ببر به خاطرات رفته مون
روزایی که تو جا گذاشتی پشت سر
تو کوچه ها نمی شه بی تو پرسه زد
خیابونا غریب و غم گرفته اند
کجا برم؟چرا نمی رسم به تو
کجایی پس چرا نمی رسی به من
حالا که نیستم اشکاتو کی پاک کنه
کی عاشقونه می نویسه اسم تو
چقدر حرف مونده و نمی شنوی
چقدر راه مونده و نمی کشم
ببین کجای قصه پس زدی منو
محاله بی پناه تر از این بشم
غریبگی نکن دلم غریبه نیست
همونه که برات ستاره چیده بود
بگو که یادته بگو که یادته
همون که گفتی از خدا رسیده بود
تو شونه تو نمی سپری به هق هقم
نمی گی عاشقی نمی گم عاشقم!
یادداشت: ندیده و نخوانده مثل بچه های کوچک اصرار به دانستنش می کردم، تشکر!!!!!!!!!
در ضمن فکر نمی کنم لیاقت اون گفته ها را داشته باشم. اما باز هم از شما به خاطر حسن نیت تان یک جهان سپاسگزارم!
(برگرفته از وبلاگ تو خدایی اگر به خود آیی ...)
اون روزها......
تا به حال لحظههای آخر زندگیی انسانی را به نظاره بنشستهاید؟
اون روزها در دیار مهاجرت به سر میبردم و به اصطلاح در مملکت جمهوری اسلامی، در یکی از روزها از طریق دوستان اطلاع یافتم که در فلان جای خانمی را میخواهد سنگسار نماید. راستش اون موقع درک این طور مسایل برایم سخت بود. یادم هست وقتی او را از ماشین پیاده کردند، هرکس به زعم اینکه ثوابی را مستحق شوند سنگی را به دست گرفته بودند و منتظر بودند تا او را به محل اصلی انتقال دهند. و ایستادم که ای کاش نمیایستادم و با همین چشمان قاصرم دیدم که چگونه انسانی تحت عنوان اجرای قوانین اسلامی جان شیرینش را از دست میداد.
آن روز با صدای کمک خواستن اون دختر آسمان چشمان من بارانی شده بود و خوب به یاد دارم. شب خوابم نمیبرد و همهاش آخرین لحظات زندگی اون دختر در ذهنم تداعی میشد. الانم وقتی اون روز را در خاطرم مرورم میکنم بدنم به لرزه میافتد. مدتی پیش این اتفاق در افغانستان نیز تکرار شد و ما دل به این خوش هستیم که در کانون گرم خانوادگی و در اجتماع جایگاه نرم و چربی داریم و هیچ دردی را احساس نمیکنیم زیرا ما فقط از دور دست به آتش داریم.
نمیدانم در پشت تمام اینها چه چیزی وجود دارد که ما همه از آن بیخبریم. آیا مصداق آیه شریفه که میگوید: «کل نفس ذائقه الموت» همین است که یک عده انسان پست و پلید گرد هم جمع شوند و با سنگ و کلوخ پیکر نحیف یک زن را نشانه گیرند؟؟؟!!! و آیا مصداق آیه شریفه این بوده: «ان اکرمکم عندالله اتقکم....؟». همه بر این واقفیم که گاهی در این جامعه آفت زده ما و بربریت ما انسان مجبور میشود برای نجات از این بربریت پا به فرار بگذارد. انسانی که حتی در جامعه خانوادگی جایگاهی ندارد، آیا درست است که او را این چنین سنگلاخی کنیم؟
گفتهاند نگاه انسان خیلی پر رمز و راز است و هزاران حرف ناگفته در خود دارد، اون روز من نگاه ملتمسانه و معصومانه اون خانم را دیدم که به این سو و آن سو از وحشیگری و ددمنشی انسانها هاج و واج مانده بود، خانمی که بیش از هجده سال عمرش را زندگی نکرده بود و حالا باید مغزش و خونابه کفن او حدیث ختم زندگیاش محسوب میشد.
هیچ وقت از یاد نخواهیم رفت اگر بخواهیم
سلام به تو که در آن سوی مرزها هستی و روایتگر انسان واقعی! (مولایی)
مدتیست احوالی ندارم امیدوارم که در صحت و سلامت کامل قرار داشته باشی و زندگی بر وفق مرادت بگذرد. هرچند که در این گذرها خم و پیچهایی نیز قرار دارد، اما من متیقین هستوم که از پس همهشان بر میآیی!
پس بدروووووووووووووووود صمیمانهام را همراه با تمنای بهترین تمناها پذیرا باشید.
نامه یازدهم
سلام عزیزم!
مثل همیشه و قبل از همه چیز میخواهم بگویم، دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده!
الان که دارم مینویسم خورشید با رخ زرد خیمه نیلگون را وداع میکند و من همچنان در فراق تو اشک میریزم. تا به حال تمام دلتنگیهایم را در پستوخانه دلم پنهان کرده بودم، تا یک روزی، در یکجایی به تو بگویم، اما دیگر نمیخواهم از آن روزها بگویم و بنویسم. چونکه میخواهم برای همیشه تو را با خود داشته باشم.
میدانی وقتی به تو میاندیشم چنان در افکارم غرق میشوم که انگار تو در مقابل من نشستهای و من دارم با تو راز دل میگویم. راز دردهای ناگفته که میترسم نتوانم بیشتر از این آنها را با خود نگه دارم.
شنیدی که گفتهاند ویرانگر تمام خاطرهها زمان است و همینطور ویرانگر پیوند دو انسان با همدیگر، فاصله است. یگانه دشمن من و تو تا حال همین فاصلهها بوده و دوست آسمانیام را شکر میگویم که عشقت مثل درختی در وجودم جوانه زده است و من این چنین عاشقانه دوستت دارم.
نامه داره تمام میشه، مثل تمام نامهها
اما تو مثل آسمان عاشقی و بی انتها
تقدیم به تو که خوشبختی هایم را مدیون تو خواهم بود!
می خواستم این سئوال را از شما بکنم، کشور ما یک کشور اسلامی است اگر بینش افراد مسلمان نامسلمان وجود داره باور داریم که قریب بر اکثرشان مسلمان هستن اما این چه رازی است که تا به امروز مردم ما به آن رستگاری نرسیده اند که شما آن را می گویید.؟
مگه شما و من مسلمان و پیرو قران نیستیم که امروز به هیچ گونه رستگاری نرسیدیم ؟
واقعیت این حکایت تلخ در کجا نهان شده است که اکثر جوانان روی گردان از دین شان هستند، بدون شک یکی از گزینه های هر جوانی را می تانه عقده ای به بار بیاره و نسبت به اسلام بدبین کنه این است که تو که خود را مفسر دین می دانی نتانی به سئوالات او در مورد دین جواب دهی و نتانی او را قانع سازی. چون تنها جوابی که تو به عنوان یک فرد آگاه در امورات اسلامی و شرعی این است که این سوالها را نکنید، اگر این کار را بکنید در واقع کفر گفتین.
یادت باشه باز هم می گم ما پیش از آنکه مسلمان باشیم به گفته خود همین قرآن انسان هستیم. حالا شما برایم بگویید کشور ما یک کشور اسلامی است در مدت سه دهه گذشته و هم اکنون که دم از بهترین دموکراسی زده می شه انسانی بر دیگری ظلم می کنند، حالا با انجام این چنین اعمالی آیا مصداق آیه شریفه خواهد بود که می گوید: «عبدی اطعنی اجعک مثلی؟
نمیدانم چه بگویم
با درک اوضاع افغانستان به اندازه توان و استعداد خودم، همیشه میگفتم باید محتاطانه قدم برداشت و اینقدر به مسایل که مربوط به جامعه فلکزده ما میشه خوشبینانه برخورد نکنید. افغانستان بعد از سه دهه خونین و خانمانسوز دارای بافتهای اجتماعی متفاوتی است که هر کدام از این بافتها تفاوت خاصی خودش را دارد. و باید این لایهها را از آدرس خودشان به طور مستقیم شناخت نه از آدرس کسی دیگر!
حتی تا آخرین لحظه روز مبارزات انتخاباتی این حرف را زدم و از آن که بگذریم کابل که آمدم گفتم، باید خیلی مواظب باشین دل به تلفنها و حرفهای که دروغ بیش نخواهد بود، نبندید. کسانی ره که امروز شما و ملت افغانستان از آنها نفرت دارید. و علیرغم این نگاه بدبینانه نسبت به آنها، آنها هنوز نام رهبری ملتی را با خود یدک میکشند. و اگر به طور غیرمستقیم چراغ سبز نشان دادند باید به خاطر رسالت و آرمانی که داشتی با آنها نزدیکی میکردی و از نزدیک ملاقاتهایی را میداشتی.
همیشه نگران این بودم که مبادا از آدرس هزاره یعنی قومم کسی به عنوان زعیم ملت در خانه ملت انتخاب شود که او خود منکر هزاره بودنش هست چه رسد به اینکه هویت هزاره بودن را ارزش بدهد. و همین قضیه داره به وقوع میپیوندد.
حالا چه بگویم و چه دارم که بگویم، نمیدانم یا قلمم توانایی نگارش و قدرت تشخیص را ندارد و یا خود از کشتی سرنوشت قومم پرت شدهام و هیچگونه علاقهای به گفتن از خود را ندارم. گفته بودم این راه را تا آخر با شما هستم و حالا هم متعهد به گفتهام میباشم. اما نه به ادامه راهی که رفتیم!!!!!!!!!!!!!!
http://www.paik-ad.com/artical/203.html
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این چرا می تواند چرایی باشد که ذهن هر انسان آگاهی را به سوی خود فرا خواند. و لحظه ای تعمق نماید که واقعن چرا؟
سلام!
مثل همیشه باید بگویم خیلی دلم برایت تنگ شده، گاهی هم دلم میشکند و سیل اشک از چشمانم جاری میشود. مثل امشب که دلم گرفت و سیر گریه کردم. تنها کسی که میتواند مرهمی بر این دلشکستگیهایم باشد، تویی...!
نمیدانم پرواز من طولانی شده و یا که این فاصله سرد، مثل خوره افتاده به جانم و سعی داره مرا بیشتر در فراق تو بسوزاند. هرچند این خواسته خودم بوده اما نمیتوانم بر خواسته خود جامعه عمل بپوشانم. و از طرفی چارهای ندارم.
هر صبح و شام رد پایت را گرفته تا به شالیزار خندههایت میرسم و تا آنجا که گریه امانم را میگیرد و باز دلم میشکند.
خدایا کی شود فردای دیدار
یکی باشد اشک مرا خریدار
ماحصل واقعیت های تلخ
تاج الدین حسنی، نشر شده در مجله پیک عدالت
انتخابات پارلمانی 1389 برگزار شد اما واقعیتهای که در روز رأیدهی در اکثر ولایات کشور رخ داد، بار دیگر بستری را فراهم ساخت تا سرنوشت ملت افغانستان به باد تمسخر گرفته شود. تک تک آحاد جامعه در قبال این سرنوشت مسئول هستند، و باید چنان محتاطانه قدم بر میداشتند که خدای ناکرده فردا از عملشان پشیمان نشوند. که در آن صورت پشیمانی هیچ دردی را دوا نمیکند.
ولایت دایکندی هم از این واقعیت تلخ مستثنی نبود. میخواهم عین واقعیت را که با چشم سر دیدم برایتان ذکر کنم. همه مستحضر هستید و میدانید که به دلیل نبود اشتغال در کشور، عدهای از جوانان و پدران ما برای پیدا نمودن لقمهنانی در کشورهای همسایه به سر میبرند. اما کارتهای رأیدهیشان در خانه هست و دیدم که افرادی این کارتها را جمعآوری نموده و با هماهنگی با ناظرین از این کارتها استفاده کردند. و به نفع کاندید مورد نظرشان استفاده نمودند. اما این واقعیتهای تلخ تنها در این زمینه منحصر نبود. بلکه گزینههای تلختر دیگری نیز وجود داشت که متاسفانه در این زمینه کمیسیون مستقل انتخابات جمهوری اسلامی افغانستان به طور مستقیم قاصر شناخته میشود. در حالیکه این چنین استنباط میگردد که کمیسیون محترم مستقل انتخابات بخش از بودجه خود را به کارهای اختصاص میدهد که مردم را تشویق کند تا از پروسه استقبال نموده و همه در این امر سرنوشتساز سهیم شوند. اما از طرف دیگر با ایجاد فاصله بین محلات رأیدهی و کم فرستادن اوراق رأیدهی، به همه نشان داد که حرفهایشان، صرف جنبه تبلیغی داشته و هرآنچه که مردم استقبال کنند یا نکنند مهم نیست. چراکه آنها مسئولیت درست و نادرست خود را انجام دادهاند و چون در قبال مسئولیت آنها هیچگونه دادخواهی وجود ندارد. بنابراین پروسه چنان پیش میرود و برگزار میشود که عدهای از مردم، آرزوی رأی دادن از آنها سلب میشوند. کما که اینچنین بیتوجهیها، در دیگر مسایل کشوری مانند بازسازی و غیره به وضوح دیده میشود. اما کسی نیست تا دادخواهی بکند.
هرچند مردم دایکندی با آگاهی و درک بالا از کاندیدان و همینطور آگاهی از جایگاه سیاسی پارلمان در کشور، در این دور از آزمون انتخاباتی نشان داد که دیگر سرنوشتشان را به دست افراد ناشایست و بیلیاقت نخواهد سپرد. اما تداوم همان واقعیتهای تلخ میتواند نتیجه تصمیم مردم دایکندی را برعکس به نمایش بگذارد. و پارلمانی را تشکیل دهد که همه از وکلای دور قبلی ولسیجرگه به نیکی یاد نموده و آرزو میکردند ای کاش این بار هم همان افراد در پارلمان راه مییافتند. و به نمایندگی از آنها در خانه ملت باقی میماندند.
اما حقایق که از روز 27 سنبله 1389 تا به امروز کم و بیش جریان دارد و اذهان را به تعجب وامیدارد. بیشتر متوجه کمیسیون مستقل انتخابات خواهد بود. بنابراین ملت افغانستان امیدوار است کمیسیون مستقل انتخابات آیینهتمامنمای خواستهای برحقشان شوند و چنان مسئولانه در برابر این آزمون مردمی قدم بردارند که همه مردم به شفاف بودن آن واقف باشند. و نگذارند با دخالتهای این و آن افراد مزدور و خودباخته به نمایندگی از مردم در خانه ملت، قرار بگیرند که در آن صورت او در قبال ملت افغانستان هیچگونه تعهدی نخواهد داشت و بیشتر سعی خواهند کرد تا در خدمت اربابان گرگصفتان خویش قرار بگیرند. پس مردم افغانستان چشمانتظار است تا کمیسیون مستقل انتخابات با شفافیت تمام آخرعاقبت این امر مهم را طبق خواستهیشان انجام دهد.
باید به آسمان فرستادنشان، وگرنه زمین، زمینگیرشان میکنند!
واقعا ماندهام از کجا شروع کنم، نمیدانم چه بگویم و چه بنویسم، همیشه زیبایی یک متن در کنار هم چیدن کلمات به طور درستش هست اما من نمیدانم چرا وقتی میخواهم راجع به زیباییها و خوبیهای این جهان پر رمز و راز چیزی را بنویسم قلمم عاجز است و توانایی آن را ندارد که کلمات را به ترتیب و به زیبایی واقعیاش کنار هم بچیند.
نمیدانم تو میدانی یا نه، اما شاید به نظر من تنها دلیلش این باشد که واقعیت خوبی یک شخص میتواند تا آن حد بزرگ و خوب باشد که هیچکس و هیچ قلمی یارای گفتن از او را نداشته باشند. حالا در مقابل قلم ناقص من انسانی هست که خوبیاش همانطوری که گفتم بزرگتر از کلمات و جملات هست که در زبان من جاری و ساری است.
همیشه پایبند به این شعار بودهام که انسان بودن و انسان ماندن برایم کافی است اما مثل اینکه خیلی کوتهفکر بودهام به خاطر اینکه انسانهای والای هم وجود دارد که فرامرز، پیوند انسانی دارند، من حتی نتوانستهام همین انسان بودن و انسان ماندن را در حیطه خودم داشته باشم برای اینکه گاهی انسانی از دستم آرزده خاطر میشوند. و من چگونه میتوانم بگویم: «انسانم آرزوست»؟
همای عزیز، قبلا دوستانی داشتم از شیراز و دیگر جاهای ایران، و حالا هم با آنها هم از طریق اینترنت و هم از طریق تلفن ارتباط دارم. و الان خیلی خوشحال هستم که با شخص مثل شما آشنا هستم که الحق خلیفه الله روی زمین هستین و به عنوان یک انسان آیینهتمامنمای بیمرزترین انسانها هستید. یکی از دوستانم که ایشان هم از ایران بودند همیشه شعارش این بود: «باید اهل بیمرزترین دریا بود» حالا باورم شده که در این دنیای وانفسا انسانهایی هستند که باید به آسمان فرستادنشان چرا که حیف است در زمین، زمینگیر شوند.
یادداشت: امیدوارم زمین با تمام بدیهایی که در آن وجود دارد روزی پر شود از انسانهای خوب!
ب، ت: این روزا دیر به دیر سر می زنید اما باز هم جای شکرش باقیست که میایین!
نام بردن از قوم خاص به معنی انکار قوم دیگر نخواهد بود.
رضا کوهزاد چقدر کوته فکری، اگر کمی به اون کله بی فکرت فشار بیاری متوجه خواهی شد که دیگر بس است این موضوعات کش دادنش.
عصر به این روشنی شما هنوز اندر خم یک کوچه هستین. من هم یک هزاره هستوم اما به این باور هستوم که اگر برادر هموطنم گفت افغان در اینجه معنی این را نمی ده که هزاره انکار شده بلکه در سطح ملی حرف زده شده ولی متاسفم که گاها بعضا از ماها اگاهانه و یا شاید نااگاهانه ارزش واقعی دو ملت را به باد تمسخر می گیریم.
دوست خوبم اگر این بار مورد تمسخر قرار بگیریم اعم از هزاره، پشتون، تاجیک ، ازبیک و غیره، باید خدمت بعرضم که برای هیچ کدام شان جای تمسخری باقی نخواهد ماند.
اگر همچنان ادامه بدهیم، چنان مورد تمسخر قرار بگیریم که دیگر جای تمسخری باقی نخواهد ماند. کسانی که این چنین می اندیشند یقینن درد و رنجی ره که مردم افغانستان در این چند دهه کشیده، به طور درست درک نکرده اند. بهترتر بگویم یعنی از دور دست در آتش داشته اند. اینها نمی تواند ممثل درد و رنج واقعی یک ملت واقع شوند.
بنابراین باید بیشتر مسئله انسانیت و هموطن بودنمان برای ما ارزش داشته باشد تا دیگر مسایل، ما مسایل هزاره گی ام را دوست دارم چون هویتم هزاره بودن است اما بدین معنی نیست که من سایر اقوام را قبول نداشته باشم.
(به نظر شما به طور کلی دخترا باهوشترن یا پسرا؟؟؟)
با سلام خانم حسینی باید خدمت شما عرض کنم، اولا که مقایسه بین دو انسان از هر جنسیتی که باشد خوب نیست به خاطر اینکه من می گم ما پیش از اینکه مرد و زن باشیم و یا مسلمان، مسیحی و یهود باشیم انسان هستیم بنابراین لازمه ازمون مقایسه بین هم کاری خوبی نخواهد بود. اما از آنجای که شاید در پشت این حرف شما کدام اغراض مغراض نباشد بنابراین عیب ندارد.شخصا به طور قطعیت چیزی گفته نمی تواانم چرا که جنس مونث در کشورهای عقب مانده و حتی در کشورهای در حال رشد نتوانسته ان طور که شایسته و بایسته است جایگاهش را بشناسد و حتی در همین کشور ما تا هنوز قریب بر اکثر دخترخانما نمی توانند به مکتب بروند و یا به مدرسه بروند بنابراین نمی شه گفت که اونا باهوشترن به خاطر اینکه مردسالاری به اوج خود رسیده و به هیج وجه نگذاشته است تا یک خانم استعداد و هوش خود را در معرض نمایش قرار دهد.
به طور کلی در کشورهای در حال رشد و عقب مانده پسرا بهتر توانسته خودشان را در جایگاه واقعی شان برساند و در اجتماع جایگاهی برای خود پیدا نمایند. پس نتیجه می گیریم که این قشر از انسان پیشتر از نیم دیگر خود حرکت کرده و می کند.
اما من خودم به این باور هستم که انسان، انسان هست حق هیچ گونه برتری از دیگری را ندارد بنابراین مکمله یک هوش خوب و استعداد خوب انسانیت است.
امیدوارم آنروز فرا رسد که هیج مرز بین انسانها وجود نداشته باشد.


