ساعت ۱۱ شب کابل، هوتل انصاف شهر نو
الان اینجا ساعت 11 شب است، ساعت 11 شب کابل در شهر نو هوتل انصاف، بعد از یک روز خسته کننده و برنامههای خسته کننده ساعت 11 شب است که فرصت پیدا کردم تا کمی از عمرم را با خود داشته و تنهایی خود داشته باشم، الان که دارم این چند سطر را نوشته میکنم در سنگر تنها و بدون سرباز هستم و به زحمت توانستم بر خوابهایم غلبه نمایم و دفتر زندگیم را طبق معمول ورق بزنم، شاید برای تو دوست عزیز جالب و یا مهم نباشد اما دوست دارم و باور دارم اگر تا آخرش را بخوانی انگیزهات برای به دست آوردن تمناهایی که داری قوی و مستحکم خواهد شد.
انگیزهام از نوشتن این مطلب این نیست که خود را برای شما به نحوی الگو قرار بدهم ابداً چنین منظوری را ندارم. من کوچکتر از همه شما هستم و امیدوارم در دل هیچکس به دیده منفور نباشم.
در سمیناری چهار روزه که از سوی دفتر IRI آمریکا برگزار شده بود دعوت بودم، البته این پروگرام مخصوص جوانان بود و امروز هم اولین روزی این سمینار چهار روزه بود. وقتی اجندای سمینار به دستمان رسید. اعلان سر برنامه شروع کرد به تشریح دادن در مورد اجندای روز اول سمینار.
ـ در مرحله اول مسئول جوانان پیرامون سمینار و گزارش کاریاش صحبت کرد. بعد چون همه را به سه گروپ تقسیم بندی نموده بودند بنابراین یک نفر از گروه اول به نمایندگی از همه صحبت کردند، بعد از چند دقیقه تفریح این بار باید گروه دوم کارش را شروع میکرد. همه روی صندلیها نشسته بودند و هر یک با نفر پهلوی خود پیچ پیچ صحبت میکردند تا اینکه اعلان سر برنامه از گروه دوم خواست که بیایند صحبت بکنند. چون دوستان قبلا مرا گفته بودند که صحبت کنم بنابراین با چند ورق کاغذ که از پیش تهیه کرده بودم بلند شدم و پشت مایک قرار گرفتم.
به نام پروردگار، پروردگاران!
سلام عرض میکنم خدمت یکایک شما عزیزان گرامی!
قبل از اینکه بخواهم صحبتهای اصلیام را شروع کنم، جا دارد از تمام دوستان عزیز گروه دوم تشکر نمایم، از اینکه مرا باور کردند و بر من منت گذاشتند تا لحظهای زبانشان باشم.
خیلی خوشحال هستم که امروز بار دیگر این تاریخ که در سال گذشته برایم رخ داده بود، در زندگیم تکرار میشود و من دوباره خود را در یک فضای پر از صمیمیت و محبت میبینم، امیدوارم این صمیمیت پیوند و یا دریچهای باشد برای فردای بهتر و نسل عاری از هر گونه تعصب!
جستجو کردن و پرسشگری، جوهر جوان، اراده جوان است، جوان ما همیشه به دنبال جایگاهش در جامعه سرگردان هست، به همین دلیل جوان ما نیاز به یک انقلاب دارد و ارگان جوانان ملی اجتماعی افغانستان بهترین عنوان برای این انقلاب خواهد بود.
البته ما جوانان هرگز به این باور نیستیم که همه پیران ما بی دانشاند با تجربه هستند و به این باور هم نیستیم که همه پیران ما با دانشاند و با تجربه و ای کاش که پیران ما به این باور بودند که اگر جوانان ما تجربه ندارند، شاید با دانش باشند. اما متاسفانه یگانه تعریفی که از جوان و نسل جوان در جامعه ما داده شده است، بیدانشی، نافهمی و احساساتی بودن جوان است. در این کشور، جوان هیچگاه امید، آینده، آرزو و فردای جامعه تعریف نشده است. و گاهی هم که از یگان بزرگسال اشتباهی سر میزند، همه با آوای بلند میگویند، کار بچهگانهای کرده است. به عبارت دیگر جوان سمبول بی عقلی است و اشتباه.
این در حالی است که در همه کشورها و به ویژه در کشور ما همه چیز، از ساختار سیاسی گرفته تا اندیشههای فلسفی و بافتهای اجتماعی، همه بر اساس پندارهای نسل جوان پایهگذاری میشوند. سیاست، فرهنگ، هنر و حتی در بسیاری از زمینهها علم برای جوان، در خدمت جوان و در دست جوان است.
ما امروز کشورهای پیشرفته و در حال رشد را میبینیم که جامعهشان هر روز در «شدن» است و همین نسل کهنسال با دانش و با تجربه، با وجود همه برتریهایی که دارند کوچکترین گامی به سوی فردای جامعه بر نمیدارند که جوان در آن سهم نداشته باشند. آنچه ایشان میسازند در حقیقت جامعه نیست، آنها جوان میسازند چون جوان است که جامعه را میسازد و در چهارچوب نیازهای زمانیاش تعریف میکند. جوان است که اراده و توان عصیان را دارد و از همه مهمتر جوان است که خویش را سوق میدهد. جوان در بند ایدهآلهای پوسیده و دیروزین نیست. چون جوان فرداست، با رهنمون کردن خودش فردا را رهنمون میشود. پس بزرگسال بادانش با تجربه و بی دانش با تجربه که به فردا اندیشیده است و به جوان نه، اندیشهاش پوچ است و عبث!
فرهیختهگان، و جوانان عزیز، محتاط نبودن یک جوان ناشی از احساساتی بودن و کم دانشی یک جوان نیست همین روح پرسشگر و عصیانگر را جوان گویند، جوان نباید محتاط باشد، جوان امروزست او رونده و سازنده فرداست. سازش با افکار و داشتههای دیروزین که درد امروز جوان را درمان نمیکند. کار یک جوان نیست. او باید قد بر کشد، او باید پرچم نیازهایش را بر افرازد و او باید آنچه باشد که در جامعه نیست.
اما امروز در جامعه سنتی ما در هر بخشی که باشد، جوان در هنر مرده، جوان در سیاست ناپیداست، جوان در شعر پوچ مینویسد، جوان در دین محکوم است، جوان نابود است، جوان در بند است، جوان ناکام است و جوان دارد میمیرد.
عصیان در جوان را، اراده در جوان را، تفکر در جوان را، آرمان در جوان را، آرزو در جوان را و تیزبینی در جوان را کشتهاند.
جوان بیسرنوشت است، جوان بی فرداست، جوانان عزیز! چگونه میتواند فردا بی فردا باشد؟ و این همه عدم بی اعتمادی بر نسل جوان از کجا سرچشمه میگیرد؟ من خودم یک جوان هستم از اینکه اعتمادم بر نسل جوان بیشتر از اعتمادم بر نسل کهنسال است، این پرسشها را پاسخ گفتن نمیتوانم. این پرسشها را به امید آن مطرح کردم که کهنسالان با «دانش و با تجربه» یا به سئوالاتم پاسخ گویند و یا دست از سر نسل جوان بر دارند و بگذارند که ما مانند ایشان، تنها با یک بینش، با یک حقیقت و با یک راه تربیه نشویم.
بگذارید از تجربه خودم با نسل کهنسال بگویم، من وقتی برای نخستین بار خواستم پشت مایک بروم و شعرگونهای بخوانم از میزبان برنامه خواهش کردم که اگر اجازه باشد میخواهم شعری بخوانم. اما آن خواهش چنان به میزبان برنامه برخورد که گویا من ناسزایی گفته باشم. انگیزهاش سطح شعر من نبود او میتوانست شعرم را بخواند و قناعتم دهد که جوان گرامی، شعرهای که در این مجلس خوانده میشوند و کسانی که در این مجلس سهم گرفتهاند بالاتر از آنیاند که تو نوشتهای و هستی!
پس من نیاز به خوانش این شعر نمیبینم این برای من کافی بود مگر نه آنچه به خوانش نگرفتن شعر من شده بود سن و سال من بود، چون من یک جوان بودم.
ولی چرا باید یک جوان برای آنچه حق مسلم اوست رنج یخن پارگی بکشد، چرا باید یک جوان واپسین سخنران باشد، چرا باید یک جوان حق اظهار نظر در مورد سرنوشتاش را نداشته باشد؟ چرا باید یک جوان حق ایراد گرفتن به داشتههای سنتی را نداشته باشد؟ چرا باید یک جوان در رد پای کاروان از راه بی راه شدهای نسل کهن سال برود؟
بگذارید که جوان باشیم، چون فردا از ماست و امروز هم!
چون وقت کم است، پر حرفی هم خوب نیست بنابراین صحبتهایم را همین جا خلاص میکنم، در خاتمه برای تک تک شما تمنای بهترینها را دارم.
بعد از اینکه صحبتهایم تمام شد اعلان سر برنامه همه را به صرف نهار فراخواند بعد از خوردن نهار دوباره به سالن برگشتیم و......
ساعت 3 بجه بعد از ظهر است و تایم تمام است اما چون سرویسهای که ما را تا هوتل محل اقامتمان میرساند، نرسیده است. داکتر ننگ با یکسری حرفهایش سعی داشت فضا را از حالت خستگی در آورد. تا اینکه نفر آمد که سرویسها آمدهاند.
وقتی در هوتل رسیدیم برنامه بین بچهها که باهم بیشتر آشنا شویم اعم از دختر و پسر بنابراین در سالن همه مختلط روی صندلیها نشستیم و تا صرف شام و یک ساعت و نیم بعد از شام هم همه باهم صحبت میکنیم بعد هرکس به طرف اتاقهایشان در حرکت میشوند. تا بخوابند و من هم از وقتی که آمدهام تا الان که ساعت 12 شب است نخوابیدهام. چشمانم دیگر برای ادامه دادن یاریام نمیکند بنابراین تا همینجا را بس میکنم.
راستی کم مانده بود که یادم بره، تشکر میکنم از تمام دوستای خوب و مهربانم که در نبود من در این دو روز هم سر زدند، به خصوص دوست در آن سوی مرزها که از صمیم قلب احترامات خود را برایشان تقدیم میدارم.
تورا چه نام نهم
نشر شده در پیک عدالت
ای که در اندیشه توام
به نامم تو را مریم مظهر پاکی
یا برخوانم تو را فورنارین محبوب زیبای رافائل
اما نه!
تو را نام مینهم «اریل» موجودی پریوار
ای اریل آگاه باش بر دل من و بر اندیشه من
وهرگز مپندار «خاموشیام را حمل بر فراموشی»
بدان چنان چوپانی سرگشته که نوای تنهاییاش را در نی لبکی
آرام مینوازد.
تو را من در دل خویش مینوازم آرام و خاموش
ای اریل!
گوش فراده به آن سوی خاموشیها!
خواهی شنید فوران فریادها را در من
خواهی دید گدازههای شعلهور روحم را...
آنگاه نمیپنداری
خاموشیام را حمل بر فراموشی...!!!!!
تمنا عباسی، ایران
به کی بگویم؟ قسمت دوم، نشر شده در مجله پیک عدالت
ارزش من!!!
دیگر حرفهای آنها را نمیشنیدم به گوشه از اجاق خیره مانده بودم و نامه استاد را در ذهن خود مرور میکردم. سلام فرزانه، نمیدانم شاید دیر شده باشد، اما خوب همین قدر بدان که من هم تو را دوست دارم.و..........!
پدر بعد از چند لحظهای رفته بود، و من حتی نفهمیده بودم که کی و چگونه، مادر مثل اینکه فهمیده بود به چه چیزی فکر میکنم نگاهی به من کرد و گفت: بلند شو برو به کارهایت برس، چرا عزا گرفتهای؟ به طرف مادر نگاه کردم میخواستم بگویم من فلانی را دوست دارم و میخواهم با او ازدواج کنم. اما او از همه چیز باخبر بود، و اگر هم نمیبود به حالم زیاد فرق نمیکرد، چون او هم مثل من بود حق نظر دادن را در خانه نداشت.
از نه و هشت و هفت و شش کار مگیر
پنج و چهار و سه به هیچ کس وفا نکند
از دو بگذر و یک یار وفادار بگیر
تقدیم به تو که در آن سوی مرزهایی اما از همه کس نزدیکتر!
سبز باشی و بهاری، ای همیشه بهار!
بعضی مواقع واقعیت غیر از اونی ست که می بینیم!
خستگی سفر از یک طرف، دغدغههای فکری از سوی دیگر دست به دست هم میداد که روز جمعهای خوبی نداشته باشم، چند سالی است که به دور از آغوش گرم خانواده به سر میبرم، و حالا فرصتی پیش آمده بود که در سفری در چند قدمی منطقه آبا و اجدادیام رفته بودم اما این بار هم بدون اینکه پدر و مادر را ببینم آهنگ برگشت کردم.
من که شب وقتی خوابیدم تلفنم را خاموش نکرده بودم اما صبح وقتی از خواب بلند شدم دیدم موبایل خاموش هست، گوشی را روشن کردم تا هنوز خوب فکرهایم را جمع و جور نکرده بودم که امروز باید چه کار کنم که یکی از وکلای پارلمان زنگ زدند.
بله، داکتر صاحب سلام علیکم، صحت شما خوب هست!
تشکر خوب هستی، کجا هستی او جوان، داکتر صاحب کابل هستوم، امر کنید. و...................!
بگذارین بقیه حرفها را من به شما بگویم: مثل که شما هم شاید خبردار شده باشید که چندی پیش شخصی به نام یوسفی که یکی از رهبران حزب دموکراتیک پارتی هزارهها در کویته پاکستان بود ترور شد، لهذا به همین منظور سمیناری برگزار شده بود که داکتر از من خواست آنجا بیایم.
من هم طبق قرار که با داکتر گذاشته بودم مهیای رفتن شدم، قرار بود من در پل سوخته با داکتر یکجا شوم، هر طور شد خودم را سر موعد اصلیام رساندم و وقتی ما رسیدیم تازه کسی که با چند آیت از کلام الله مجید مجلس را شروع گر بود نشسته بود و اعلان سر برنامه شعری را خواند و بعد از آن هم بهزاد نماینده مردم هرات را دعوت کرد. شخصیتهای کلان آمده بودند معاون دوم رئیس جمهور، سیماثمر، شاه گل رضایی و همین طور وکلای محترم پارلمان، خلاصه کنم.
بعد از ختم سمینار یکی از دوستان به من زنگ زدند که به کورس ستاره بریم من هم چون در کورس ستاره کار داشتم بلافاصله از او خواستم که در گولایی دوا خانه منتظرم باشد که من میرسم.
من که تا به حال خیلی سعی میکردم خودم را به یکسری چیزهای که اصلا خودم باور نداشتم دور نگه دارم، مثلا همین برنامههای تبلیغاتی شبکههای تلویزیونی کابل، نمونهاش همین ستاره افغان. البته خوب است برای اینکه نسل جوان تشویق شود و بتواند استعدادهای که نهفته است را پیدا نماییم. اما اینکه بخواهم به خود زحمت بدهم و به آنها رای بدهم تا هنوز این کار را نکرده بودم.
از حسب اتفاق وقتی وارد کورس ستاره شدیم متوجه شدم که الهه سرور به خاطر که باید به او رای داده شود با مسئول کورس ستاره اقای چنگیز صحبت میکرد و... دختری متفاوت از آن چیزی که روی صحنه میاید رو به روی چنگیز ایستاده بود. یادم آمد از آن شب که او با چشمان پر از اشک با همه خداحافظی کرد، و حرفهایش که میگفت یعنی من برای اینکه بتوانم در این برنامه شرکت کنم با خانواده، اقوام و... مقابله کردم و سنت شکنی کردم فقط برای مقام هشتم. او ان شب با دلی پر از درد و خیلی هم تلخ حرف میزد، شاید باورتان نشود خیلی دلم به حالش سوخت، مخصوصا وقتی اینجا رسید که گفت: من که در رشته موسیقی درس هم خواندهام آیا لیاقت آن را نداشتم که به اندازه لمه سحر پیش بروم؟! و هزاران آیای دیگر.
حالا هم که از نزدیک میبینم او خیلی فرق میکنه با ان دختری که روی صحنه میاید، بنابراین بر آن شدم که هر طور شده خواسته دوست خوبم که در کانادا است و پسر برادر استاد داود سرخوش است را عملی نمایم. او برایم گفته بود که تو اگر بتوانی شماره تلفن الهه سرور را برایم پیدا کنی ما میتوانیم به او بیشتر کمک نماییم، استاد سرخوش هم برایش کمپوز و... روان میکند. هنوز در کورس ستاره بودم که مدیر مسئول نشریه زنگ زد و گفت که ساعت چهار بیا دفتر که جلسه است.
این بهترین خبری بود که باید میشنیدم چون در جلسه مطرح میکردم که باید با استاد داود سرخوش و همین طور الهه سرور یک مصاحبهای داشته باشیم. همین طور هم شد وقتی جلسه برگزار شد و هریک نظرات خوده برای بهتر شدن مجله و انتقادات مردم ارائه کردند، نوبت به من که رسید، یکسری انتقادات و پیشنهادات که از سوی دوستان داشتم را گفتم و بعد موضوع مصاحبه با داود و الهه سرور را پیش کشاندم و خوشبختانه مورد تایید همه شدند. به خصوص مدیر مسئول ما که خیلی خوشش آمد.
در آخر برای آن عده از دوستانی که شاید به باور خودشان مرا محکوم کنند، اما بگذارین یک چیزی را برای تان بگویم من هم خودم در مورد الهه جان همان فکر را میکردم که شما میکنید، اما بعضی موقع چیزی را که میبینیم او با واقعیت دور است و چیزی را که میشنویم به مراتب دورتر از آن چیزی است که خودت با چشم سر میبینی هرچند یکی از دانشمندان گفته که به چشم سر هم نمیشه به طور حتم اعتماد کرد. اما خوب من به آن عده از دوستان خوبم میگویم شما کافیست دقیق و عمیق تر بیندیشید بعد به من بگویید برایت متاسفم.
آیا الهه سرور خواهد آمد؟
آن مظهر غرور خواهد آمد
آن دختر پر شور خواهد آمد
صفیر آینده های دور خواهد آمد
با حجابی از جنس نور خواهد آمد
سوار بر اسب بلور خواهد آمد
از سرزمین گره های کور خواهد آمد
برای فتح قله های بی عبور خواهد آمد

این شعر را یکی از دوستانم در وصف الهه سرور سروده است. امیدوارم خوش تان بیاید.
الهه سرور به حمایت شما عزیزان ضرورت دارد!
آخرین زمان رای دهی سه شنبه ساعت 4 عصربه وقت کابل مورخ 22 دلو
1378
دوستان گرامی سلام:
دربرنامه خوش چانس ستاره افغان در تلویزیون طلوع؛ الهه سرورآوازخان تازه کار ودختر مستعد به رای ( اس ام اس) شما ضرورت دارد. در طی چندین جلسه تعداد از دوستان پیشنهادات خاص را به بانو الهه سرور داشتند. ازاو خواستیم بیشتر لباس هزارگی بپوشد وآهنگ های هزارگی بخواند از سوی دیگر ما تاهنوز آواز خان زن درجامعه نداشتیم و تنها یک آبه میرزا بود ولی هیچ کس اورا نشناخت .
ما میدانم؛ برای هنروهنرمندی درکشورما کدام معیار ویژه وجود ندارد، درکشور که گلزمان استاد موسقی باشد وداوری نماید پس بانو الهه سرور بیشتر از چهار سال میشودکه در عرصه آموزش هنرموسقی کار وتلاش نموده است وباید درین پروسه ازاو حمایت نمایم.
شرایط رای دهی به بانو الهه سرور به شرح زیر است:
1- ازطریق سیم کارت روشن ( 4 7008 1 ) = یک فاصله هفت هزار هشت فاصله 4 سپس به 8656 ارسال گردد.
2- ازطریق سیم کارت های افغان بیسم ، ام تی ان (اریبا) وروشن به شماره 456 زنگ بزنید و رهنمای کمپیوتر توجه نمایید.
به طور مثال: 456 بعدآ ، شماره 1 را دایر نمود، مستقیما شماره 5 و سپس شماره 1 دایر نماید وبعدا شماره 4 کود نمبر بانو الهه سروررا دایرنمود به این طریق رای شما به نفع ایشان حساب میشود.
3 – رای یا اس ام اس ازخارج کشور شماره 0093799780456 دایر نماید وبعدآ 1514مستقیما دایر نمایید رای حساب میشود ویا به رهنمای کمپیوتر عمل نمایید. تقریبا بسیارشبه به رهنمای شماره 2 دربالااست.
4 - لطفآ این پیام به سایر دوستان هرچه سریعتر بفرستید و ممنون همکاری های شما دوستان !
دختری از جنس بلور!

دختر سنت شکن هزاره خندان ونترس درتالارظاهر می شد وشاد می خواند. صدایش گیرا، ادایش دلنشین وسیمایش شادی آفرین بود. بنده اگر چه هنر موسیقی نمیدانست اما زیبایی های که الهه درتالارمی آفرید روحم را سیراب میکرد. درنگرش کلی درک بنده این بود واست که الهه نه تنها ازرقبایش کاستی نداشت که برتر هم می نمود. دختری ازپسِ آنهمه عزا وسزا، تقیه وتقلید، توهین وتو بیخ و”نکن” و”نمی توان” های جامعه ای متحجر وسنتی اش آمده بودتا دیوار یخی را که در برابر “زن”بودن اش وهزاره بودنش برافراشته بودندبا حنجره ای اعجازانگیزش ذوب کند، ارزش هاو امتیازات پوچ “مرد”انه رادرزیر گام های زنانه اش لگد مال کند وزن رااز پرده وبرقع وچادری بر سکوی “توانستن” ها بالا ببرد؛ اماتفاله های فرهنگ تبعیض وتفاوت، واپسگرایی واستبداد، سبک مغزی وکینه توزی، تحمل ناپذیری وحقیقت گریزی،انجماد فکری و…سّد راهش شد وازرفتن بازش داشت. تامغز استخوانم درداحساس کردم. دردم ازاین بود که الهه چه سرفراز ومهاجم دیوارآهنین “زن ستیزی” رادر هم کوبید اما دیوار مرتفع تر “هزاره ستیزی” سمندش رالنگ کرد وازصعود درسکّوی ستاره شدن باز ماند. تعجب نداردکه چنین شد. زیرا الهه با آگاهی از گذشته اش راه این سفر درپیش گرفته بود، اوازپس نشدن های نسل های گذشته خودبر خاسته بود، ونبردی راکه امروز الهه باداورانش در حضور مردم برای اعاده ای توانایی وبازخلق شخصیتِ که “زن” بودن اورا با” هزاره” بودنش یکجا تصدیق کند خفته وپنهان دیروز هم جریان داشت اما درچشم من وما نمی آمد، امروز الهه بیباک و توانا قدبرافراشته است تااین نبرد را در حضور همه بسوی سرانجامی یک سره کند که”تاسیه روی شود هرکه دراو غش باشد” واینک الهه پیشاهنگ وسردار این نبرداست.
جامعه ای همیشه “عزادار” هزاره هنوز ظرفیت الهه را بر نمی تابد، هزاره ها که بجای خدا ازبیرق سید حسن فاضل رستگاری می خواهندو استمداد می طلبند، جادارد که الهه تک سوار این معرکه بماند و حسودان ناکامش بخوانند. اما بنده تردید دیگری را هم مشمول ماجرا میدانم و آن عدم اطمنان به دستگاه های پیامگیر وپیامک های رسیده ازمردم است. کشوریکه درآن شاکی زندان میرود و قاتل دادرس اومی شود، چگونه بر صحت پیامک ها اطمنان داشت که مثلآ الهه کم رأی آورده باشد؟
الهه آمد تادر سرزمین “نر”ان “زن ستیزان”،”قوم سالاران”،و “عزادار ان” قدرت مطلقه ای چنین نظامی را به چالش بکشد تا بجای مرگ شادی آفریند وبر چهره های ماتم زده ای مردم سرزمینش گلبرگ خنده بکارد، بانگ رسایی است ازشکستن سدّی که ازناکجای تاریخ این سرزمین تاکنون نیروی عظیم وخلاقی رادر بندخودداشته است. بایسته بود تادست اندر کاران برنامه ای رقابت های آواز خوانی بجای نشت زهر هلاهل عصبیت های کور وکینه های جاهلانه الهه را آنچنا ن که شایسته اش بودتقدیر میکردند، دختریکه زنجیر شکنانه “آزادی” زن را در کشور “نر”ها نغمه می خواند. این صدا گرچه در تالار تلویزیون طلوع ازطنین افتاد امااین نه بدان معناست که برای همیشه از طنین باز مانده است، بل باردیگر “الهه ها”ی که نه تنها در موسیقی که در تمام عرصه های فعالیت های اجتماعی “الهه” را تا تالار یک زرم دیگر همراهی خواهند کرد. واین خاموشی که طلوع ِ الهه رادر سیمای یک ستاره ازاوگرفت، ارج جایگاه هم چنان محفوظ اورا در سیمای”مهتاب”درآسمان عاشقان صدایش به اوخبر میدهد. و هم صدا برای الهه بخوانیم که:
از دوست عزیزم اقای عطایی
تو که “ماه”یی ستاره کار مو نیه بجز دخت هزاره یار مو کـــــــــیه
بیــــا تاطرح ِ سـاز نو بریـــزیــــم سبا خست خدا ده کار مو مییه
برای داشتن یک پیوند خوب نیازی به زبان نیست.
اگر زبان ندارند به مراتب بهتر از من و تو ارتباط صمیمانه باهمدیگر دارند، ببخشید که این طوری شروع کردم اما خوب دست خودم هم نیست امروز صبح رفته بودم دیدن یک دوست، ساعت چهار بعد از ظهر او را ترک گفتم و به طرف دفتر به راه افتادم نزدیکیهای کوته سنگی رسیده بودم که چشمم به چهار تا پسر و دختر افتادند که با دست باهمدیگر صحبت می کردند، لحظه در جا ایستاده شدم و رفتن شان را به نظاره نشستم، تنها من نبودم بلکه همه نگاه شان می کردند و به حال شان غبطه می خوردند، اونا بدون توجه به اطراف شان همچنان رفت من هم تا وقت نگاه شان کردم که قابل دید بودند.
بعد ادامه راه را از شما چه پنهان به خود و دیگر کسانی که مثل من زبان دارند اما نمی توانند از زبان شان به خوبی استفاده کنند، اندیشیدم. اونا زبان نداشتند. بهتر بگویم لال بودند و فکر می کنم در یک مدرسه که مخصوص خودشان بودند درس می خوانند. اما جالب اینجاست، من که همیشه ساعت چهار از کلاس ازاد می شم و از همین راه هم بر می گردم تا هنوز با آنها برخورد نکرده بودم، و امروز چه روزی بود که مفتخر دیدن آنها شدم. کاش می توانستم من هم با وجود زبان ولی با همان حالت لبخندگونه و چهره پر از امید با کسی هم کلام می شدم و می توانستم هر آنچه که در دل دارم را با زبان بهتر از زبان تخلیه می کردم.
معلم داشتم که خیلی وقت پیش این چیزا را به من گفته بود، اما من بی پروا تر از آن بودم که به آنها جامه عمل می پوشاندم، حالا امروز که به خود آمدم نمی دانم آیا به حقیقت می توانم انگشتم را طرف خودم دراز کنم و قانونی را برای خود وضع کنم که به گفته دوست خوبم بدون اجازه آن قانون لب به سخن باز نکنم. متینانه گفت، هیچ وقت با نفرت زندگی نکن!
بله این قانون است که نفرت مثل خوره ای می ماند که کم کم وجودت را می خورد، باید انسان گونه زیست و انسان گونه هم مرد، در دنیا چیزی که صمیمیت را بین انسانها به وجود می آورد، رفتار انسانهاست. فرق نمی کند که از کدام لایه خاکی باشی، اما بدبختانه امروز روابط انسانی را با پول معامله می کنند و روی آن قیمت می گذارند، و تلخ تر از آن این است که، بعضا این انسان و این وارث باعظمت عشق را ارزش مادی می دهند چه دختر و چه پسر . در حالی که هیچ کس نمی تواند عشق را به راحتی به دست بیاورد و از آن دم بزند. عشق چیزی نیست که بشه آن را با پول محک زد، عشق یک رابطه و یک پیوند الهی است، برای ارزش گذاشتن به این پیوندها و ارزش ها لازم به داشتن زبان نیست، نیازی به داشتن سرمایه نیست.
گل سرخ آهورایی
نگاهت میتراود چون گل شبتاب صحرایی
دلم را میبرد با خود به سمت شهررویایی
دلم پیکر تراش آرزوهای تو میگردد
دران فرصت که می افتد گذردرباغ تنهایی
دران خلوت که با آواره گیهای تو می پیچم!
ترا میریسم از نیلوفر زیبای دریایی
تنت را در حریر لاله های شعرمی پیچم
نگاهت را به کاغذ می کشم رنگین و سودایی
سپس ابر بهاری میکشم همسایهء خورشید
که میریزد پس از باران گل سرخ اهورایی
*****
گل سرخ اهورا را بدور دامنت گیرم
که روشنتر بتابی در غزلهایم تماشایی.
*****
كه بر پا مانده اي با زخم انبوه تبر در باد
هميشه مي پرم از خواب ، وقتي خواب مي بينيم
تو را با زخم هاي خون چكان شعله ور در باد
بگو، روزي به آغوش تو آيا باز مي گرديم ؟
من و اين دسته دسته مرغكان در به در در باد؟
غزل مي ريزم ، امشب ، كوزه كوزه بر لب جويت
كه تا بر شاخه هايت سبز گردد برگ و بر در باد
شبي با پاره هاي قلب خود ديوار خواهم ساخت
نمي خواهم كه تنها تر شوي زين بيشتر در با
ارسالی از دوست خوبم زکریا از کاناداست. تقدیم می کنم به شما دوستای نازنینم!
دوست عزیز، سلام!
نمی دانی این رقم رفتار چه رقم انسان را ازار می ده حالا باور دارم که مرا می شناسی و خوب هم می شناسی اما این که چرا خودتان را معرفی نمی کنید و یا یک راهی را پیش پایم نمی گذارین که از ان طریق با شما در ارتباط باشم الااقل ادرس وبلاگ تان را درج بکنید. یا ادرس ایمیل تان را، دلیل این که این رنگ را انتخاب کرده ام را هم به شما می گویم مقصد شما ادرس وبلاگ و یا ادرس ایمیل تان را برایم بفرستید.
شعری از سعدی
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت وگوی تو خیزم به جست وجوی تو باشم
به مجمعی که در آیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
می بهشت ننوشم زدست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن
وگر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم
به میمنت آمدنت
در قدم اول تشکر می کنم از حضور گرمت، و همین طور نظر خوبت نازنین!
چشم سعی می کنم حرف شما را آویزه گوشم کنم، ناامید نیستم اگر گاها از ناامیدی می نویسم او را پای بازی عجیب روزگار بگذارید که برایم چه غریبانه بازی را انتخاب کرده.
حرف شما درست نازنینم، می دانی چیزی که بیشتر وادارم می کند تا این حرفها را بزنم دردهایی است که در پستوخانه دلم همچنان نخوانده باقی مانده است و اگر این کار را نکنم ممکن است که منفجر شوم. اما خوب چشم سعی می کنم از این به بعد متنوع تر حرکت کنم.
به میمنت آمدن شما و همچنین دوستای گلم که لطف می کنند قدم رنجه می کنند یک سعری عشق و عاشقی از سعدی خدای شعرا می گذارم.
امیدوارم خوش تان بیاید.
شاید اونا درست می گفتند.
اگر یادتان باشد، گفته بودم که می خواهم دردهایی را در این صفحه بگنجانم که شب پرده دار آن است دردهای که قلم هم از گفتنش باز میماند، گفته بودم این قلم روایتگر دردهایی خواهد بود که تا هنوز در پستوی دلی تلمبار شده باقی مانده است.
روزی که کوله بار سفر را بستم و راهی دیار عشق و افسانه گشتم، هرگز فکر نمی کردم که آخر عاقبت این سفر لاله زاری باشد برای این دل تنها، و این که وقتی که خود را در بین آنها می دیدم یک حس خوب و یک نیروی فوق العاده زیبا در وجودم پیدا می شد. مردم ساده و بی ریا با دلهای پر از غم و مشکلات فراوان اما وقتی با من رو به رو می شدند، با لبخند تصنعی شان مرا مهمان می کردند که بیشتر مجذوب همان خنده های تصنعی شان می شدم.
شاید به حالم خنده بکنید، می دانید من از آن دسته آدما نیستم که برای خود مقامی را قائل شوم حتی در مقابل یک کودک و یک طفل خردسال، نقطه جالبی که حالا به یک خاطره خوب در زندگیم تبدیل شده است این بود که وقتی می خواستم لب دریا برم قدم بزنم، بچه های کوچک که همه شان سه چهار سال بیشتر نبودند البته بعضا هم هفت ساله و ده ساله همه شان از دنبالم راه می افتادند همراهم می امدند و گاهی هم به من دیوانه می گفتند و منتظر بودند که من چه واکنشی از خود نشان می دهم حتی آماده می شدند که اگر خواستم به طرف شان بروم فرار کنند، اما من به یک جواب که متقابلا به خودشان دیوانه می گفتم بسنده می کردم.
گفته بودم که من پای دردهای دلی مادری نشسته ام که از داغ فرزندش دلش شرحه شرحه گشته بود، او با صدای لرزانش به من آموخت که چگونه قلم بزنم و از خواب غفلت بیدار شوم.
آدمی شوخی که همه از دستش به خاطر کارهایش عاجز شده بودند، حالا در آن دیار تبدیل شده به یک آدم گوشه نشین و شاید هم حرف آن بچه ها راست باشد، شدم یک دیوانه دیوانه ای که گاه گاهی در گوشه با خود خلوت می کند و اگر خوب متوجه شوی فکر می کنی داره با کسی که در مقابلش نشسته صحبت می کنه، و راز دل می گشاید.
حالا دوباره کاری پیش آمده که من میتوانم احیای خاطره بکنم و باز سفری داشته باشم آنهم در قلب، قلب آسیا. دشتها و کوههایش هنوز در ذهنم هست. هان! درختهایش که از هر آپارتمان در شهر زیبا و مغرور قد بر افراشته بودند.
تو چه فکر میکنی؟
من که به زعم خودم همیشه سعی می کردم این طور چیزا برایم عادی باشه اما امروز برخلاف مدت کوتاهی که زندگی کرده ام گذشت.
چند قدم از دفتر دور نشده بودم که ناگهان صدای وحشتناکی زیر پایم را لرزاند داخل کوچه بودم، سراسیمه به چند قدمی پشت سرم نگاهی انداختم فکر کردم در همین سر کوچه شاید یک چیزی انفجار شده، نگاهم را تا انتهای کوچه بردم خبری نبود فقط یک دو سه نفر که اونا هم مثل من سراسیمه با شنیدن صدا از خانه های شان بیرون ریخته بودند.
از شما چه پنهان خیلی ترسیده بودم. نمی دانم چرا این عادت را در این سن و سال همراه دارم، حتی وقتی صدایی ناخودآگاه از پشت سرم بلند شود بدون توجه به اطرافم جیغی از خود می کشم.
امروز هم این اتفاق برایم رخ داده بود آن هم وقتی که تازه سپیده دم صبح دمیده است و خورشید با مهربانی مثل یک مادر به همه جا نور افشانی می کند و من هم تصمیم گرفته ام که یکسری هم به وزارت تحصیلات عالی بزنم و یک مشکل کوچک داشتم که باید انجامش می دادم.
کارهایم در وزارت به خوبی پیش رفت، از وزارت بیرون شدم می خواستم پس به دفتر برگردم اما گوشی تلفن مسیرم را عوض کرد، یکی از دوستان بود که مرا به اتاقش خواست. بنابراین به ساعت نگاهی انداختم دیدم بدک نمی گه قبول کردم و رفتم اتاقش. بعد از یک ساعت صحبت های شیرین و صمیمی با دوستان بلند شدم می خواستم برم دفتر چون کمیته فرهنگی مجله امروز قرار بود یک جلسه داشته باشد بنابراین قبل از این که دیگر دوستا پشت در بمانند باید خودم را می رساندم، با دوستا خداحافظی کردم و راهی دفتر شدم.
اصولی زندگی، نشر شده در مجله پیک عدالت
ارسالی از معصومه حسنی
چه اصولى را بايد مورد توجه خود قرار دهیم تا در مراحل مختلف زندگى به يك موفقيت نسبى دست يابم؟
زندگى هم اصول و قواعدى دارد. اصولى كه در تمام مراحل و ابعاد زندگى بايد به كار بست تا با رعايت آنها، بتوان به هدف نائل شد. بسيارى از اين اصول را مىتوان با تكيه بر تجارب و آزمودنىهايى كه ديگران به آن دست يافتهاند، شناخت. آن چه در زير مىآيد، همان اصول و آزمونهايى است كه ديگران به آن رسيدهاند و مىتواند براى بسيارى از ما راهگشا باشد
الف) اصل مقاومت
ـ وقتى با مشكلى روبهرو مىشويد، هرگز تسليم نشويد و همواره اصل تسليمناپذيرى را به كار گيريد.
ـ به خاطر داشته باشيد كه با نظم در تفكر، مىتوانيد بر كوه مشكلات پيروز شويد.
ـ هميشه به خود بگوييد كه هنوز براى تسليم شدن زود است؛ هرگز تسليم نشويد.
ـ هميشه سخنان اميدوار كننده بر زبان جارى كنيد و هرگز منفى فكر نكنيد.
ـ به دنبال آن باشيد كه حقيقت خود درونىتان را بشناسيد و اگر بار اول نتوانستيد، بار ديگر سعى كنيد.
ـ به خود تلقين كنيد كه خواستن، توانستن است و مطمئن باشيد كه با انديشه و تعقل، بر مشكلات پيروز مىشويد.
ـ خداوند شما را يارى مىكند؛ اگر خودتان به يارى خويش بشتابيد.
ب) اصل ايمان و باور
ـ زندگى، بدون داشتن مشكل و مسئله، مصيبتبار و غمانگيز است.
ـ زندهها هميشه مسئله دارند؛ شما به اندازه عظمت مشكلاتتان زندهايد.
ـ مشكل خود را بفهميد و بشناسيد و تمام جوانب آن را به روش علمى و منطقى بررسى كنيد.
ـ در برخورد با مشكل، خونسرد باشيد و واكنشهاى ناگهانى انجام ندهيد.
ـ مغز آدمى براى تفكر و نتيجهگيرى صحيح، نياز به آرامش دارد.
ـ راه حل تمام مسائل، در ذهن شماست؛ به خودتان فرصت مناسب را براى چارهجويى بدهيد.
- ايمان با پيروزى، ركن اصلى رسيدن به مقصود است.
سلام، سلام و سلام!
دوست عزیز، معلوم است تا هنوز مرا خوب نشناختی، من که گفتم برای من جنسیت و مرزیت مفهومی نداره همین که انسان هستی و از نوع خوبایش کافی است بقیه چیزا همه اش مذخرفه.
به نام او که انسان را، این موجود دوست داشتنی را میراث عشق قرار داد
سلام، نمی دانم با چه واژه ای خوبیهایت را توصیف کنم، بگذار همین که خوب هستی را در همین حد بگویم که واقعا خوب هستی و عالی هستی، چرا که ممکن است دیگران چشمت بزنه.
گل گفتی من کاری به دین و رنگ ندارم، واقعا این عالی است کاش همه مثل تو فکر می کردند آن وقت دنیا با تمامی بازیهای سختش مطمئنا زیبا و دیدنی می نمود، آشنایی با شما تولدی دوباره ایست برای من، امیدوارم هرگز وقت آن نرسد که من مصاحبت های شما را حداقل از این کانال تنگ اینترنتی از دست بدهم.
باعث افتخارم است این آشنایی.
در تمام روز
در تمام شب...در تمام هفته...در فضای خانه...مدرسه
کوچه ...راه...در هوا زمین درخت
در خطوط درهم کتاب ...در دیار نیلگون خواب
ای جدایی تو تنها بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
خوب خوب نازنین من
نام تو همیشه مرا مست میکند
بهتر از شراب
بهتر از شعرهای ناب
نام تو اگرچه بهترین سرود زندگیست
من تو را به خلوت خدای خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم..........
سلام دوست عزیز، مهربان و محترم!
تا اینجا را که آمدی خواهش میکنم بقیه اش را هم بخوان نه به خاطر من بلکه به خاطر ایجاد یک حس همنوع گرایی، یعنی انسان مداری حالا که خواهش کردم. مطمئن هستم که تا آخرش هم هستی و همه را زیر ذربین چشمانت می گذرانی، خوشحالم از این بابت.
الان که دارم این نوشته را برای شما انشا می کنم، قرار است بروم وزارت تحصیلات عالی برای ثبت نام در امتحان کانکور متفرقه که قرار است در پانزده حوت برگزار شود. شاید پیش خودتان بگویید خوب به ما چه؟ راستش همین طور است که شما می گویید، اما همان حس انسان گرایی و هم پذیری به من می گوید من به موفقیت در این راه به شما هم نیاز دارم. بنابراین امیدوارم که برایم دعا کنید که بتوانم در این راه حداقل کم هم که شده موفق شوم.
قبل از این که بخواهم این نوشته را در این پست بگنجانم آماده رفتن شده بودم که ناگهان یادم آمد که از شما دوستان عزیز هم کمک بخواهم، این شد که کامپیوتر را روشن کردم و ادامه ماجرا....
حالا خیالم راحت شده چون باور دارم و ایمان دارم که شما مهربان تر از آن هستی که بخواهی حس انسانیت و هم پذری ات را به نحوی پنهان کنی، چون تو ذاتا دوست داری که به دیگر همنوعانت کمک نمایی. با اجازه تان بروم که دیر نشود حتما وزارت هم شلوغ است باید ثبت نام کنم و پس بیایم دفتر اگر وقت کردم کمی هم بخوانم، به امید موفقیت تک تک شما عزیزان در هرکجا و هر موقعیتی که هستید.
دوستان عزیز این داستان که قبلا در موردش صحبت شده تحت عوان (حیف از نام پدر و حیف از نام انسان) به دلایلی عنوانش تغییر کرد.
ارزش من!!!
نشر شده در مجله پیک عدالت
تاج الدین حسنی
این داستان هدیهای است برای آنان که با عشق زندگی میکنند و به باورهای خویش ایمان دارند.
به تابلوی بینظیر هستی مینگرم که ترسیمی از زیبایی و تبلوری از عشق است، عشقی که در جای جای این تابلو به چشم میخورد، و انسان این موجود شگرف آنگاه که در روح مقدسش آوای عشق و زیبایی دمیده میشود، پیامآوری خواهد بود که با حضورش به عرصه هستی بر جاودانگی این اثر بیهمتا بیفزاید. او که پیامآور صلح و زیبایی است، خود آنچه را که از عشق در وجود دارد عرضه مینماید و با باورهایش زیباییهایی بینظیری را خلق میکند. شاید در پایان سفر اگر سری به صفحات دلش بزنید تنها لحظاتی را خواهید دید که عاشقانه زیسته.
هدیه به پیشگاه او که از صمیم قلب دوستش داشتم و دارم.
دگه یک دختر دم بخت بودم. مانند تمام دخترای قریه، خواستگارانی داشتم، و هر آن ممکن بود که در چنگال یکی از آنها بیفتم، اما من توانسته بودم با وجود محدودیتهای سنتی و باورهای غلط کسی را که میتوانستم با او زیر یک سقف زندگی بکنم، او را پیدا نمایم.
به کی بگویم؟
حیف از نام پدر و حیف از نام انسان و مرد
به زودی داستانی دختر جوانی بروز خواهد شد که توسط پدرش معامله می شود و....
نشر شده در مجله پیک عدالت در کابل
سلام دوستان خوب و نازنینم!
به نام خدای بیگانگان
امیدوارم در هر مرحله از زندگی که قرار دارید ایام به کامتان بوده باشد. و مثل من این قدر خسته و تکیده نباشید.
می دانید وقتی به اطرافیان و نزدیکان که می اندیشم از تمام امیدهایم ناامید می شوم و هزار بار آفرین می گویم به بیگانگان، من که همیشه چوب نزدیکانم را خوردم این بار هم این تاریخ برایم تکرار می شود، بگذارین این قصه را کامل برای شما هم تعریف کنم.
پارسال برای مدتی منطقه رفته بودم، چون پسر کلان خانواده بودم بنابراین پدر پیش از این که به من خبر بدهد چند جای رفته بود دختر خوش کردن، وقتی از این کار پدر آگاه شدم خیلی ناراحت شدم و از پدر خواستم که دیگر این کار را نکند، چون من فعلا قصد ازدواج را ندارم، اما او فکر می کرد که من شاید خجالت می کشم و از روی شرم این حرفها را می زنم، اما خوب باز هم پدرم قبول کرده بود که هر وقت خودم خواستم آنها را در جریان بگذارم. اما متاسفانه تمام بدبختیهایم از زمانی شروع شد که خاله ام پدرم را ترغیب کرده بود که باید دختر خواهرش را برای من شیرینی خوری کند.
بگذارین کمی هم در مورد ایشان برای شما بگویم، یعنی بوله ام، او دختر زیبا و معروفی بود. خواستگار هم زیاد داشت. یکی از دلایل که من به شدت برای رفتن به آنجا مخالفت می کردم این بود که پسر عمه ام هم آنجا می خواست برود، و من از این قضیه آگاه بودم، البته نه تنها من بلکه همه خبردار بودند. و من به خاطر این که خودم پسر عمه ام را تشویق به رفتن در آنجا کرده بودم چه طور می توانستم حالا خودم از پشت به او خنجر می زدم؟!
یک روز که برای نجات از تنهایی تا بازار را رفته بودم، می خواستم به طرف خانه بیایم که عمویم از قندهار با موترهایش آمد، بعد از احوال پرسی به من گفت: تاج الدین بیا بریم چند روز خانه ما، دیدم پیشنهادش بدک نیست برای فرار هم که شده از ان جو خفکان با گرمی از پیشنهادش استقبال کردم و سوار موتر شدم، موتر خیلی کند راه می رفت باالاخره بعد از یک ساعت و نیم به کیتی رسیدیم، عمویم اینا بار موترها را پایین می کرد، من هم با توجه به این که یک ادم شوخ طبع و شوقی هستم، رفتم که با بچه ها توپ بازی کنم، وسط میدان بازی بودم که ناگهان چشمم به خاله ام افتاد که با دو پسرش از دشت طرف خانه خواهرش میرفت، بدون این که کسی متوجه شود سریع از میدان بازی بیرون رفتم و دوان دوان خودم را به آنها رساندم،
شما اینجا چه کار میکنید؟! سلام! کجا میروید؟ گفت: خانه خواهرم، من که قبلا هدفش از رفتن ره خانه حاجی را متوجه شده بودم بنابراین دستانم را به حالت التماس پیشش بلند کردم و از او خواستم که خدای ناکرده این حرف را نزند. بالاخره هر طور بود راضیاش کردم که زبان باز نکنه، اما مثل این که تمام آنها فقط به خاطر این بود که من دیگر او را قسم ندهم. چون برادرم را دنبالم روان کرده بود و مرا خواسته بود در خانه خالهام، من هم چون آن شب به یک نفر که نامش خان علی بود قول داده بودم که کامپیوترش را درست کنم، بنابراین بهترین بهانه بود برای نپذیرفتن دعوت آنها، سه بار نفر روان کرد من در هر بار با یک جان کندنی پس روان آنها را میکردم هرچند سعی میکردم که از دستم کسی ناراحت نشود اما این طور نشد فردای آن روز وقتی به بازار آمدم که خالهام با خواهرش در دکان عمویم آمده است، عمویم مرا به داخل دکان خواست اما من نرفتم و وقتی که آنها از داخل دکان بیرون شدند، پشتش را به من کردند و حتی نگاهی هم به من نکردند. حالا خوب فهمیدم که از نیامدن دیشبم آنها از دستم ناراحت هستند.
تصمیم گرفتم که برم خانه عمهام و به پسر عمهام بگویم که یک چنین قضیهای است اگر با خبر شدید نگران نباشید که من هرگز چنین کاری را نخواهم کرد، تمام ماجرا را به جواد پسر عمهام که بولهام را میخواست گفتم، و رفتم ظهر خانهاش، من که همیشه وقتی خانه عمهام میرفتم، عمهام مرا «تاجو» صدا میکرد و خیلی خوشحال میشد اما این بار هرچه که انتظارش را کشیدم که الان بیاید و با همان صدایش که برایم پر از مهربانی بود مرا صدا بزند. او نیامد، حوصلهام سر رفت از جواد پرسان کردم که عمهام کجاست؟ گفت: خانه است، تعجبم دو چندان شد یعنی او خانه است اما به دیدن من نیامد، تازه یادم آمد هان، حتما از آن ماجرا با خبر شده است، او بعد از یک ساعت و چند دقیقه آمد اما بدون این که به طرف من نیم نگاهی بیندازد راهش را گرفت به طرف پشت حولی، من که خیلی پر رو تر از این حرفا هستم و هیچ وقت غرورم را به دیگران ترجیح نمیدهم، از دور با صدای کمی بلندتر که بشنود سلام کردم، و او فقط به یک جمله خوبی، بسنده کرد و به راهش ادامه داد.
از اینجا هم با دل آکنده از درد بلند شدم و جواد هم تا بازار را مرا همراهی کرد در راه بین من و او دیگر حرفی رد و بدل نشد، فقط یک بار من از او پرسان کردم که چرا عمهام سرم ناراحت هست؟ و او گفت نمیدانم، گفتم شاید همان قضیه را شنیده و او هم تایید کرد، و گفت: شاید.
تمام اینها مثل یک لشکر بیرحم به ذهنم هجوم میآورد، تنها کسی که از تمام رازهایم با خبر بود و میتوانستم با او حرفایم را بزنم خواهرم بود، از جواد جدا شدم و راهی خانه خواهر را در پیش گرفتم وقتی آنجا رسیدم تمام ماجرا را با او هم گفتم، فردای آن روز با خواهرم خداحافظی کردم که من میخواهم به طرف کابل بروم، کدام امری فرمایشی، سفارشی، اگر باشه در خدمتم، اما او هیچی نخواست فقط یک بسته که داخلش پر از مغز بادام بود را به من داد، آن روز سایه رسیده خودم را به خانه رساندم، شب به پدرم گفتم که فردا میخواهم به طرف کابل بروم و او در جوابم هیچ حرفی نزد، پیش خودم گفتم شاید خسته است، بنابراین منتظر هم نماندم که او نظرش را بگوید، او از خانه بیرون رفت و من شب تا صبح با هزاران خیال که دریغ از یک لحظه بسته شدن چشمم تا صبح خواب نرفتم. تمام وسایلم را جمع و جور کرده بودم، بلند شدم بیرون که با پدر خداحافظی کنم، اما او نبود، رفته بود سر کارش موتور را سوار شدم و پسر عمویم هم همراهم سوار شد رفتم در دشت برهوت که مشغول به کار بود، موتور را ایستاد کردم این دومین بار بود که من غرورم را زیر پاهایم له میکردم و هرچه که بارم میشد، فقط سکوت میکردم، سکوت، سکوت و سکوت.....، سلام کردم و او حتی جواب سلامم را هم نداد. بعد دیدم بدون این که به حضور من اهمیتی بدهد همچنان مشغول به کارش هست، باز گفتم، پدر من میخواهم کابل بروم، که ناگهان سرش را بلند کرد با چشمان پر از ناراحتی و عصبانی شروع کرد به هر آنچه که به زبانش میآمد نثارم کرد. بیشتر از همه زخم زبان و کنایههای که به من میزد آزارم میداد، هرچه سعی میکردم غصهام را قورت بدهم اما نمیشد با یک جان کندنی توانستم جلو اشکهایم را بگیرم، در مقابل تمام توهینهای که به من کرد، تحقیرها زخم زبانهایش فقط سکوت کردم و گفتم شاید حق با شما باشد من شاید آن طور که شایسته و بایسته بوده نتوانستم در امر یک فرزند عمل نمایم بنابراین با کمال شرمساری از شما عذر میخواهم ولی در مورد این که با چه کسی باید ازدواج کنم و زندگیام را با او تقسیم نمایم هنوز که هنوز است میگویم باید خودم انتخاب کنم نه کسی دگهای.
این بار پدر بود که نمیدانم به خاطر کدام گناه مرا محاکمه کرد، موتور را سوار شدم، در بین راه موتور با سرعت حرکت میکرد و اشکهای من هم بی اختیار از صورتم جاری میشد موتور با یک سرعت سرسام آوری پیش میرفت، حتی مهدی که در پشت سرم سوار بود گریهام را متوجه نشده بود و اگر کسانی که از کنارشان رد میشدیم اشکهایم را میدیدند شاید پیش خودشان این طور توجیح میکردند که باد موتور باعث میشه که چشمانش آب بزند.
در درونم غوغایی بر پا بود که فقط خودم با خبر بودم، کمی هم شاید پسر عمویم مهدی، چرا که او همراهم بود. خانه که آمدم بلافاصله وسایلم را که یک دانه کیف بود به دوش گرفتم و راهی کابل شدم، شاید باورتان نشود هرکس که بخواهد از راه قندهار به طرف کابل بیاید نود درصد خطر جانی را باید تقبل بکند، بنابراین من که همراه دو تا کارت بود، یک کارت خبرنگاری و یک کارت دگه هم بود که اگر این کارتها به چنگال طالبان میافتد مطمئنا بدون کدام حرفی گردنم را از بدنم جدا میکرد. با یک موتر تیوتا قول کردیم، به راننده هم نگفته بودم که من کارت و... دارم، وقتی در دشت سمینار رسیدیم، دو تا موتوری که مسلح بودند تا موتر به آنها رسید ودریژی کرد، دلها به لرزه افتاده بود همه میترسیدیم، من هم داشتم حرفایی را در ذهنم درست میکردم که اگر مهلتش را داشتم بگویم، در همین فکرها بودم که ناگهان خود را در مقابل دو تا موتوری دیدم، همه منتظر بودند که چه اتفاقی برایشان خواهد افتاد، که ناگهان راننده پایش را روی پدال گاز گذاشت و با یک سرعت دشت سمینار را در پیش گرفت که حتی در کج و پیج جاده دور نمیخورد بلکه تورو، مستقیم میرفت، آن چهار نفر با موتورهایش از دنبال ما تقریبا اگر دروغگویی نشوم، یک و نیم ساعت تازید اما خوشبختانه که عمر در این دنیا باقی مانده بود نتوانست که ما را بگیرد، این دومین بار بود که من مسافرتی این چنینی را از راه قندهار تجربه میکردم و در هر بار خطری مرا متوجه خود کرده بوده. وقتی کابل آمدم برای مدتی وضعیتم خراب بود حتی تصمیم گرفته بودم که ایران بروم، اما باز وقتی به دیگر دوستانم فکر میکردم که در ایران به سر میبرد با خود میگفتم، ایران اگر بروم آیندهای نخواهم داشت بنابراین تصمیم خودم را گرفتم که هر طور شده باید در کابل روی پای خود بایستم، و همین شد که الان مدتی یک سال است که در کابل هستم و تصمیم هم ندارم که به طرف منطقه بروم.
اما چیزی که باعث شده فعلا در یک وضعیت بدی بلاتکلیفی قرار بگیرم خبری است که چندی پیش وقتی به منطقه زنگ زده بودم به دستم رسید، خبر از این قرار بود که من در آخرین روزی که از منطقه میخواستم بیایم، به پدرم گفته بودم که من دختر مامایم را میخواهم و پدرم در رابطه به خانه مامایم مخالف بود، درواقع تمام مشکلات و بدبینیهای پدرم نسبت به این نقطه بود، تا اینکه به من گفتند که جواد پسر عمهام میخواهد بولهام را یعنی نامزدش را طلاق بدهد و دختر مامایم را خواستگاری بکند، آنها میخواستند نظرم را بدانند که ما میخواهیم جلو آنها را بگیریم اما من با ناباوری که هرگز باورم نمیشد آدما فقط به خاطر خودشان سعی میکنند رابطه خود را در ظاهر با کسی صمیمی جلوهگر نماید و جواد هم از آن دسته کسان بود که کارش را این طوری با مامایم شروع کرده، البته مامای که پدر دختر میشه در اوایل حکومت اقای کرزی به شهادت رسید، و الان با مادر و مادربزرگش زندگی میکند من هم به آنها گفتم که شما نباید این کار را بکنید، شما حق ندارید جلو کسی را بگیرید که خواستگاری نیایید، چرا که اصولا من معتقدم این کارها باید با رضایت کامل خانواده دختر و اخصا خود دختر صورت بگیرد، این مثال مشهور که میگوید: عشق را رها کن اگر از تو بود بر میگردد و اگر بر نگشت مطمئن باش از اول هم مال تو نبوده، بنابراین من در این مورد توکل کردم به دوست آسمانیام هرچه که او برایم صلاح بداند همان خواهد شد.
بعضی مواقع وقتی با خود میاندیشم تصمیم میگیرم که برای مدت بروم منطقه نمیدانم چه کار کنم یا اصلا سکوت کنم ببینم هرچه شد و هر چه پیش آمد.
در آخر این شعر را که مصداق ضربهایست که از آشنایانم خوردهام را برای شما تقدیم میکنم:
من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد
من از گژدم نمیترسم ولی از نیش میترسم
ز بیگانه نمیترسم ولی از خویش میترسم
تنها پلی ارتباطی من و تو!
تصمیم گرفته بودم که تمام پیامهای او را داشته باشم، با این که همه اش را هم یادداشت کرده بودم اما متاسفانه بی خبر از ان پیامها کامپیوترم را پارتیشن کردم، وقتی به خود آمدم که متاسفانه کار از کار گذشته بود تمام اطلاعات کامپیوترم پاک شده بود و حالا تصمیم گرفته ام که از این به بعد در اولین فرصت که دارم باید نوشته اش بکنم.
سلام این شعر را به عنوان عیدی تقدیم می کنم.
۱- ای شبنم عشقت بهترین و زیباترین و عاشقانه ترین شبنمی بود که بر روی گلبرگ قلبم نشست، بدان که با تمام وجودم (و...) دارم.
۲- گفتم پس از تو همچنان مرغ اسیرم که هم از لانه هم از دانه سیرم
به جان باغبان ای گل دعا کن که امشب در قفس تنها بمیرم
۳- غم اگر سیرم کند غصه اگر پیرم کند
دست بزرگ آسمان اگر زمین گیرم کند
بازم میگم و...
۴- نمک در نمکدان جایی ندارد
دل نازکم طاقت دوری ندارد.